تبلیغات
نابودگر

نابودگر
هرگز تسلیم نشو!
قالب وبلاگ
مشکی از تن بــــــدر آرید ربیع آمده‌ است

خم ابـــــــرو بگشاییــــــــد ربیع آمده‌ است

مژده‌ای ختم رسل داد؛ کـه آید به بهشـت

هرکه بر من خبــــر آرد که ربیع آمده‌ است



اعمال روز اول ماه‏

۱- روزه گرفتن به شکرانه سلامتی پیامبر اعظم و امیرمؤمنان از گزند کفار و

 مشرکان در اول ربیع‏الاول.

۲- خواندن زیارت پیامبر (ص) و علی (ع) در این روز.


۳- غسل کردن و پوشیدن لباس نو


اعمال روز هشتم ماه‏

۱- در این روز خواندن زیارت امام حسن عسگری (ع) و امام زمان (ع) مستحب

 است.

اعمال روز نهم ماه‏

این روز، روز عید و جشن و شادی بزرگ برای مؤمنان به مناسبت به امامت و خلافت

 رسیدن صاحب الزمان (ع) است. لذا اعمال زیر در این روز پسندیده است.

۱- اطعام به دوستان و ایجاد فرح و شادی در بین آنان.

۲- پوشیدن لباس نو.

۳- شکر و عبادت خداوند متعال.

۴- گشاده دستی و فراوانی برای خانواده.

اعمال روز دوازدهم ماه‏

اعمال مستحب در این روز به شکرانه انقراض دولت اموی دو مورد است:

۱- روزه گرفتن.

۲- دو رکعت نماز مستحبی که در رکعت اول بعد از حمد، سه بار سوره کافرون و در

 رکعت دوم بعد از حمد سه بار سوره توحید خوانده می‏شود.

اعمال روز هفدهم ماه‏

اعمال مستحبی در میلاد رسول خدا(ص) و امام صادق (ع) چنین است:

۱- غسل کردن.

۲- زیارت پیامبر و امیرمؤمنان از دور یا نزدیک‏

۳- روزه‏داری. طبق روایت، روزه‏داری در این روز برابر با روزه یک سال است.

۴- دو رکعت نماز هنگام بالا آمدن آفتاب.

در هر رکعت پس از حمد، ده بار سوره قدر و ده بار سوره توحید خوانده شود.

۵- گرامی داشتن مسلمانان و صدقه دادن.

۶- جشن و شادی کردن.

۷- به مشاهد شریفه رفتن.



طبقه بندی: مذهبی، 
[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَ‌بُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُ‌وا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنتُمْ تُوعَدُونَ


جناب آقای دکتر فریدون عباسی،شهید زنده

و ریاست محترم سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی ایران
با سلام و عرض ادب
امروزه که با همت و پشتیبانی مردم عزیز و هدایت و درایت رهبری عزیز،جمهوری اسلامی ایران توانسته از فشارهای سنگین کشورهای مدعی آزادی،در قضیه ی هسته ای سرفراز بیرون بیاید مشاهده می کنیم که اولیای طاغوت و فریب خوردگان آنها در اوج خفت و ذلت و سرافکنده از پیروزی ها و پیشرفت های ایران سربلند،دست به اقداماتی می زنند که در دنیای امروز تنها از آنها بر می آید.
آنها در خیال خام و ساده لوحانه ی شان به این می اندیشند که با گرفتن علی محمدی دانشمند،شهریاری مومن،رضایی نژاد پرتلاش و حالا این شهید عزیزمان،شهید مصطفی احمدی روشن می تواند روند شتابان رشد علم و فناوری را با خللی مواجه کنند.
حال آنکه خداوند منان را شكر و سپاس می گوییم كه دشمنان دین و نظاممان را از جاهل ترین و كم خردترین و بی منطق ترین انسان ها قرار داد كه نمی دانند دانشجویان و اساتید کشور شهادت را نقطه کمال انسان و اوج سعادت می دانند و آن را در دعاهای یومیه ی خودشان از خدا می خواهند که "اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک" و آرزو دارند که مولایشان را با چهره خونین ملاقات کنند که ما فرزند عاشوراییم.
اینک که خدمت در آن سازمان و کمک به پیشرفت علمی در زمینه ی هسته ای کشور را بابی یافتیم به سوی این آرزویمان مشتاقانه و با تمام وجود اعلام می داریم که آماده ایم با صلاحدید حضرت عالی علاوه بر خدمت و تلاش در سنگر دانشگاه،برای سرافرازی پرچم اسلام هر کاری که از دستمان بر می آید،انجام دهیم.از جاروکشی و حفاظت از ساختمان ها و سایت های هسته ای گرفته تا کارهای علمی و پژوهشی.
باشد که ما همچون مصطفی لیاقت داشته باشیم و ناممان را در زمره شهدا قرار دهند.
کور شود هر آنکه عزت ایران اسلامی را برنمی تابد

شهید مصطفی احمدی روشن

جمعی از دانشجویان دانشگاه های کشور 


دوستان عزیز دانشجو لطفا برای امضا به اینجا مراجعه کنید.


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 08:35 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
کاش حواسمان جمع تر باشد!



[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]

هنوز که هنوزه تعجب می کنم چطور بعضی می تونن و خجالت نمی‌کشن که حماسه نه دی رو انکار کنن. چطور بعضی نه دی رو برنامه ریزی شده می‌دونن و می گن کارمندا و بچه های مدرسه‌ای رو بزور برده بودن. چطور بعضی ها می‌تونن روی اون جمعیت عظیم چشم ببندن!

همه اومده بودن. همه. من، شما اون دخترای چادری، اون پسرای مذهبی... حتی پسر موسیخ‌سیخی کافی شاپ محل. حتی‌تر اون دوست دوران دانشگاه که تا همین چند وقت پیش عکس‌هاش رو با مچ‌بند سبز از میتینگ‌های مثلا سیاسی سبز موسوی روی صفحه فیس بوکش می‌ذاشت.

همه اومده بودن. همه. من، شما، اون دخترای چادری، اون پسرای مذهبی... حتی اون پیرمرد لاغر و ضعیف که به سختی راه می رفت اما تنها و بدون کمک اومده بود یه پلاکارد دستش گرفته بود که نشون دهنده عمق رنجشش از فتنه‌گرا بود. حتی‌تر عموی سحر که یه عمر سعی کرده بود ادعا کنه و به همه ثابت کنه نه خدا رو قبول داره نه پیغمبر نه جمهوری اسلامی رو، اما با شنیدن خبر پاره شدن پرچم آقا امام حسین (ع) تنش لرزیده بود و غیرتش به جوش اومده بود.

همه اومده بودن. همه. من، شما، اون دخترای چادری، اون پسرای مذهبی... حتی بچه پنج شش ساله‌ مهتاب که با گریه و زاری به مامانش التماس کرده بود که منم ببر، منم باید از امام حسین دفاع کنم. حتی تر اون دوست روشنفکر کلاس زبان محمد که همیشه می گفت این چیزا قدیمی شده. چرا باید فکرمون رو مشغول 1400 سال پیش کنیم.

همه اومده بودن. همه. من، شما، اون دخترای چادری، اون پسرای مذهبی... همه اومده بودیم تا بگیم ما ملت ایرانیم. با دم شیر بازی کنید دیگه پیر و جوون و مذهبی و غیرمذهبی نمی شناسیم. طومارتون رو به هم می پیچیم. ما همه یکی هستیم.

همه حتی‌ها و حتی‌ترها اومده بودن تا نشون بدن شاید در ظاهر ادعایی داشته باشن اما فطرت انسانیشون بیداره و در موقع لزوم هیچ‌کس جلودار خروش غیرتشون نیست.

همه اومده بودن. همه. جای سوزن انداختن نبود. نه دی افسانه نبود. 






[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
یکی از اتفاق های خوب آذر ماهی که گذشت، دیدار با یکی ار دوستان نازنین فضای مجازی بود. این دوست خوب کسی نبود جز رهرو شهدای دوست داشتنی. البته بنا ندارم اینجا ماجرای این دیدار شیرین رو کامل توضیح بدم. این نوشته کوتاه بر می گرده به تجربه جالب دو نفره ما. کـــــــــــــــــــافه کراسه
رفته بودیم به دانشگاه تهران برای شرکت در همایشی به میزبانی گروه امت واحده اسلامی. رسیدیم و از حراست درباره محل برگزاری همایش پرسیدیم. متاسفانه چنین همایشی وجود خارجی نداشت. به جاش راهنمایی شدیم به همایش دیگه ای که وقتی وارد شدیم بسیار کسل کننده بود. برای همین از در 16 آذر پردیس مرکزی دانشگاه تهران خارج شدیم و رهرو جان یادش افتاد به کافه کراسه. الان می دونیم که تقاطع 16 آذر و پورسیناست. ولی آن موقع آدرس دقیق رو نمی دونست و فقط می دونست که یه جایی توی خیابون 16 آذره. خلاصه یک بار رفتیم و برگشتیم تا پیداش کردیم. فضای آرامی داشت. رهرو یادش افتاد به کتابخانه ای که می رفت زمانی و شعارش این بود: یک کتاب یک فنجان چای. بعدا دیدیم که روی کارت معرفی کافه هم همچین چیزی نوشته شده است. رفتیم به سمت جایی که خیال می کردیم محل سفارش گرفتن کافه باشد. آقای میانسالی روی صندلی به خواب عمیقی فرو رفته بود. از یکی از فروشنده ها پرسیدیم و ایشان متصدی کافه را بیدار کرد. آمد برای سفارش گرفتن. کافه گلاسه انتخاب ما بود. نشستیم منتظر تا آماده شود. بعد مدتی آقا آمد که مواد لازم برای کافه گلاسه موجود نیست. سفارش به شیرنسکافه تغییر یافت:). بعد مدتی شیرنسکافه حاضر شد. که در واقع شــــــــــــــــــــــیر شـــــــــــــــــــــــــــکر و نسکافه بود. به همین غلظت که نوشتم. یا شاید درست ترش این باشد که بگویم به همین رقت.
من مشغول صحبت با تلفن بودم که رهرو عزیز برای نیت خالص دل سوزاندن شمایی که به ما سر میزنی چند تایی عکس گرفت. خلوص نیت رو میبینی؟
بعد هم کلی با هم راجع به عدم یافت شدن محسنات و انگشتر شوخی کردیم. برای آنهایی که در جریان ماجرای محسنات و انگشتر نیستند عرض کنم که در وبسایت آینده از آن حزب الله بنده خدایی هست که کامنت می گذاره و ترجیع بند کامنتاش در توصیف جوانان حزب الله همین دو کلمه است: محسنات و انگشتر. اغلب واجدان این دو خصوصیت همیشه در مترو پلاسند و مشغول رفت و آمد. آنقدر این حرف ها تکرار شده و آنقدر بی ربط تکرار شده که به نظر ما ( جدای غیرواقعی بودن) بیشتر به طنز شبیه است. از آن جایی که کافه کراسه پاتوق بچه های حزب اللهی است ما با هم می گفتیم که باید جمعیت کثیری از این افراد روبرو بشیم که کسی نبود متاسفانه. به گمانم همه باهم یه جا رفته بودن مترو
خلاصه بعد اینکه رهرو اون شیر نسکافه  مذکور رو خورد و من نخوردم ( اسنادش هم موجوده)، کمی چرخ زدیم و رفتیم خونه هامون. :)
قبل خروج من دفترچه ای برای خودم خرید با جلد آبی دوست داشتنی و طرح دار. که بعدا فهمیدم که رهرو قصد داشته با عنوان یادگاری برای من بخره اما تلفنش زنگ خورده و موفق نشده و من خجالت کشیدم از اینکه چرا من به ذهنم نرسید برای دوست عزیزم یک چیزی به عنوان یادگاری بخرم!
همین و تمام
پ.ن : اگه کسی فکر کرده که این پست به جز دل سوزوندن دلیل دیگه ای داشته متاسفانه اشتباه می کنه :)
پ.ن1: قصد داشتم کمی طنزآلود بنویسم اما نشد انگار. شما خودتون با حس طنز بخونین
پ.ن 3: جای اونایی که الان دارن به تاسف سر تکون میدن خالی بود خیلی
پ.ن 4: پ.ن 2 ندارد. صرفا همینجوری. والا
پ.ن 5: اول آیــــــــــــــــــــــا؟
پ.ن 6: جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
پ.ن 7: والا








طبقه بندی: عمومی، 
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
سلام بر بیرق و علم

سلام بر شعر محتشم

سلام بر محرم




طبقه بندی: مذهبی، 
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 11:23 ق.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
بیست تایی اسیر عراقی گرفته بودند. قرار بود یک عده بمانند و یک عده اسرا را عقب ببرند.
نوجوان بود. 13 - 14 سال بیشتر نداشت. پدر و برادرش اولین لحظه اسارت در دست عراقی ها شهید شده بودند.
اصرار داشت اسیر ببرد عقب. بچه بود و فرمانده مخالف بود اسیر دستش بدهند. اینقدر اصرار کرد که فرمانده راضی شد. قرار شد یکی یکی اسیرها را ببرد و برگردد.
اولین اسیر را برد. راه طولانی بود. چند دقیقه ای که گذشت برگشت. گفت اسیر بعدی. فرمانده تعجب کرد. پرسید چطور به این زودی رساندی؟ سربالا جواب داد. اسیر بعدی را به او دادند. دوباره زودتر از حد انتظار برگشت. 
اسیر سوم را که برد فرمانده به یکی دیگر از همرزمان گفت دنبالش برود. 
رفت. دید چند ده متر آنطرف تر پشت تپه اسرا را می برد، با یک تیر خلاص می کند و برمی گردد.
فرمانده نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. این نوع اسیر داری در قاموسش نبود اما...



طبقه بندی: مذهبی،  سیاسی،  داستان، 
[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]


با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی
سلام به رزمندگان اسلام
اسم من زهرا می باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی می روم. مادرم کار می کند. ما پنج نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من 92 روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچک من سلام می رسانیم. 
خدانگهدار شما پاسداران اسلام باشد.
8/11/62



طبقه بندی: مذهبی،  سیاسی، 
[ یکشنبه 29 آبان 1390 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
عید سعید غدیر رو به همه شما دوستان عزیز و نازنین بخصوص سادات گرامی تبریک می گم.
دعای مخصوص یادتون نره.


[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]


به چه نگاه می کنی؟ چشمان نگرانت دنبال چه می گردند؟ چه از جان ما می خواهی؟ آن خرابه خانه تو بود؟ شهید دادی؟ خوب به ما چه؟ مگر جز این است که حالا صد برابر بهترش را به تو داده اند؟ مگر جز این است که همه چیز برای تو و به نام تو است؟ حالا حتما یک کوچه به نام شهیدت کرده اند. خانه آنچنانی زیر پایت است. حتما نوه هایت درس نخوانده با سهمیه به دانشگاه می روند. پست های بالای مدیریتی مال بچه های توست. همه پول ها را پارو می کنند. حتما پسرانت را با پول بیت المال فرستاده ای خارج دکترا بگیرند. دخترانت حتما آنقدر پول دارند که شبانه روز در خیابان های شهر ساندویچ می خورند.

هنوز که داری نگاه می کنی. تو را به شهیدی که دادی قسم اینطوری خیره نشو. بس است دیگر. بس است هر چه به پایت ریخته اند. حالا نوبت ماست که بخوریم و بریزیم و اختلاس کنیم و بالا بکشیم. جنگ تمام شد. مملکت مال ماست. راستی می دانی 3000 میلیارد تومان چند تا صفر دارد؟ ما هم نمی دانیم. توی حلقمان گیر کرده. انگشست برای شمردن صفرها کم آورده ایم. اصلا بگو ببینم عمرت به دیدن هزار تومانی قد داد؟ هنوز هستی یا رفته ای پی دردانه ات؟

اگر رفتی که بهتر. اینجا هوا کم است. برای خودمان هم جا نداریم. شما که جای خود دارد. ما می خواهیم همه چیز را هم برای خود هم به نام خود کنیم. نمی توانیم نگاه های شما را تحمل کنیم. نه که خجالت بکشیم ها. نه. حوصله سیر در گذشته را نداریم. نمی خواهیم خوشی مان خراب شود. مرده پرست نیستیم. می خواهیم توی پول خرغلت بزنیم. حالا تو هر کجا که می خواهی باش. ما را چه باک. هر کاری که می خواهی بکن. فقط به پول های ما کاری نداشته باش که هنوز تا خرخره کلی جا داریم.

برو مادر. برو به کارت برس که هزارتا گرفتاری داریم. وقت تنگ است. برو. راستی، تا حالا ویلا و بوگاتی دیده ای؟


طبقه بندی: عمومی، 
[ شنبه 21 آبان 1390 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]

عکس، اختصاصی نابودگر است. بنا به تاکید عکاس، کپی فقط با ذکر منبع مجاز است.


گیرم گلوله تانک تنت را پاره پاره کرد. با مشت گره کرده ات چه می کنند؟

تیرماه سال 1360، جبهه ولایت فقیه آبادان، روی خاکریز، درست جایی که چند لحظه قبل پدرم ایستاده بود.

گلوله تانک درست خورد وسط سینه این دلاورمرد و ...




طبقه بندی: عمومی، 
[ چهارشنبه 4 آبان 1390 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
اگه یه اتفاق دیگه توی این دنیا بیفته، شک ندارم آمریکا قطع نخاع می شه از این همه فشار.






طبقه بندی: سیاسی، 
[ سه شنبه 3 آبان 1390 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
با احترام کامل نسبت به استیو جابز و خدمات ارزنده اش.

ترجمه نوشته عکس:
یک نفر می میرد میلیون ها نفر می گریند، میلیون ها نفر می میرند، هیچ کس نمی گرید.




طبقه بندی: عمومی،  سیاسی، 
[ دوشنبه 18 مهر 1390 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]

[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
یک پروفسور یهودی آمریکایی هست که شاید خیلی از شما بشناسیدش و

برای مبارزه با صهیونیسم و حمایت از مظلومین در دنیا معروفه.

این آقا به خاطر مبارزه با صهیونیسم دچار مشکلات زیادی شده و شغل خودش 

رو از دست داده. حالا بعد ها بیشتر در موردش می نویسم.

اما نکته جالب اینجاست که همین جناب مبارز، هولوکاست رو به شدت قبول

داره و خودش رو یکی از قربانیان هولوکاست می دونه و معتقده والدینش در 

اردوگاه های مرگ نازی ها کشته شدن. و به شدت شاکیه که چرا کشور 

پیشرفته ای مثل ایران منکر چنین واقعیتی!!! می شه.

اما نکته جالب تر اینجاست که هولوکاست بین سال های 1941 تا 1945 رخ 

داده و این آقا متولد سال 1953 هست. و من بعد از حدود دو هفته مکاتبه با این 

پروفسور و سرچ و مطالعه، هنوز نتونستم بفهمم چطور ممکنه یه نفر ده سال

بعد از مرگ پدر و مادرش بدنیا بیاد!!!


به نظرتون این وسط چی گم شده که من از درکش عاجزم و نمی بینمش؟

توی این مدت تمام مطالب مربوط به هولوکاست رو زیر و رو کردم و گفتم شاید یه

هولوکاست دیگه هم در دهه 50 وجود داشته. اما نداشته! اصلا همون دهه 

چهلش هنوز اثبات نشده اونوقت بیان یکی دیگه بسازن؟!!! نه. هیچی نیست. تو 

همون یه دونه اش هم موندن. ممکنه یه نکته خیلی خیلی ساده باشه که از 

چشم من پنهان مونده اما در هر حال نمی تونم پیداش کنم!

البته این آقا فرد محترمیه و به خاطر مبارزاتش و حمایتش از فلسطین خیلی ها

دوستش دارن اما اگه این مسئله تولد حل نشه یه مشکلی این 

وسط بدجوری تو ذوق می زنه. اونم...



پ.ن: دوست عزیزی پیغام گذاشته که اسم این بابا رو یادت رفته بنویسی. 

خوب عکسش رو که گذاشتم. خواستم یه ذره خودتون برید تحقیق کنید

معلوماتتون زیاد شه. 

شوخی کردم. خواستم زمانی که می خوام مفصل در موردش مطلب بنویسم 

اسمش رو هم بگم. اما خوب همین الان می گم.

پروفسور نورمن گری فینکلشتاین، نویسنده و کارشناس سیاسی آمریکایی، و 

استاد دانشگاه. علت شهرت بسیار زیادش در مبارزه با صهیونیسم، یهودی 

بودنشه. بقیه اش بماند برای بعد.



طبقه بندی: سیاسی، 
[ شنبه 12 شهریور 1390 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ آذرخش ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

آذرخشم. برخاسته از اعماق جهنم. آمده‌ام تا بسوزانم ریشه فتنه را. می جنگم و چون گردآبی فتنه گر را به زیر می کشم. آرام نخواهم نشست تا از میان بردارم یا از میانم بردارند. "جمجمه‌ام را به خدا سپرده‌ام."
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب