تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:پنجشنبه 3 شهریور 1390-11:00 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت نهم: شب احیا

 

ماه رمضان بود و همه جا حال و هوای روزه و رمضان رو داشت. سپیده یه خط در 

میون روزه می گرفت اما فقط روزه‌ی نخوردن. هیچ چیزی توش تغییر نکرده بود و 

فقط یک سانتیمتر روسریش رو جلوتر کشیده بود.

بهش می گفتم اگه می خوای روزه بگیری باید همه چیزش رو با هم رعایت 

کنی. آخه روزه بدون حجاب به چه درد می خوره؟ روزه با نماز یه خط در میون

چه فایده ای داره؟

اون شب حدود ساعت 10 داشتم حاضر می شدم که برم بیرون. سپیده زنگ زد 

و کمی باهاش صحبت کردم. بعد گفتم اگه کاری نداری من دارم می رم بیرون. 

بعدا با هم صحبت می کنیم. پرسید کجا می ری این موقع شب؟

گفتم امشب شب احیاست. دارم می رم برای مراسم. مثل کسی که انگار چیز 

مهمی رو به یادش آورده باشی گفت ایول. شب احیا. آخ آخ اصلا یادم نبود. من 

چقدر شب های احیا رو دوست دارم.

گفتم جدی؟ اصلا مگه می دونی شب احیا چیه؟

گفت دستت درد نکنه. دیگه اونقدرا هم خنگ نیستم. بله که می دونم چیه.کجا 

می خوای بری؟

گفتم احتمالا می رم مهدیه.

گفت ایول. منم میام. پس با هم قرار بذاریم اونجا ببینیم همو.

گوشی رو که قطع کردم مونده بودم تو کفِش. این دختر چه اشتیاقی داشت

برای مراسم شب احیا.

توی شلوغی مهدیه به سختی تونستم سپیده رو پیدا کنم. یه گوشه یه جای 

خالی پیدا کردیم و نشستیم. بارون گرفته بود. خیس خیس شده بودیم اما از 

جامون تکون نمی خوردیم.

در طول مراسم و موقع دعاخوندن، هر از گاهی چشمم به سپیده میفتاد و می 

دیدم مثل ابر بهار داره گریه می کنه. قرآن رو که روی سرش می گرفت انگار

توی آسمونا سیر می کرد.

با خودم فکر می کردم بعضی از آدمایی که ما بی دین و لاقید می دونیم چقدر از 

بعضی از مدعیان مذهب پاک ترن و چقدر می تونن به خدا نزدیک تر باشن. اما ما 

فقط و فقط از روی ظاهر یه نفر رو کافر یا قدیس می کنیم.

اون شب تا حدود ساعت 3 موندیم و بعد با چند نفر دیگه که مسیرشون با ما 

یکی بود پیاده راه افتادیم سمت خونه. سپیده رو با خودم بردم خونه. نزدیک

سحر رسیدیم و من بساط سحری رو حاضر کردم. سر سفره قیافه سپیده واقعا 

دیدنی بود. توی معنویت سیر می کرد. با خودم گفتم آیا شب قدر روی من هم

که این همه ادعا دارم تا حالا اینجور تاثیر گذاشته؟



فرص الخیر
شنبه 5 شهریور 1390 10:35 ب.ظ
سلام
هم تا حدی با اقاقیای عزیزم موافقم و هم با بانو آذرخش
لطفا دعام کنین
پاسخ آذرخش : سلام
محتج دعاتم عزیز
یار دوازدهم
شنبه 5 شهریور 1390 10:08 ب.ظ
بـــــــــــــــــــــــلـــــه دیگه
كاش همه مردم از روی ظاهر دیگران زود قضاوت نكنن
پاسخ آذرخش : سلام
انشاالله
اقاقیا
جمعه 4 شهریور 1390 05:11 ق.ظ
سلام.قبلنا میگفتم همه چی به ذات ادم بستگی داره و ظاهر هیچ گونه تاثیر و فایده ای نداره..بعد گفتم نه اگه ذات پاک باشه باید ظاهر هم درست باشه .اگه ذات پاک بود ظاهر بد نمیشد...الان میگم همون کسی که ذات رو پاک میکنه ظاهر رو هم خودش درست میکنه ایشاالله ..دیر و زود داره اماسوخت و سوز نداره
التماس دعا
یاعلی
پاسخ آذرخش : سلام
باهات موافقم.
اما لزوما ظاهر آدما ذاتشون رو نشون نمی ده. ذات یه آدم می تونه خوب باشه اما به دلیل عدم آموزش صحیح نحوه خوب بودن ظاهر رو یاد نگرفته باشه.
این مشکل بزرگیه که باید به فکرش بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.