تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:38 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

مجموعه داستان "ماجراهای من و سپیده و چادر" ماجراهاییه که برای من اتفاق افتاده یا 

شاهدشون بودم. این اتفاقات رو در قالب یک داستان چند قسمتی درآوردم که به مرور اون 

ها رو قرار می دم.

البته تاکید می کنم که تمام این ماجراها لزوما برای خودم اتفاق نیفتاده و صد در صد واقعی نیست.


قسمت اول: آشنایی

دانشکده ما دانشکده کوچکی با جمعیت کم بود که در اون همه همدیگه رو می شناختن و 

سلام علیک داشتن.

سپیده از اون‌هایی بود که هر وقت چادر و چادری می‌دید کهیر می‌زد. خوب اینم یه

جورش بود. سعی می کردم کاری به کارش نداشته باشم. یکی دو بار سر به سرش گذاشتم. 

با تردید جوابمو داد ولی برخورد بدی نشون نداد. تیپ و قیافه رو که نگو. مقنعه که نه، یه 

وجب پارچه رو سرش بود. مانتو هم که هیچی.

روی لباس پوشیدن اطرافیام حساسیت نشون نمی‌دادم. مطمئن بودم اگه کوچک‌ترین

اشتباهی بکنم کار خراب‌تر می‌شه و همون یه ذره امید هم از بین می‌ره. اما میون دوستای 

صمیمی گاهی با شوخی و گاهی با غرولند بهشون نشون می دادم که طرز پوششون جالب 

نیست. خوشبختانه بیشتر اوقات تاثیر هم داشت.

گذشت و گذشت تا یه روز که داشتم از راهروی دانشگاه رد می شدم سپیده جلو اومد و 

سلام کرد. حسابی تحویلش گرفتم. گفتم از این طرفا؟

گفت: راستش یه چیزی داری که من بهش جذب می‌شم. می دونی من هیچوقت تو عمرم با 

چادری ها صحبت نکردم.

با خنده گفتم عجب! پس زیارت قبول.

خندید.

گفت از بچگی همیشه از چادری‌ها می‌ترسیدم. گفتم لابد تو هم از اونایی بودی که تا اذیت 

می کردی مامانت می گفت الان می گم خانم چادریه بیاد ببردت. گفت نه! این حرفو

نمی‌زد. ولی همیشه یه چیزی منو از چادری‌ها می ترسوند. تا همین الانم ادامه داره.

گفتم پس الان خیلی دل و جرات به خرج دادی اومدی با من صحبت می‌کنی.

دو تایی خندیدیم.

گفت اگه اشکالی نداره دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم. بهش گفتم خواهش می‌کنم. 

خوشحال می شم. ولی همین الانم کم با هم آشنا نیستیم.

گفت درسته ولی می خوام از نزدیک بشناسمت.

همون موقع استاد اومد و هر دو فورا وارد کلاس شدیم.


***

قسمت های بعد در ادامه مطلب...

قسمت دوم: چرا چادر؟


بعد از کلاس رفتیم سلف برای ناهار. سر میز که نشسته بودیم سپیده شروع 

کرد به سوال پرسیدن.

-          چرا چادر می پوشی؟ تو که هیکلت خوبه.

-          مگه فقط اونایی که هیکلشون بده چادر می پوشن؟

-          آره خوب. هر کی چاقه چادر می پوشه هیکلش پیدا نباشه.

-          عجب فلسفه ای داری تو. خودت تنها به این نتیجه رسیدی؟ اصلا

ببینم تو عمرت چند تا چادری دیدی؟

-          خوب حالا هر چی. به نظر من اینجوریه دیگه. خوب بگو چرا چادر می 

پوشی؟

-          خوب از بعد مذهبی اگه بخوام برات توضیح بدم می شه مثنوی هفتاد

من کاغذ و آخرشم می دونم هیچی حالیت نمی شه. ولی علاوه بر اون 

اعتقاد شخصی خودمه. علاقه دارم به چادر و توش احساس امنیت می کنم

و احساس یه جور خاص بودن. اینکه مثل همه نیستم و دیگران هم مثل

همه دخترا به من نگاه نمی کنن. به من ارزش می ده.

-          همیشه چادر می پوشی؟

-          آره. ولی قبلا چادری نبودم.

-          جدی؟ نبودی؟ پس چرا الان می پوشی؟

-          تازه حس می کنم آدم حسابی شدم.

سپیده چند ثانیه ای خیره شد و بعد گفت جدی می گی اینو؟

-          آره خوب. الان حس باارزش بودن دارم. نیازی ندارم از دید دیگران اینطور 

باشه. همین که خودم این حس رو دارم منو خیلی جلو می اندازه. قبلا منم 

یکی بودم مثل همه. هر کاری می کردم بازم مثل بقیه بودم. هر چی تیپ 

عوض می کردم بازم هزار نفر مثل من بودن. هر چی رفتارم رو عوض می 

کردم بازم فرقی نمی کرد.

-          خوب الانم یه عالمه چادری داریم.

-          هر چادری برای خودش عالمی داره. چادری نیستی که بفهمی من چی 

می گم.

شونه هاش رو بالا انداخت و غذاش رو خورد.

بعد دوباره رو کرد به من و گفت الان که پدر و مادرت اینجا نیستن. مجبور نیستی 

چادر بپوشی.

-          یعنی من یک ساعت برای این بشقاب روضه خونده بودم الان این سوال

رو نمی پرسید. آخه دختر خوب مگه من گفتم بخاطر خانواده ام چادر می 

پوشم؟

-          خوب خیلی ها اینجوری هستن. اینجا که میان همه چیز رو می ذارن 

کنار.

-          خوب من خیلی ها نیستم. یکی از دلایلی هم که می خوام فرق داشته 

باشم همینه. می خوام حجابم اعتقادم باشه نه اجبار خانواده.

-          می دونی ما خانوادگی به هیچ دین و مذهبی اعتقاد نداریم. برام جالبه

تو اینجوری هستی.

-          به هیچی؟ پس چطوری زندگی می کنید؟

-          خوب ما دوست داریم آزادی داشته باشیم. نمی خوایم چیزی محدودمون 

کنه.

-          خوب این آزادی شما چی هست؟ چی بهتون می ده؟

-          خوشمون نمیاد خودمون رو در حصار این قوانین قرار بدیم. دوست داریم 

دختر و پسرای فامیل با هم راحت باشن. تو مهمونی ها هر چی می خوایم 

بخوریم. هر جوری می خوایم لباس بپوشیم.

-          آها گرفتم. پس آزادی شما هم از نوع آزادی بی حد و حصره.

-          حالا بی حد و حصرم که نه. ولی خوب دیگه. راستی تو از چادری هایی 

که تا حالا دیدم خیلی باکلاس تری.

-          اولا که تو توی عمرت دو سه تا چادری بیشتر ندیدی اونم از کنارشون رد 

شدی بعد غش کردی. ثانیا مگه چادری بی کلاس هم داریم؟

-          آره دیگه همینا که فقط چشم و دماغشون پیداست و فکر می کنن اگه 

شلخته باشن مذهبی ترن.

-          خوب اینی که گفتی دو تا مقوله جداست. من معتقدم حجاب آدم 

مخصوصا چادری باید تر و تمیز باشه و چادری باید خوب به خودش برسه چون 

باید الگو باشه برای بقیه و دیگران رو هم جذب کنه به سمت حجاب و چادر

نه فراریشون بده. شلخته بودن و کثیف بودن نشانه مذهب نیست اما اینکه 

کسایی هستن که جوری چادر می پوشن که فقط چشم و دماغشون 

پیداست برمی گرده به نوع اعتقادشون و اعتقاد هر کس کاملا قابل احترامه.

-          خوب آره ولی بعضی هاشون...

-          ببین الان که تو نباید نتیجه گیری کنی. تو خواستی بیشتر با من آشنا 

بشی. منم می خوام به مرور تو رو با چند تا چادری دیگه آشنا کنم تا متوجه 

بشی جریان از چه قراره. بعد از یه مدت که حسابی با چادر آشنا شدی می 

تونی بگی چادری ها خوبن یا چادری ها بدن. اوکی؟

-          ..... باشه.

***

قسمت سوم: سوال عجیب

توی سایت دانشکده سپیده کنارم نشسته بود و طبق معمول داشت سوال 

پیچم می کرد. یه دفعه دستش رو آورد سمت چادرم و با تعجب گفت چادرت رو 

دوختی؟

گفتم چی؟

 گفت چادرت رو دوختی؟

گفتم یعنی چی؟ چادر رو می دوزن دیگه!

گفت نه منظورم اینه که دوختیش به مقنعه ات؟ می‌ترسی از سرت بیفته؟

یه دفعه سرم رو بلند کردم و با چشمای گرد شده تو چشماش نگاه کردم. گفتم 

اینو جدی می پرسی؟

گفت خوب آره. چیه مگه؟

این مدل سوال رو به عمرم نشنیده بودم. خشکم زده بود. نمی دونستم بخندم یا 

گریه کنم.

سپیده گفت چرا این شکلی شدی؟ گفتم جون من اینو جدی پرسیدی یا باز 

خواستی نمک بریزی؟ گفت نه به خدا جدی دارم می پرسم. خوب بگو بدونم.

چادرم رو از روی سرم درآوردم و کش دوخته شده بهش رو نشونش دادم. گفتم 

این جای دوختی که می بینی مال این کشه. کش میفته پشت گردن من و 

اینجوری راحت تر می تونم چادرم رو نگه دارم. دیگه نیازی نیست مدام دستم 

بهش باشه.

گفت آها. چه جالب.

هنوز باورم نشده بود سوالش جدی بوده.

بلند شدیم و سمت کلاس راه افتادیم. توی راهرو یکی از همکلاسی های کم 

حجاب رو دیدیم. سپیده جلو دوید و مثل اینکه یه کشف بزرگ کرده باشه به

الهام گفت می دونستی به چادر کش می دوزن؟ الهام گفت خوب آره. یعنی 

چی؟ گفت جدی می دونستی؟ کش می دوزن می اندازن پشت سرشون که

از سرشون نیفته. الهام هم تعجب کرده بود از این حرف. یه نگاه به من کرد. 

شونه هام رو بالا انداختم. برگشت به سپیده گفت مگه تو چه فکری می کردی 

که حالا اینقدر خوشحالی از دونستنش؟ سپیده گفت من فکر می کردم چادر رو 

دوخته به مقنعه اش. صدای خنده الهام توی راهرو پیچید. گفت آخه خنگ خدا 

اگه به روسریش بدوزه که مجبوره هر بار می خواد عوضش کنه هی بشکافته 

دوباره بدوزه. تو اینقدر خودت رو تو پیله قایم کردی که حتی نمی دونی چادر چیه 

و چطوری پوشیده می شه. یه کم چشماتو وا کن بچه. بیا بین مردم.

پیش خودم امیدوارم شدم که حداقل هستن کسایی که با چادر آشنایی دارن. 

هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر سپیده با چادر غریب باشه.


***

قسمت چهارم: مهرداد

شنبه بود و دو کلاس بیشتر نداشتیم. بعد از ساعت اول یکی از همکلاسی ها 

به اسم مهرداد جلو اومد و بعد از احوالپرسی یه دسته جزوه بهم داد و گفت 

بفرما. اینم جزوه های شما. ممنونم. جزوه های کلاس قبل استاد کرمانی رو

هم که نبودی گذاشتم که کپی بگیری گفتم شاید پیدا نکرده باشی. ولی فقط 

زود می خوامش. اگه می شه زودتر کپی بگیر.

گفتم دست شما درد نکنه. ولی شما که زحمت کشیدید کپی هم می گرفتید 

دیگه.

گفت شرمنده ام به خدا. الان باید برم بیرون یه کار فوری دارم بعدم باید بیام

جزوه رو بگیرم چون دیگه تا سه شنبه نمیام دانشکده. اگه عجله نداشتم حتما 

کپی می گرفتم.

گفتم شوخی کردم. خودم کپی می گیرم بعد از کلاس پس می دم. لطف کردید.

مهرداد تشکر کرد. بعد رو کرد به سپیده و گفت دیروز زنگ زدم جواب ندادی. 

سپیده گفت آخ آره اون موقع دستم بند بود بعدشم یادم رفت. ببخشید.

کمی ازشون فاصله گرفتم و بعد از چند ثانیه به بهانه ای سپیده رو صدا کردم. با 

مهرداد خداحافظی کرد و اومد.

مهرداد تقریبا می شد گفت از اون پسرهای قرتی و کمی شیطونه. از ظاهرش 

هم کاملا می شد اینو فهمید. اما در کل ذات بدی نداشت. با این حال به هیچ 

عنوان دلم نمی خواست بین اون و سپیده هیچگونه رابطه ای شکل بگیره. نمی 

خواستم مستقیم اینو بگم چون دلیلی بر بد بودن مهرداد نداشتم. رفتارش هم 

برمی گشت به چیزی که باهاش بزرگ شده بود و نوع دیگه ای از زندگی رو 

ندیده بود، نه به خاطر بی بند و باری. در هر صورت دنبال راهی بودم که این دو

نفر رو از هم دور نگه دارم. چیزی که غیرمستقیم سپیده رو قانع کنه مهرداد مرد 

زندگی نیست.


***




نوع مطلب : داستان