تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:دوشنبه 31 مرداد 1390-02:00 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت هشتم: نظر مهرداد درباره چادر

 

جلوی دانشکده با سپیده منتظر بیتا یکی از دوستان چادریمون بودیم که با 

ماشینش بیاد دنبالمون و ناهار رو بریم رستوران و بعد بریم خرید.

توی این فاصله مهرداد به ما ملحق شد. سپیده طبق معمول داشت منو سوال 

پیچ می کرد. پرسید تا حالا کسی روی چادرت پا گذاشته؟ گفتم اگه تو این کارو 

نکنی نه کسی پا نگذاشته. گفت نه منظورم اینه که کسی بخواد اذیت کنه یا 

شوخی کنه. گفتم نه همچین اتفاقی نیفتاده.

گرم صحبت کردن بودیم که مهرداد وارد بحث شد. گفت چادر خیلی خوبه ها. 

واقعا عالیه. از خیلی چیزا محافظت می کنه. جلوی خیلی اذیت ها و متلک ها 

رو می گیره. اینو از من که پسر هستم بشنوید. می دونم تو عالم پسرا چی

می گذره. هیچوقت یه پسر برای اذیت کردن سراغ چادری نمی ره. ولی باید 

مراقب باشی. خیلی مراقب باش. خود من هم که پسر هستم و فقط یه تی 

شرت و شلوار دارم گاهی آستینم گیر می کنه به دستگیره در یا شلوارم به 

جایی می گیره و زمین می خورم. از خیابون که رد می شی، از اتوبوس یا 

ماشین که سوار و پیاده می شی از پله ها که بالا و پایین می کنی سوار 

آسانسور که می شی، خیلی مراقب باش چادرت توی دست و پات گیر نکنه. 

خطرناکه.

گفتم ببخشید داری با چادری حرفه ای صحبت می کنی ها.

گفت می دونم. کلا دارم می گم. اتفاقه دیگه برای همه ممکنه پیش بیاد. حالا 

شما یه کم بی احتیاطی کنید بیشتر در معرضش هستید. ولی خیلی خوبه که 

چادر می پوشی.

چهره مهرداد کاملا جدی بود و لحن حرف زدنش هیچگونه تمسخر یا شوخی 

نداشت. اصلا فکرنمی کردم شخصی مثل مهرداد همچین طرز فکری در مورد 

چادر داشته باشه.

سپیده با تعجب رو به مهرداد کرد و گفت واقعا نظرت در مورد چادر اینه؟

مهرداد گفت آره خوب. البته مخالفم که همه چادر بپوشن ها. مثلا تو چادر 

بپوشی خیلی خنده دار می شی.

بعد زد زیر خنده و ادامه داد: ولی به عنوان یه پسر که پسرها رو خوب می 

شناسم می گم چادر واقعا یه چیز عالیه.

گفتم خیلی برام جالبه که نظرت اینه. فکر می کردم امثال شما که دنبال

"آزادی" هستید کلا اعتقادی به چادر نداشته باشید.

گفت خوب درسته. مثلا من خودم اصلا خوشم نمیاد خواهرم چادر بپوشه. همین 

تیپی که داره خیلی با حال تره. ولی اگه برفرض یه روزی خواست چادر بپوشه 

مخالفتی نمی کنم. کمکش می کنم بهتر بتونه با چادر زندگی کنه.

گفتم خوبه که حداقل یه پسر منطقی پیدا شد.

با صدای بوق ماشین بیتا به خودمون اومدیم. از مهرداد خداحافظی کردیم و

سوار ماشین شدیم.

اون روز ذهنم درگیر حرف های مهرداد بود. می دونستم در موردش اشتباه نکردم 

و مهرداد ذات خوبی داره. ای کاش یه نفر هم پیدا می شد به مهرداد کمک کنه

تا از این وضعیتی که دچارش هست در بیاد. اینجور جوونا لبه تیغ هستن. و اگه 

کسی دستشون رو نگیره بدجوری سقوط می کنن.



پلاک57
پنجشنبه 3 شهریور 1390 07:43 ب.ظ
سلام وب جالبی داری ............
به سنگرماهم یه سربزن............شادمیشیم
تمایل به تبادل لینک بودی خبربده............
پلاک57
یار دوازدهم
چهارشنبه 2 شهریور 1390 07:11 ب.ظ
سلام
.
.
به به داداش مجید گل... از این ورا....
.
.
.
آذرخش جان ممنون بابت ادامه داستان
.
عالی بود
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدید
فرص الخیر
چهارشنبه 2 شهریور 1390 06:05 ب.ظ
سلام
عجبا!!!
حالا به یه گودمن محتاجیم برای هدایت مهرداد....خدایا برسان
پاسخ آذرخش : سلام
ایشالا برسه. :-)
مجید
دوشنبه 31 مرداد 1390 03:56 ب.ظ
سلام...
دمه مهرداد گرم كه حرف منطقی زده...خیلی خوشم اومد..كلا از اینجور آدما كه شاید به یه چیز اعتقاد نداشته باشن ولی حرف حق رو میگن و بی انصاف نیستن خیلی خوشم میاد...
لذت بردم از این پست...مر30
پاسخ آذرخش : سلام بر شما بزرگوار
ممنون که سر زدید. آدمای اینجوری زیاد هستن فقط باید کمی به اطرافمون توجه کنیم.
ممنون از کامنتتون
یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.