تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:شنبه 15 مرداد 1390-11:47 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت سوم: سوال عجیب

 

توی سایت دانشکده سپیده کنارم نشسته بود و طبق معمول داشت سوال 

پیچم می کرد. یه دفعه دستش رو آورد سمت چادرم و با تعجب گفت چادرت رو 

دوختی؟


گفتم چی؟


 گفت چادرت رو دوختی؟


گفتم یعنی چی؟ چادر رو می دوزن دیگه!


گفت نه منظورم اینه که دوختیش به مقنعه ات؟ می‌ترسی از سرت بیفته؟


یه دفعه سرم رو بلند کردم و با چشمای گرد شده تو چشماش نگاه کردم. گفتم 

اینو جدی می پرسی؟


گفت خوب آره. چیه مگه؟


این مدل سوال رو به عمرم نشنیده بودم. خشکم زده بود. نمی دونستم بخندم یا 

گریه کنم.


سپیده گفت چرا این شکلی شدی؟ گفتم جون من اینو جدی پرسیدی یا باز 

خواستی نمک بریزی؟ گفت نه به خدا جدی دارم می پرسم. خوب بگو بدونم.


چادرم رو از روی سرم درآوردم و کش دوخته شده بهش رو نشونش دادم. گفتم 

این جای دوختی که می بینی مال این کشه. کش میفته پشت گردن من و 

اینجوری راحت تر می تونم چادرم رو نگه دارم. دیگه نیازی نیست مدام دستم 

بهش باشه.


گفت آها. چه جالب.


هنوز باورم نشده بود سوالش جدی بوده.


بلند شدیم و سمت کلاس راه افتادیم. توی راهرو یکی از همکلاسی های کم 

حجاب رو دیدیم. سپیده جلو دوید و مثل اینکه یه کشف بزرگ کرده باشه به

الهام گفت می دونستی به چادر کش می دوزن؟ الهام گفت خوب آره. یعنی 

چی؟ گفت جدی می دونستی؟ کش می دوزن می اندازن پشت سرشون که

از سرشون نیفته. الهام هم تعجب کرده بود از این حرف. یه نگاه به من کرد. 

شونه هام رو بالا انداختم. برگشت به سپیده گفت مگه تو چه فکری می کردی 

که حالا اینقدر خوشحالی از دونستنش؟ سپیده گفت من فکر می کردم چادر رو 

دوخته به مقنعه اش. صدای خنده الهام توی راهرو پیچید. گفت آخه خنگ خدا 

اگه به روسریش بدوزه که مجبوره هر بار می خواد عوضش کنه هی بشکافته 

دوباره بدوزه. تو اینقدر خودت رو تو پیله قایم کردی که حتی نمی دونی چادر چیه 

و چطوری پوشیده می شه. یه کم چشماتو وا کن بچه. بیا بین مردم.


پیش خودم امیدوارم شدم که حداقل هستن کسایی که با چادر آشنایی دارن. 

هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر سپیده با چادر غریب باشه.



نوع مطلب : داستان 
حی علی الجهاد
جمعه 21 مرداد 1390 11:13 ب.ظ
سلام
من فكر می كردم سپیده شخصیت واقعیه و شما تو داستانها یه كم اغراق كردید! ولی مثل اینكه برعكسه!
اما جدی جدی بعضیا این قدر شوتن؟!
یعنی تا این حد؟!
پاسخ آذرخش : من با چند نفری برخورد داشتم که تا این شوت هستن.
اما بعضی ها مثل سپیده دنبال حقیقت می رن و بعضی ها به کل چشماشون رو می بندن و خودشون رو تو دنیای خودشون حبس می کنن.
فرص الخیر
دوشنبه 17 مرداد 1390 03:22 ب.ظ
سلامممم
روز خبرنگار مبارک
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم
ممنون. :-)
فرص الخیر
دوشنبه 17 مرداد 1390 04:54 ق.ظ
سلام
این دیگه نوبره والا

الان دارم می فهمم حالا کجاشو دیدی یعنی چی؟
پاسخ آذرخش : سلام
:-))
سربازةٌ
یکشنبه 16 مرداد 1390 10:20 ب.ظ
سلام بر نابودگر فتنه! امیدوارم حالت خوب باشه. آذرخش جان! من شرمنده ام. من از طرف سپیده عذر خواهی می کنم. ناراحت نشیا! من که از پایان ماجرا خبر ندارم ولی جسارتاً این بابا خیلی شوت می زده.. بابا دیگه این رو باید بذاریش تو داستانهای باورنکردنی :)) باور کن!
امیدوارم مثل این سریال ها کش پیدا نکنه. حالا تا اخر ماه رمضون نشد و زودتر هم تموم شد ما قبول داریما! موفق باشی
دعامون کن! یاعلی/
پاسخ آذرخش : سلام دوست عزیز
سپیده شخصیت واقعی نیست. اما چیزهایی که در داستان آوردم اکثرا اتفاقاتیه که واقعا شاهدشون بودم و باور کن هستند کسایی که به این اندازه شوت تشریف دارن.
داستان ده قسمتیه. یه سری مسائلی بود که لازم دونستم توی داستان بیارم. برای همین کمی طولانی شد.
بیشتر برای آشنایی بیشتر با افراد دور و برمون این داستان رو نوشتم. به صرف یک داستان بهش نگاه نکنید.
محتاج دعام
علی یارت
فدایی ماه
یکشنبه 16 مرداد 1390 01:34 ق.ظ
سلام.
خیلیییییییییییی دلم تنگ شده بود برات.
اومدم سلام کنم و التماس دعا بگم.
پاسخ آذرخش : به به
سلام علیکم. خیلی مخلصیم ما. خوبید؟
عبادات قبول باشه ایشالا.
:-)
خوش اومدی.
التماس دعا
اقاقیا
یکشنبه 16 مرداد 1390 01:26 ق.ظ
لابد میخواسته بخندین جو عوض شه....
پاسخ آذرخش : اینم حرفیه.
:دی
اقاقیا
یکشنبه 16 مرداد 1390 01:21 ق.ظ
سلام
سواله دیگه...
پیش میاد
التماس دعا
یاعلی
پاسخ آذرخش : سلام
بله پیش میاد، ولی تا این حد فاجعه؟
:-))
محتاج دعاتم عزیز.
علی یارت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.