تبلیغات
نابودگر - ماجراهای من و سپیده و چادر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-11:40 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت پنجم: حجاب

اون روز سپیده رو دعوت کرده بودم خونه دانشجویی خودم تا ضمن پذیرایی ازش 

راحت تر بتونیم گپ و گفتی با هم داشته باشیم.

عصر قرار گذاشتیم بریم بیرون و یه کم بگردیم. می خواستیم حاضر بشیم که 

سپیده کیف عریض و طویل لوازم آرایشش رو آورد و ریخت جلوی آینه.

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام. شال 

لیمویی رنگم رو به سبک مخصوص خودم بستم و نشستم روی تخت تا سپیده 

هم حاضر شه. شالش رو خیلی آزاد روی سرش انداخته بود و داشت خودش رو 

برانداز می کرد.

از توی آینه چشمش به من افتاد یه یکدفعه برگشت نگام کرد و گفت وااااای 

چقدر ناز شدی. چه خوشگل شالت رو می بندی. گفتم ممنون. گفت چطوری 

اینجوری می بندی؟ گفتم مخصوصه. دستور پختش رو که نمی تونم بهت بدم. 

گفت شدی عین مسلمونای خارجی. بیا برای منم اینجوری ببند.

گفتم عزیز من اینجوری برات ببندم دیگه نمی تونی موهای خوشگلت رو 

میزامپیلی! کنی بریزی بیرون ها. گفت باشه نمی ریزم. بیا ببند. گفتم خسته 

شدی نمی تونی درش بیاری ها. گفت ای بابا خسته نمی شم. اصلا امروز می 

خوام با حجاب باشم. گفتم من فقط واسه خودم می تونم خوب ببندم. خراب

شد هی نگی اینجاش کج شد اونجاش بد شدها. گفت نه مثل اینکه تو فقط 

خودت می خوای با حجاب باشی. پس این امر به معروف شما چیه؟

گفتم نه. من که از خدامه سپیده جان. فقط حرفم اینه که یهو منو دیدی جوگیر 

نشده باشی بخوای اینجوری حجاب کنی بعد وسط راه خسته شی بازش کنی 

دیگه حجابت بره تا قیام قیامت.

گفت نه بازش نمی کنم. بیا دیگه.

شالش رو از دور سرش باز کرد و روش دوشش انداخت. سنجاق های نگین

دارم رو از توی کشو برداشتم و رفتم سمتش. شروع کردم به بستن شالش. 

تموم که شد چند دقیقه ای با لبخند خودش رو توی آیه نگاه کرد. گفت ایول. حالا 

وایسا یه کم رژم رو پررنگ کنم.

گفتم بابا اینقدر آرایش کردی صورتت داره میفته زمین. چی رو می خوای پررنگ 

کنی؟ بیا بریم دیر شد. گفت راست می گی؟ خیلی بده آرایشم؟ گفتم نه بی 

خیال. خوبه. بیا بریم. گفت نه راست می گی خیلی زیاده. وایسا کمش کنم. 

شروع کرد به پاک کردن آرایشش و بعد از نو آرایش کرد. این بار خیلی خیلی 

سبک تر و بهتر. کارش که تموم شد گفتم ایول. چقدر خوب شد. 

توی راه بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی آرایشت رو پاک کردی. الان خیلی 

قشنگ تر شدی. گفت آره. به نظر خودمم بهتر شد. مخصوصا امروز که با حجاب 

شدم با اون آرایش خیلی ضایع بود.

خوشحال بودم که اون روز سپیده با حجابه. اما تو دلم امیدوارم بودم حجاب 

امروزش یه جوزدگی گذرا و برای تنوع نباشه و کم کم یه اثراتی توش دیده بشه.

***

بقیه قسمت ها در ادامه مطلب

قسمت ششم: جلسه حراست

تازه وارد دانشگاه شده بودم و داشتم می رفتم سمت حیاط که حراست 

دانشکده منو صدا زد. برگشتم سمتش. بعد از سلام و احوالپرسی گفت خانم 

احدی حراست کل دانشگاه با شما کار داره.

یه کم جاخوردم. گفتم با من؟ چی کار داره؟ گفت نمی دونم تشریف ببرید 

خودشون بهتون می گن.

با خنده گفتم آقای صادقی مگه می شه شما ندونید جریان چیه. اونم خندید و 

گفت گفتن خودشون توضیح می دن براتون. من شرمنده‌ام.

آقای صادقی مرد خوش برخوردی بود. با هیچ کس دشمنی نمی کرد. حتی با 

کسایی که موارد اخلاقی داشتن هم برخوردش خوب بود. همین رفتارش باعث 

شده بود خیلی ها توی دانشکده باهاش رفیق باشن و در عین حال حرفش 

خیلی بیشتر تاثیر داشت.

از آقای صادقی تشکر کردم و رفتم به اتاق حراست. وارد اتاق که شدم قیافه 

آقای حراست به نظرم آشنا اومد. حسابی تحویل گرفت و تعارف کرد بشینم. 

حدس زدم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه. خودش رو معرفی کرد و گفت بنده 

امین‌نژاد هستم. گفتم خوشبختم آقای امین‌نژاد. در خدمتتون هستم.

چند سوال در مورد خانواده من، شغل پدرم و اعتقاداتم پرسید که حس کردم 

برای گزینش به اداره‌ای رفتم.

بعد پرسید می‌شه در مورد اعتقادات سیاسیتون برای من بگید؟ گفتم سیاسی 

نیستم. تا این حد از سیاست سر در میارم که می دونم الان رئیس جمهور کیه.

گفت یعنی براتون مهم نیست توی مملکت چی داره می‌گذره؟

گفتم سیاست عرصه فوق العاده سختیه. مهم هم باشه نمی تونم ازش سر در 

بیارم. پس همون سیاسی نیستم درست‌تره.

پرسید انتخابات 84 به کی رای دادید؟ گفتم خودم خیلی دوست داشتم به آقای 

احمدی‌نژاد رای بدم. ولی چون زیاد از سیاست سر در نمیاوردم تابع رای پدرم 

بودم.

گفت پدرتون به کی رای دادن؟ گفتم آقای احمدی‌نژاد.

آقای امین‌نژاد دستی به موهاش برد و یه کم فکر کرد. بنده خدا کاملا گیج شده 

بود.

بدون مقدمه موضوع رو عوض کرد و گفت شما خانم سپیده سالار رو می 

شناسید؟ گفتم بله. گفت چقدر؟ گفتم تا حدودی. چطور؟

گفت در موردشون چند تا سوال داشتم که امیدوارم شما بتونید جواب بدید.

البته با توجه به تغییراتی که چند وقت اخیر داشتن فکر می‌کنم نتیجه کار شما 

امیدوارکننده باشه.

گفتم بفرمایید. من در خدمتم.

گفت خانم سالار با پسرها دست می دن؟

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. این دیگه چه سوالی بود! گفتم اطلاع ندارم. 

توی دانشگاه خیر. خارج دانشگاه هم اگه اینطور باشه من خبر ندارم.

گفت بسیار خوب. ایشون سگ دارن؟ بازم یه شاخ دیگه روی سرم داشت سبز 

می شد. سپیده یکی دو باری در مورد حیوون خونگیش برام گفته بود که یادم 

نبود سگ بود یا گربه.

جواب دادم سگ یا گربه اش رو نمی دونم ولی اگه هم داشته باشه توی خونه 

داره. دانشگاه با خودش نمیاره.

آقای امین‌نژاد فورا متوجه کنایه من شد. لبخند زد و گفت شنیده بودم زبان تیزی 

دارید. گفتم از کی؟

گفت مهم نیست. اگه یادتون باشه ما قبلا هم همدیگه رو ملاقات کرده بودیم. 

چند ماه پیش وقتی شما مسئول کارآفرینی دانشکده بودید.

گفتم اون زمان مراجعه کننده زیاد داشتم. ممکنه شما رو دیده باشم.

گفت خیر. روزی که من خدمتتون رسیدم کاملا سرتون خلوت بود و کسی توی 

دفترتون نبود.

یادم اومد که اون روز این آقا بصورت خیلی مشکوک از نمازخونه دانشکده با یه 

لبخند مشکوک تر وارد دفتر کارآفرینی شد و نشست و یه سری سوالات بازم 

مشکوک در مورد نحوه کارم پرسید. حالا فهمیدم چرا اول ملاقات به نظرم آشنا 

میومد.

فوری گفتم آها. شما با اون ...!

گفت اون روز هم متوجه حاضرجوابی شما شدم. ولی اون موقع خوش اخلاق‌تر 

بودید.

گفتم آقای امین‌نژاد اون روز موضوع بحث ما کار من و برنامه‌هام برای کارآفرینی 

دانشگاه و کلاس‌های مختلف بود نه در مورد زندگی خصوصی دوستم.

-          به هر حال خانم، نحوه زندگی خصوصی هر کسی مسلما به جامعه اش 

هم سرایت می کنه و باید جلوش رو گرفت.

-          خوب درسته. اگه کسی سگ یا گربه داشته باشه نجاست سگ یا موی 

گربه به لباسش می چسبه و میاد تو جامعه پخشش می کنه.

آقای امین‌نژاد خندید و گفت چرا اینقدر از ایشون حمایت می‌کنید؟

گفتم من از هر کسی حمایت نمی کنم. ایشون هم اگه مضر بودنشون در

جامعه برای من مسجل بشه ازش حمایت نمی‌کنم.

گفت تعجب می‌کنم شما با چادر و این حجابتون چطور با این خانم دوست شدید.

گفتم منم از سوال شما تعجب می‌کنم. ذات انسان رو نحوه پوشش اون معلوم 

نمی‌کنه. مگه ما برای این جور آدما چی کار کردیم که حالا می‌خوایم وادارشون 

کنیم مثل ما لباس بپوشن و رفتار کنن؟ آیا هیچ آموزشی در مورد حجاب 

داشتیم؟ آیا اگه خانواده من مذهبی نبودن و من توی خونه آموزش نمی دیدم 

هیچوقت سمت حجاب یا چادر می‌رفتم؟ توی جامعه چیزی برای من بود که من 

رو به سمت حجاب بکشه؟ شاید این خانم رو خدا سر راه من قرار داده. شاید 

قراره ازش درس بگیرم. شاید هزار جور امتحان پشت این قضیه باشه. نباید به

این راحتی قضاوت کرد.

امین‌نژاد سری تکون داد و گفت با اینکه یک بار شما رو ملاقات کرده بودم اما 

جمله ای در مورد شما شنیدم که به شدت مشتاق شدم مجدد از نزدیک شما 

رو ببینم.

گفتم عذر می خوام. این جلسه در مورد منه یا دوستم؟

گفت مسلما در مورد دوست شما و اشتیاق من برای دیدن شما هم کاملا

مربوط به همین موضوع هست.

گفتم جریان چیه؟

گفت ما مدتی دانشجوهایی رو که موارد اخلاقی داشتن و از لحاظ پوشش 

ضعیف بودن زیر نظر داشتیم. خانم سالار هم یکی از همین دانشجوها بودن. 

وقتی برای تحقیقات کامل تر رفتم سراغ حراست دانشکده شما و با آقای 

صادقی صحبت کردم ایشون در جواب من یک جمله غیرمعمول و شاید 

غیرمنطقی گفتن که از یک مسئول حراست بعیده. اما از اونجایی که می 

دونستم آقای صادقی شخصی نیست که بیخود حرف بزنه صحبت هاش رو تا 

حدودی قبول کردم.

گفتم جمله ایشون چی بود؟

گفت وقتی در مورد خانم سالار از آقای صادقی پرسیدم ایشون گفتن خانم

سالار دختر خوبیه. و وقتی من علتش رو جویا شدم گفتن چون ایشون از 

دوستان نزدیک خانم احدی هست و از اونجا که می دونم خانم احدی در انتخاب 

دوست شدیدا سخت‌گیره پس واضحه که خانم سالار باید شخصیت خوبی 

داشته باشه که تونسته با ایشون دوست بشه. الان احساس می‌کنم تا حدودی 

حرف آقای صادقی درسته.

چند ثانیه ای مات و مبهوت به آقای امین‌نژاد نگاه کردم. عجب نکته‌ای. خودم 

هیچوقت متوجه این موضوع نشده بودم. حالا واقعا در انتخاب دوست سخت‌گیر 

بودم؟ من تقریبا با همه همکلاسی هام رفیق بودم. اما پیدا کردن دوست واقعی 

و صمیمی برام خیلی سخت و زمان‌بر بود.

با صدای آقای امین نژاد به خودم اومدم. گفتم اگه امر دیگه‌ای ندارید از خدمتتون 

مرخص می‌شم.

گفت چند تا سوال دیگه هم در مورد دانشجوهای دیگه داشتم. اما با این تفاسیر 

از شما نمی تونم جوابی بگیرم.

گفتم احتمالا همینطوره.

امین‌نژاد شماره مستقیم دفترش رو به من داد و گفت: در هر صورت هر زمان که 

احساس کردید نکته‌ای رو باید به من بگید در خدمتتون هستم.

گفتم اگه احساس کردم چشم.

خداحافظی کردم و از دفتر حراست بیرون زدم. سپیده نه اون روز نه هیچوقت 

دیگه از این جلسه و حرف‌های رد و بدل شده باخبر نشد. اما از اون روز سعی 

کردم بیشتر مراقبش باشم و بیشتر هواش رو داشته باشم.

***




نوع مطلب : داستان