تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:شنبه 22 مرداد 1390-11:23 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت ششم: جلسه حراست

 

تازه وارد دانشگاه شده بودم و داشتم می رفتم سمت حیاط که حراست 

دانشکده منو صدا زد. برگشتم سمتش. بعد از سلام و احوالپرسی گفت خانم 

احدی حراست کل دانشگاه با شما کار داره.

یه کم جاخوردم. گفتم با من؟ چی کار داره؟ گفت نمی دونم تشریف ببرید 

خودشون بهتون می گن.


با خنده گفتم آقای صادقی مگه می شه شما ندونید جریان چیه. اونم خندید و 

گفت گفتن خودشون توضیح می دن براتون. من شرمنده‌ام.

آقای صادقی مرد خوش برخوردی بود. با هیچ کس دشمنی نمی کرد. حتی با 

کسایی که موارد اخلاقی داشتن هم برخوردش خوب بود. همین رفتارش باعث 

شده بود خیلی ها توی دانشکده باهاش رفیق باشن و در عین حال حرفش 

خیلی بیشتر تاثیر داشت.

از آقای صادقی تشکر کردم و رفتم به اتاق حراست. وارد اتاق که شدم قیافه 

آقای حراست به نظرم آشنا اومد. حسابی تحویل گرفت و تعارف کرد بشینم. 

حدس زدم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه. خودش رو معرفی کرد و گفت بنده 

امین‌نژاد هستم. گفتم خوشبختم آقای امین‌نژاد. در خدمتتون هستم.



پ.ن: یک مسئله رو باید خدمت دوستان عزیز عرض کنم. این نکته رو در نظر داشته باشید که من دارم داستان تعریف می کنم نه خاطره. درسته که اکثر این اتفاقات رو از نزدیک شاهد بودم. اما لزوما این شخصیت ها و دیالوگ ها صد در صد واقعی نیستند. فقط سعی داشتم یک سری نکات رو در قالب داستان بیان کنم. به ادامه داستان توجه کنید.

التماس دعا

چند سوال در مورد خانواده من، شغل پدرم و اعتقاداتم پرسید که حس کردم 

برای گزینش به اداره‌ای رفتم.

بعد پرسید می‌شه در مورد اعتقادات سیاسیتون برای من بگید؟ گفتم سیاسی 

نیستم. تا این حد از سیاست سر در میارم که می دونم الان رئیس جمهور کیه.

گفت یعنی براتون مهم نیست توی مملکت چی داره می‌گذره؟

گفتم سیاست عرصه فوق العاده سختیه. مهم هم باشه نمی تونم ازش سر در 

بیارم. پس همون سیاسی نیستم درست‌تره.

پرسید انتخابات 84 به کی رای دادید؟ گفتم خودم خیلی دوست داشتم به آقای 

احمدی‌نژاد رای بدم. ولی چون زیاد از سیاست سر در نمیاوردم تابع رای پدرم 

بودم.

گفت پدرتون به کی رای دادن؟ گفتم آقای احمدی‌نژاد.

آقای امین‌نژاد دستی به موهاش برد و یه کم فکر کرد. بنده خدا کاملا گیج شده 

بود.

بدون مقدمه موضوع رو عوض کرد و گفت شما خانم سپیده سالار رو می 

شناسید؟ گفتم بله. گفت چقدر؟ گفتم تا حدودی. چطور؟

گفت در موردشون چند تا سوال داشتم که امیدوارم شما بتونید جواب بدید.

البته با توجه به تغییراتی که چند وقت اخیر داشتن فکر می‌کنم نتیجه کار شما 

امیدوارکننده باشه.

گفتم بفرمایید. من در خدمتم.

گفت خانم سالار با پسرها دست می دن؟

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. این دیگه چه سوالی بود! گفتم اطلاع ندارم. 

توی دانشگاه خیر. خارج دانشگاه هم اگه اینطور باشه من خبر ندارم.

گفت بسیار خوب. ایشون سگ دارن؟ بازم یه شاخ دیگه روی سرم داشت سبز 

می شد. سپیده یکی دو باری در مورد حیوون خونگیش برام گفته بود که یادم 

نبود سگ بود یا گربه.

جواب دادم سگ یا گربه اش رو نمی دونم ولی اگه هم داشته باشه توی خونه 

داره. دانشگاه با خودش نمیاره.

آقای امین‌نژاد فورا متوجه کنایه من شد. لبخند زد و گفت شنیده بودم زبان تیزی 

دارید. گفتم از کی؟

گفت مهم نیست. اگه یادتون باشه ما قبلا هم همدیگه رو ملاقات کرده بودیم. 

چند ماه پیش وقتی شما مسئول کارآفرینی دانشکده بودید.

گفتم اون زمان مراجعه کننده زیاد داشتم. ممکنه شما رو دیده باشم.

گفت خیر. روزی که من خدمتتون رسیدم کاملا سرتون خلوت بود و کسی توی 

دفترتون نبود.

یادم اومد که اون روز این آقا بصورت خیلی مشکوک از نمازخونه دانشکده با یه 

لبخند مشکوک تر وارد دفتر کارآفرینی شد و نشست و یه سری سوالات بازم 

مشکوک در مورد نحوه کارم پرسید. حالا فهمیدم چرا اول ملاقات به نظرم آشنا 

میومد.

فوری گفتم آها. شما با اون دمپایی!

گفت اون روز هم متوجه حاضرجوابی شما شدم. ولی اون موقع خوش اخلاق‌تر 

بودید.

گفتم آقای امین‌نژاد اون روز موضوع بحث ما کار من و برنامه‌هام برای کارآفرینی 

دانشگاه و کلاس‌های مختلف بود نه در مورد زندگی خصوصی دوستم.

-          به هر حال خانم، نحوه زندگی خصوصی هر کسی مسلما به جامعه اش 

هم سرایت می کنه و باید جلوش رو گرفت.

-          خوب درسته. اگه کسی سگ یا گربه داشته باشه نجاست سگ یا موی 

گربه به لباسش می چسبه و میاد تو جامعه پخشش می کنه.

آقای امین‌نژاد خندید و گفت چرا اینقدر از ایشون حمایت می‌کنید؟

گفتم من از هر کسی حمایت نمی کنم. ایشون هم اگه مضر بودنشون در

جامعه برای من مسجل بشه ازش حمایت نمی‌کنم.

گفت تعجب می‌کنم شما با چادر و این حجابتون چطور با این خانم دوست شدید.

گفتم منم از سوال شما تعجب می‌کنم. ذات انسان رو نحوه پوشش اون معلوم 

نمی‌کنه. مگه ما برای این جور آدما چی کار کردیم که حالا می‌خوایم وادارشون 

کنیم مثل ما لباس بپوشن و رفتار کنن؟ آیا هیچ آموزشی در مورد حجاب 

داشتیم؟ آیا اگه خانواده من مذهبی نبودن و من توی خونه آموزش نمی دیدم 

هیچوقت سمت حجاب یا چادر می‌رفتم؟ توی جامعه چیزی برای من بود که من 

رو به سمت حجاب بکشه؟ شاید این خانم رو خدا سر راه من قرار داده. شاید 

قراره ازش درس بگیرم. شاید هزار جور امتحان پشت این قضیه باشه. نباید به

این راحتی قضاوت کرد.

امین‌نژاد سری تکون داد و گفت با اینکه یک بار شما رو ملاقات کرده بودم اما 

جمله ای در مورد شما شنیدم که به شدت مشتاق شدم مجدد از نزدیک شما 

رو ببینم.

گفتم عذر می خوام. این جلسه در مورد منه یا دوستم؟

گفت مسلما در مورد دوست شما و اشتیاق من برای دیدن شما هم کاملا

مربوط به همین موضوع هست.

گفتم جریان چیه؟

گفت ما مدتی دانشجوهایی رو که موارد اخلاقی داشتن و از لحاظ پوشش 

ضعیف بودن زیر نظر داشتیم. خانم سالار هم یکی از همین دانشجوها بودن. 

وقتی برای تحقیقات کامل تر رفتم سراغ حراست دانشکده شما و با آقای 

صادقی صحبت کردم ایشون در جواب من یک جمله غیرمعمول و شاید 

غیرمنطقی گفتن که از یک مسئول حراست بعیده. اما از اونجایی که می 

دونستم آقای صادقی شخصی نیست که بیخود حرف بزنه صحبت هاش رو تا 

حدودی قبول کردم.

گفتم جمله ایشون چی بود؟

گفت وقتی در مورد خانم سالار از آقای صادقی پرسیدم ایشون گفتن خانم

سالار دختر خوبیه. و وقتی من علتش رو جویا شدم گفتن چون ایشون از 

دوستان نزدیک خانم احدی هست و از اونجا که می دونم خانم احدی در انتخاب 

دوست شدیدا سخت‌گیره پس واضحه که خانم سالار باید شخصیت خوبی 

داشته باشه که تونسته با ایشون دوست بشه. الان احساس می‌کنم تا حدودی 

حرف آقای صادقی درسته.

چند ثانیه ای مات و مبهوت به آقای امین‌نژاد نگاه کردم. عجب نکته‌ای. خودم 

هیچوقت متوجه این موضوع نشده بودم. حالا واقعا در انتخاب دوست سخت‌گیر 

بودم؟ من تقریبا با همه همکلاسی هام رفیق بودم. اما پیدا کردن دوست واقعی 

و صمیمی برام خیلی سخت و زمان‌بر بود.

با صدای آقای امین نژاد به خودم اومدم. گفتم اگه امر دیگه‌ای ندارید از خدمتتون 

مرخص می‌شم.

گفت چند تا سوال دیگه هم در مورد دانشجوهای دیگه داشتم. اما با این تفاسیر 

از شما نمی تونم جوابی بگیرم.

گفتم احتمالا همینطوره.

امین‌نژاد شماره مستقیم دفترش رو به من داد و گفت: در هر صورت هر زمان که 

احساس کردید نکته‌ای رو باید به من بگید در خدمتتون هستم.

گفتم اگه احساس کردم چشم.

خداحافظی کردم و از دفتر حراست بیرون زدم. سپیده نه اون روز نه هیچوقت 

دیگه از این جلسه و حرف‌های رد و بدل شده باخبر نشد. اما از اون روز سعی 

کردم بیشتر مراقبش باشم و بیشتر هواش رو داشته باشم.



نوع مطلب : داستان 
فرص الخیر
جمعه 28 مرداد 1390 12:02 ق.ظ
شرح داستان عزیزم

که البته الان قسمت جدید رو گذاشتی:)
پاسخ آذرخش : :-)
فرص الخیر
پنجشنبه 27 مرداد 1390 10:57 ب.ظ
سلام
چرا استپ شد؟

نکنه حراست گرفته راوی رو؟ سند بیارم؟
پاسخ آذرخش : چی استپ شد عزیزم؟
اقاقیا
چهارشنبه 26 مرداد 1390 09:42 ب.ظ
چرا کسی فریاد نمی زند؟ http://hizbollah.mihanblog.com/post/741
یار دوازدهم
سه شنبه 25 مرداد 1390 10:14 ق.ظ
عال بود
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون
افق
دوشنبه 24 مرداد 1390 10:55 ب.ظ
سلام
خوبید؟
نماز و روزه تون قبول..
میگما.نمیگم اول آخرشو بذارید اینجا ولی میشه لطفا همه اشو توی یه پست بذارین؟ یه جا بخونیمش.. ؟؟؟
جان خودم طاقت ندارم..
تو رو خدااااااااااااا
میشه؟
پاسخ آذرخش : سلام
شدنیش که می شه. ولی بعدش من دیگه پست ندارم بذارم تا مدت ها این وبلاگ راکد می مونه.
:دی
وارث
دوشنبه 24 مرداد 1390 05:40 ق.ظ
سلام
طاعات و عبادات قبول
در وبلاگ «یک جرعه انتظار» طرحی برقرار شده با نام «سیر نهج البلاغه از شب قدر تا شام غریبان» که از شب قدر آغاز خواهد شد.
از شما در خواست میشود که در این طرح شرکت کنید. باشد که عمار خوبی برای علی دوران باشیم.
http://vares.persianblog.ir/post/142
پاسخ آذرخش : سلام
التماس دعا
اقاقیا
دوشنبه 24 مرداد 1390 04:04 ق.ظ
عالیهههههههه.
من عادتمه حتی رمان یا داستان صفحه اخرشو میخونم بعد از اول شروع میکنم...
پاسخ آذرخش : عجب.
اتفاقا من همیشه زور می زنم مبادا چشمم ه صفحه آخر بخوره بفهمم آخر داستان چی می شه.
:-)
اقاقیا
دوشنبه 24 مرداد 1390 02:38 ق.ظ
سلام.نه ابجی دارم فکر میکنم اخر داستان چه خواهد شد؟؟؟؟
پاسخ آذرخش : سلام
ایشالا آخرشم بزودی معلوم می شه.
:-)
می خوای آخرش رو اول بذارم بعد بقیه قسمت ها رو؟ :دی
اقاقیا
دوشنبه 24 مرداد 1390 02:01 ق.ظ
پاسخ آذرخش : هنوز منتظری روشن شی؟ :دی
مرتضی
یکشنبه 23 مرداد 1390 01:13 ب.ظ
این جریان روزنامه ایران که به چادر حمله کرده چیه؟ شنیدم میخوان روزنامش رو ببندند.
مگه روزنامه ایران منتشر کننده دیدگاه دولت نیست؟
پاسخ آذرخش : سلام
درسته روزنامه ایران مثلا قراره منتشر کننده دیگاه دولت باشه. اما متاسفانه تا زمانی که روزنامه توی دستای کاوه اشتهاردی می چرخید مشکلی نبود. اما بعد از اون ظاهرا همه چی از کنترل خارج شده.
این مطلب هم توی ویژه نامه ای به اسم "خاتون" منتشر شده.
لینک زیر رو مطالعه بفرمایید:
http://www.rajanews.com/detail.asp?id=98764
و این یکی:
http://www.rajanews.com/detail.asp?id=98845
فرص الخیر
یکشنبه 23 مرداد 1390 03:58 ق.ظ
سلام
اوه اوه قضیه امنیتی شد
من رسسسسسسسسسسسسسما اعلام می کنم با راوی هیییییییییییییییییییییچ نسبتی ندارم لطفا سوال نفرمایید
پاسخ آذرخش : سلام
:-)))
خودمم دیگه نمی شناسم طرف رو!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.