تبلیغات
نابودگر - یک خاطره، یک فنجان رفاقت

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-08:39 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

یک خاطره، یک فنجان رفاقت

یکی از اتفاق های خوب آذر ماهی که گذشت، دیدار با یکی ار دوستان نازنین فضای مجازی بود. این دوست خوب کسی نبود جز رهرو شهدای دوست داشتنی. البته بنا ندارم اینجا ماجرای این دیدار شیرین رو کامل توضیح بدم. این نوشته کوتاه بر می گرده به تجربه جالب دو نفره ما. کـــــــــــــــــــافه کراسه
رفته بودیم به دانشگاه تهران برای شرکت در همایشی به میزبانی گروه امت واحده اسلامی. رسیدیم و از حراست درباره محل برگزاری همایش پرسیدیم. متاسفانه چنین همایشی وجود خارجی نداشت. به جاش راهنمایی شدیم به همایش دیگه ای که وقتی وارد شدیم بسیار کسل کننده بود. برای همین از در 16 آذر پردیس مرکزی دانشگاه تهران خارج شدیم و رهرو جان یادش افتاد به کافه کراسه. الان می دونیم که تقاطع 16 آذر و پورسیناست. ولی آن موقع آدرس دقیق رو نمی دونست و فقط می دونست که یه جایی توی خیابون 16 آذره. خلاصه یک بار رفتیم و برگشتیم تا پیداش کردیم. فضای آرامی داشت. رهرو یادش افتاد به کتابخانه ای که می رفت زمانی و شعارش این بود: یک کتاب یک فنجان چای. بعدا دیدیم که روی کارت معرفی کافه هم همچین چیزی نوشته شده است. رفتیم به سمت جایی که خیال می کردیم محل سفارش گرفتن کافه باشد. آقای میانسالی روی صندلی به خواب عمیقی فرو رفته بود. از یکی از فروشنده ها پرسیدیم و ایشان متصدی کافه را بیدار کرد. آمد برای سفارش گرفتن. کافه گلاسه انتخاب ما بود. نشستیم منتظر تا آماده شود. بعد مدتی آقا آمد که مواد لازم برای کافه گلاسه موجود نیست. سفارش به شیرنسکافه تغییر یافت:). بعد مدتی شیرنسکافه حاضر شد. که در واقع شــــــــــــــــــــــیر شـــــــــــــــــــــــــــکر و نسکافه بود. به همین غلظت که نوشتم. یا شاید درست ترش این باشد که بگویم به همین رقت.
من مشغول صحبت با تلفن بودم که رهرو عزیز برای نیت خالص دل سوزاندن شمایی که به ما سر میزنی چند تایی عکس گرفت. خلوص نیت رو میبینی؟
بعد هم کلی با هم راجع به عدم یافت شدن محسنات و انگشتر شوخی کردیم. برای آنهایی که در جریان ماجرای محسنات و انگشتر نیستند عرض کنم که در وبسایت آینده از آن حزب الله بنده خدایی هست که کامنت می گذاره و ترجیع بند کامنتاش در توصیف جوانان حزب الله همین دو کلمه است: محسنات و انگشتر. اغلب واجدان این دو خصوصیت همیشه در مترو پلاسند و مشغول رفت و آمد. آنقدر این حرف ها تکرار شده و آنقدر بی ربط تکرار شده که به نظر ما ( جدای غیرواقعی بودن) بیشتر به طنز شبیه است. از آن جایی که کافه کراسه پاتوق بچه های حزب اللهی است ما با هم می گفتیم که باید جمعیت کثیری از این افراد روبرو بشیم که کسی نبود متاسفانه. به گمانم همه باهم یه جا رفته بودن مترو
خلاصه بعد اینکه رهرو اون شیر نسکافه  مذکور رو خورد و من نخوردم ( اسنادش هم موجوده)، کمی چرخ زدیم و رفتیم خونه هامون. :)
قبل خروج من دفترچه ای برای خودم خرید با جلد آبی دوست داشتنی و طرح دار. که بعدا فهمیدم که رهرو قصد داشته با عنوان یادگاری برای من بخره اما تلفنش زنگ خورده و موفق نشده و من خجالت کشیدم از اینکه چرا من به ذهنم نرسید برای دوست عزیزم یک چیزی به عنوان یادگاری بخرم!
همین و تمام
پ.ن : اگه کسی فکر کرده که این پست به جز دل سوزوندن دلیل دیگه ای داشته متاسفانه اشتباه می کنه :)
پ.ن1: قصد داشتم کمی طنزآلود بنویسم اما نشد انگار. شما خودتون با حس طنز بخونین
پ.ن 3: جای اونایی که الان دارن به تاسف سر تکون میدن خالی بود خیلی
پ.ن 4: پ.ن 2 ندارد. صرفا همینجوری. والا
پ.ن 5: اول آیــــــــــــــــــــــا؟
پ.ن 6: جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
پ.ن 7: والا







نوع مطلب : عمومی 
یاسین
یکشنبه 11 دی 1390 02:02 ب.ظ
سلام
متاسفانه خیلی وقت بود بهتون سر نزده بودم اما الان به واسطه رهرو شهدا قسمت شد به شما هم سری بزن اخه مگه فیسبوک اجازه زندگی کردن واسه ادم میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدید.
اعتیاد به فیسبوک خیلی چیز بدیه. کشیدیم دردش رو!!!
وارث
چهارشنبه 7 دی 1390 04:10 ب.ظ
سلام به آبجی گلم
از وبلاگ فرص الخیر عزیز (رهرو شهدا) کشونده شدیم به وبلاگ آذرخش عزیز.
با فرص الخیر که دیدار چهره به چهره داشتیم. ولی خب قسمت نبود که با آذرخش عزیز هم دیداری داشته باشیم.
خواهر جان از این برنامه ها که میذارید به آبجی های دیگه هم اطلاع بدید که بیایم در جوارتون که نسکافه ای کاپوچینویی چیزی میل کنیم دیگه. البته بعد از کنکور
راستی لذت بردم از متنتهاتون. الحق که نشون میده شاگردان داداش حسین از یه قلم بهره مند هستن.
موفق و موید باشید زیر سایه آقا امام زمان و در رکاب امام خامنه ای
پاسخ آذرخش : سلام بر شما
خوش اومدید.
رهروی عزیز اولین دوست مجازی هست که من افتخار دیدنش رو داشتم.
ایشالا یه بار برنامه می ریزیم دسته جمعی بریم کافی شاپ (!) بخوریم.
ن.خ
چهارشنبه 7 دی 1390 03:31 ب.ظ
پاسخ آذرخش : همینو بگو.
عشقستان اسماعیل
چهارشنبه 7 دی 1390 12:16 ب.ظ
احساس می کنم
محسنات از جنس چادره
واسه همین می سوزن آقایون هومنجات
پاسخ آذرخش : ایول. ایول به این تشبیه. واقعا بوی سوختگی همیشه بلنده از کامنت هاشون.
همیشه با چادر باصلابت باشید.
عشقستان اسماعیل
چهارشنبه 7 دی 1390 07:59 ق.ظ
سلام
چند روز پیش زنگ زدم به یه بنده خدایی گفتم : می خوام برای فلانی ریش گروه بزارم
گفت : آخه بنده خدا تو ریشت کجا بود؟
یاد اون رفیق آینده افتادم
گفتم کاش محسناتش رو قرض می داد
ولی خدایی اش طرف بی ریش ضمانت ما رو قبول کرد
چون ریشه در کار بود
ریشه بدون ریش هم کار خودش رو می کنه
محسنات بهانه است
پاسخ آذرخش : سلام
دم شما گرم. البته درسته که ریشه خیلی کارآمده ولی هیچی نمی تونه جای محسنات رو بگیره.
بر آنم یک هفته ای با کاسه ای برم مترو ببینم چی می شه. :دی
ن.خ
چهارشنبه 7 دی 1390 01:37 ق.ظ

زیارت قبول
دل که سهله،دماغمان هم سوخت
ولی من زودتر از تو رهرو رو دیدم
بخوای طرح رفاقت با رهرو بریزی و منو فراموش کنی حلالت نمیکنم
پاسخ آذرخش : :دی
من با هر آدم با معرفتی طرح رفاقت می ریزم.
حالا باز خوبه رهرو مثل بعضی ها نبود که میدون امام حسین زنگ می زد می گفت ئـــــــه من دیگه دارم می رم. وقت ندارم تو رو ببینم.
والا.
:دی
مسعودساس
سه شنبه 6 دی 1390 09:50 ب.ظ
سلام
اصلاً مثل رهرو شهدا ننوشتید هاااا!!!!!!
یا اون مثل شما ننوشته!!!!!!!
والا
پاسخ آذرخش : به به جناب بی ترمز. سلام علیکم.
معلومه که مثل هم ننوشتیم. خیلی فرق داره. با دقت بخونید. :دی
فرص الخیر
سه شنبه 6 دی 1390 07:50 ب.ظ
ما بیشتر
پاسخ آذرخش : ما بیشترترترترتر
:دی
فرص الخیر
سه شنبه 6 دی 1390 06:32 ب.ظ
سلام رفیق
خوبی؟
پاسخ آذرخش : به به سلاااام دوست خوب من.
قربانت.
خیلی مخلصیم ها.
شهید آینده
سه شنبه 6 دی 1390 02:40 ب.ظ
سلام علیکم
خوبین؟
بعد از مدت ها پست میذارین اونم اینطوری
شیطونه میگه منم یه وبلاگ درست کنمادرست کنم؟باشه برای بعد از امتحانات ایشالا
به نظرتون یه شهید زنده وبلاگش چطوری میشه؟
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
پاسخ آذرخش : سلام بر شما
از کامنت های تک تک شما عزیزیان برمیاد که ما به مقصود خود تمام و کمال رسیدیم.
یاه یاه یاه
شما هم وبلاگ بزن. چرا که نه. امتحان ممتحان رو هم بی خیال. شهید زنده هم باید برای خودش وبلاگ داشته باشه دیگه!
والا.
محتاج دعاییم.
عشقستان اسماعیل
سه شنبه 6 دی 1390 02:09 ب.ظ
سلام
من تازه تصمیم گرفتم برم انگشتر بخرم
ولی محسنات رو نمی دونم چه کار کنم
پاسخ آذرخش : سلام
آخخخخ گفتی. به جان خودم چند ماهه تو فکر حل این معضل هستم هیچ راهی به ذهنم نرسیده. :-)))))
یلدا
سه شنبه 6 دی 1390 01:44 ب.ظ
خوب به جهت این که حس دلتنگی برای دوستان دانشگاهی اذیت مان کرد بعد از این نوشته و عکس ها، یه قراری گذاشتیم برای رفتن به کافه گپ ، مگر ما دل نداریم؟
میرویم در مورد شما هم گپ میزنیم...
در ضمن میلک شیک نوش جان میکنیم...
شیر نسکافه رو تو خونه هم میشه خورد ...والا...
حسود که نیستیم ...همیشه به خوشی...همیشه با دوستان ...
پاسخ آذرخش : خوش باشید
افق
دوشنبه 5 دی 1390 11:18 ب.ظ
سلام
تابلوئه کی نوشته. یکی اگر حوصله نوشتن داشت بعد از اونهمه بالا و پایین پریدن ما، نوشته بود... دیگه حالا
در ضمن اصلنشم دلم نسوخت...
عین دفترچه رو هم دارم.
حالا که متن یه جوره، کامنتشم باید یه جور باشه دیگه.. نه؟!
با اون محسنات و انگشتراتون..والاااااااا
پاسخ آذرخش : سلام
خعیلی باهوشی. البته علاوه بر اون رفقا رو هم خوب می شناسی. یاه یاه یاه.
والا.
سربازةٌ
دوشنبه 5 دی 1390 07:29 ب.ظ
و علیکم السلام.
آمدیم، نبودید :دی _در جهت کم پیدا نبودنم عرض شد_
میگم علاوه بر انگشتر و محسنات و ایناو اونا! بالاخره این متن رو کی نوشته؟ :دی
راستی یه چیزی، فنجان رفات رو که سر نکشیدی آذرخش جان! مچت رو گرفتم.
پاسخ آذرخش : سلام
خوش آمدید. مگر اینکه برای مچ گیری پیداتو بشه. :دی
مزه اش به اینه که ندونید کی نوشته متن رو.
والا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.