تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:یکشنبه 6 شهریور 1390-11:00 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت آخر: ولیمه

 

دو سالی از فارغ التحصیلی می‌گذشت و دیگه از جو دانشگاه بیرون اومده

بودیم. مادر الهام، همکلاسی سابقمون از مکه برگشته بود و الهام برای ولیمه 

مادرش چند تا از دوستان قدیمی رو دعوت کرده بود. من و سپیده هم دعوت 

داشتیم. مهرداد هم که از دوستان صمیمی علی، برادر الهام بود به همراه 

همسرش زهرا به مهمونی دعوت شده بود.

خبر ازدواج مهرداد رو شنیده بودیم و خیلی مشتاق بودیم عروس خانم رو ببینیم. 

توی مهمونی چند تا از دوستانی که خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم دور 

هم جمع شده بودیم و بگو و بخند راه انداخته بودیم که مهرداد و زهرا از راه 

رسیدند. بعد از سلام و احوالپرسی حسابی به مهرداد و همسرش تبریک

گفتیم. مهرداد زیاد عوض نشده بود و هنوز موهای سیخ سیخی و شلوار جین 

سنگ‌شورش آدم رو به خنده وا می‌داشت. اما از لحاظ رفتاری به نظرم خیلی 

بزرگ‌تر شده بود.

زهرا دختر خوش قیافه ‌و خوش‌تیپی بود و از لحاظ حجاب هم ظاهر موجهی 

داشت و برخلاف خیلی‌ها توی مهمونی روسریش رو در نیاورد، گرچه زیاد هم 

سفت و سخت اون رو نپوشیده بود. خیلی مهربان و خوشرو بود و همون اول با 

بچه‌ها اخت شد. تقریبا همه دخترای جمع به خوش سلیقگی مهرداد احسنت 

گفتن.

با سپیده و چند نفر دیگه در حال تعریف خاطرات بودیم که صدای اذان بلند شد. 

سمت دستشویی رفتم تا وضو بگیرم که دیدم مهرداد جلوی روشویی ایستاده و 

داره دست‌هاش رو می‌شوره. خواستم برگردم و منتظر بمونم که دوباره نگاهم

به مهرداد افتاد. صحنه‌ای که می‌دیدم برام باورنکردنی بود. یعنی شاید از محالات 

بود. مهرداد دست‌هاش رو نمی‌شست، داشت وضو می‌گرفت!

از دستشویی که بیرون اومد، من به جای اینکه برم وضو بگیرم مثل مسخ 

شده‌ها دنبالش راه افتادم. به چشم‌های خودم هم اطمینان نداشتم. مهرداد از 

علی یک جانماز گرفت و با اجازه الهام وارد یکی از اتاق‌ها شد. جانمازش رو پهن 

کرد و دو سه قدم جلوتر از زهرا به نماز ایستاد. اونقدر از دیدن این تصویر 

شگفت‌زده شده بودم که همون‌جا روی مبلی که مشرف به اتاق بود نشستم و 

نماز خوندن مهرداد و زهرا رو تماشا کردم. این قشنگ‌ترین صحنه‌ای بود که 

می‌تونستم از مهرداد ببینم و حتی تصورش رو هم نمی‌کردم.

سپیده اومد بالای سرم و گفت از الهام یه جانماز گرفتم. اول تو می خونی یا من 

بخونم؟

خیلی وقت بود نمازهای اول وقت سپیده‌ی باحجاب برام عادت شده بود و حالا 

تنها چیزی که خوشحالم می‌کرد دیدن نماز مهرداد و همسرش بود. با اشاره سر 

سپیده رو متوجه اتاق کردم. عکس‌العمل اون هم درست مثل من بود و از شدت 

ذوق کنار من نشست.

-          جل الخالق!!! این واقعا مهرداده؟ باورم نمی‌شه. ای خدا بزرگیتو. کی

فکر می‌کرد کسایی مثل من یا مهرداد نمازخون بشن؟

با خنده گفتم بلند شو بریم که بخوایم اینجا بشینیم نمازمون قضا می‌شه.

سپیده شالش رو که حالا دیگه زیرش کلاه یا هِدبند می‌پوشید صاف کرد و 

چادرنماز رو روی سرش انداخت.

می‌تونستم بگم اون روز بهترین روز زندگی منه. خدا رو شکر می‌کردم و 

خوشحال بودم که سپیده و مهرداد به بیراهه نرفتن و بالاخره مسیر درست و رو 

پیدا کردن. ته دلم آرزو می‌کردم ای کاش خدا راه هدایت همه جوونا رو هموار 

کنه.



یار دوازدهم
دوشنبه 2 آبان 1390 06:34 ب.ظ
سلام
وبلاگت قشنگ شده
بلاخره اومدم
پس داستان امر به معروف تو هم تموم شد!
اتفاقا داستان من هم یك ماه پیش تموم شد!
فكر كردی فقط خودت داستان داری؟؟
موفق باشی
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدید.
شما هم داستان می نویسی؟ ایول بابا.
مجید
پنجشنبه 10 شهریور 1390 02:48 ب.ظ
سلام..............
خب به سلامتی،،، این قضیه تو و سپیده هم انگاری ختم به خیر شد...
خدا همه رو هدایت كنه...
پاسخ آذرخش : سلام
انشاالله
صالحه
پنجشنبه 10 شهریور 1390 12:40 ق.ظ
سلام
عیدت مبارک آبجی جونم
پاسخ آذرخش : سلام عزیز دلم
ممنونم. عید شما هم مبارک. :-)
حامد توکلی
چهارشنبه 9 شهریور 1390 11:10 ب.ظ
قشنگ بود
و خوشم اومد
امیدوارم باز هم از این دست بنویسید.
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از شما. انشاالله.
فرص الخیر
سه شنبه 8 شهریور 1390 06:46 ب.ظ
سلام
هییییییییییییییییییع خبری از گود من نشد که

الان این زهرا خانوم مهرداد رو متحول کرد؟

کلی ذوق نمودیم از این هدایت
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم
همین زهرا خانم گودمنش بود دیگه.
:دی
سلام
دوشنبه 7 شهریور 1390 04:13 ب.ظ
سلام مجدد
داستانتون رو ازاول پیگیربودم..جالب بود ایشالله هممون عاقبت بخیربشیم.. براهم دعاكنیم..
یاعلی..
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از شما. انشاالله.
التماس دعا
اقاقیا
دوشنبه 7 شهریور 1390 12:15 ق.ظ
پاسخ آذرخش : خدا بد نده!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.