تبلیغات
نابودگر - اسیر

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:پنجشنبه 3 آذر 1390-02:47 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

اسیر

بیست تایی اسیر عراقی گرفته بودند. قرار بود یک عده بمانند و یک عده اسرا را عقب ببرند.
نوجوان بود. 13 - 14 سال بیشتر نداشت. پدر و برادرش اولین لحظه اسارت در دست عراقی ها شهید شده بودند.
اصرار داشت اسیر ببرد عقب. بچه بود و فرمانده مخالف بود اسیر دستش بدهند. اینقدر اصرار کرد که فرمانده راضی شد. قرار شد یکی یکی اسیرها را ببرد و برگردد.
اولین اسیر را برد. راه طولانی بود. چند دقیقه ای که گذشت برگشت. گفت اسیر بعدی. فرمانده تعجب کرد. پرسید چطور به این زودی رساندی؟ سربالا جواب داد. اسیر بعدی را به او دادند. دوباره زودتر از حد انتظار برگشت. 
اسیر سوم را که برد فرمانده به یکی دیگر از همرزمان گفت دنبالش برود. 
رفت. دید چند ده متر آنطرف تر پشت تپه اسرا را می برد، با یک تیر خلاص می کند و برمی گردد.
فرمانده نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. این نوع اسیر داری در قاموسش نبود اما...


نوع مطلب : مذهبی  سیاسی  داستان 
لطفی
شنبه 26 آذر 1390 04:44 ب.ظ
با سلام.مطلب شما در سرویس جام بلاگ سایت جام نیوز منتشر گردید.
عشقستان اسماعیل
یکشنبه 6 آذر 1390 08:52 ق.ظ
سلام
اولا منم برای پست قبلی کامنت گذاشته بودم :(
دوما نه ببشخید ثانیا( الان هومن بود می گفت : عرب زده های ....)
دردناک بود
آخرا : ... هیچی بابا ولش
پاسخ آذرخش : سلام
لابد میهن بلاگ کامنت هاتون رو قورت داده. چون من که چیزی ندیدم! والا.
ثانیا چرا اینقدر عرب بازی در میارید؟ یه کم وطن پرست باشید. :-)))
بعدشم خوب بگو. می شنویم.
فرص الخیر
شنبه 5 آذر 1390 07:09 ب.ظ
سلام
خوشم میاد از این روحیه دوست داشتنی ت
همین:)
پاسخ آذرخش : سلام.
خودت خوشم میاد از این روحیه دوست داشتنی ت. :دی
مسعودساس
شنبه 5 آذر 1390 11:22 ق.ظ
سلام
جالب بود
شاید این عکس بی ربط نباشه:
حمله ی پسر عراقی به یه آمریکایی که قاتل پدرشه

http://s1.picofile.com/file/7194810749/26686_267_1_.jpg
پاسخ آذرخش : سلام
عکس جالبی بود. تشکر بسیار.
افق
جمعه 4 آذر 1390 11:16 ب.ظ
سلام
به جان خودم کامنت گذاشتم. چقدرم با احساس و باظرافت نوشتم. کلی از خودم متشکر شدم بعد از نوشتنش. والا! کوش؟

ما همیشه دعاگوی شما هستیم. اگر لایق باشیم البته.
پاسخ آذرخش : والا چیزی که برای ما نیومده. حالا می خوای دوباره بفرست؟ ما هم ازت متشکر می شیم بعد از نوشتنش. :دی
ممنون از شما دوست عزیز.
:-)
م آزاده
جمعه 4 آذر 1390 02:45 ب.ظ
سلام
خیلی خشن بود ولی نمی دونم چرا خوندمش خنده ام گرفت
کاشکی شهید شده باشه اون نوجوون
اگه زنده مونده باشه و الان بدونه چیکار کرده حتما خیلی عذاب می کشه
پاسخ آذرخش : سلام
رزمنده های ما آسمونی بودن، اما معصوم نبودن. نباید انتظار داشته باشیم هیچ اشتباهی ازشون سر نزده باشه. بعلاوه من که اصلا ناراحت نشدم از این قضیه. حق داشته. والا. :دی
شهید آینده
پنجشنبه 3 آذر 1390 07:09 ب.ظ
سلام
خوب هستین؟
جالب بود!
ولی بعید بود از یه ایرانی
ولی دمش گرم
چقدر ولی گفتم
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدی. همه ولی هات قبول. ولی پیش میاد دیگه. :دی
محتاج دعاتونیم.
یا علی
مجید
پنجشنبه 3 آذر 1390 03:40 ب.ظ
سلام.
البته این با فرهنگ اسلامی تضاد داره ولی...
پاسخ آذرخش : بله تضاد داره.
ولی خوب اتفاقیه که افتاده. به هر حال از یه نوجوون داغدار نباید به اندازه یک فرد بزرگسال انتظار داشت.
افق
پنجشنبه 3 آذر 1390 12:44 ب.ظ
سلام
الان این با حقوق بشر منافات نداره؟!
جمله بالا رو نوشتم گفتم هومن نیست، جاش خالی نباشه!

من برای پست قبل کامنت گذاشتم، نیست یا تایید نکردید؟ اعتراف کنید

مواظب خودتون و مشت جون باشید.
خداقوت
پاسخ آذرخش : سلام.
به گوش هومن برسه می ره شیرین جون و بقیه رو فوری خبر می کنه. :-))

کامنت شما برای پست قبل نیومده. اعتراف کن کامنت گذاشتی یا می خوای یه دستی بزنی؟ :-)
من و مشت جون مواظبیم و دعاگوی شما. شما هم برای ما دعا کنید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.