تبلیغات
نابودگر - پرستوی انقلاب!

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-02:21 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

پرستوی انقلاب!

پرستو جان سلام!

حالت که خوب است انشاالله؟ داریم به وعده دیدار نزدیک می‌شویم. امسال می‌آیی؟

پرستو خیلی دلم هوایت را کرده. بیا برایت از گذشته‌ها بگویم. از آن روزهایی که کوچک بودیم و کودک و همبازی. یادت می‌آید بازی‌هایمان را؟ تو کلکسیون عروسک داشتی و من عاشق پلیس بازی بودم. یادت هست توی کوچه جلوی مغازه شیشه‌بری بازی می‌کردیم؟

آقای مغازه دار که قیافه و صدایش شبیه "آقای دیدنیها"، همان مجری برنامه دیدنیها بود را یادت می‌آید؟ همیشه بازی که می‌کردیم با لبخند جلوی مغازه می‌ایستاد و آرام می گفت دخترم، مراقب شیشه‌ها باشید!

مبادا سنگی چیزی بزنید و آن‌ها را بشکنید. و ما در عالم کودکانه خود صحبتش را نشنیده می‌گرفتیم و به سر تکان دادنی بسنده می‌کردیم. آخ که چقدر دلمان می‌خواست یکی از آن شیشه‌ها را بشکنیم. اما آقای دیدنیها خیلی مهربان بود و ما شرمنده مهربانی‌اش.

جنگ بود! باباهایمان نبودند. بابای من هر شش ماه یک بار چند روزی می‌آمد و زود 

می‌رفت. بابای تو را که اصلا نمی‌دیدیم. هر وقت می‌آمد از سر و کولش بالا می‌رفتیم.

پرستو، یادت هست صدای آژیر که می‌آمد چه حالی می‌شدیم؟ تو می‌زدی زیر گریه و من از گریه تو بغض می‌کردم. هر جا که بودیم خشکمان می‌زد تا بالاخره مامان‌هایمان

هراسان پیدایمان می‌کردند و به پناهگاه می‌بردندمان. کنج پناهگاه توی بغل مامان‌هایمان 

می‌لرزیدیم تا وضعیت سفید اعلام شود.

بالاخره یک روز بابا محمدت آمد ولی این بار برای من و تو خیلی خوش خبر نبود. 

می‌خواست تو و مادرت را هم با خودش ببرد. من می‌ترسیدم. آنجا که می‌خواستید بروید 

توی توی خود جنگ بود و چقدر خطرناک. اما شرایط بابا محمد اینطوری شده بود و باید شما را هم می‌برد. روزی که می‌خواستی بروی انگار آخر دنیا بود برایمان. تا یک هفتهبعد از رفتنت غذا نمی‌خوردم. وحشی شده بودم.

تا اینکه بابا آمد. برای سرگرم کردنم بدون تو، آتاری خریده بود. آن موقع آتاری خیلی جدید بود. اما یاد ندارم هیچوقت دستم به آتاری رسیده باشد. عباس را یادت هست؟ پسر همسایه روبرویی. هر روز خانه ما بود و یک دسته آتاری دست عباس و یک دسته دست بابا بود. 

هواپیما بازی و ماشین‌سواری. عباس بابا نداشت. همیشه می‌گفت وقتی بزرگ شد

می‌خواهد به جبهه برود تا پدر صدام را در بیاورد. به اینجای حرفش که می‌رسید دستش

را مشت می‌کرد و من یک آن نگران دسته آتاری‌ام می‌شدم که مبادا عباس مشتش را روی آن بکوبد.

بابا که دوباره می‌رفت جبهه عباس هم دیگر پیدایش نمی‌شد و من هم حوصله آتاری بازی

ام نمی‌آمد. دلم هوای تو را می‌کرد و با خودم می‌نشستم به فکر کردن که اگر الان بودی 

چکار می‌کردیم.

پرستو! چند ماهی گذشت. خبردار شدم که داری برمی گردی. توی پوست خودم 

نمی‌گنجیدم. برگشتید. اما فقط تو و مادرت. پس بابا محمد کجا بود؟ تو همش توی هپروت 

بودی و مامانت انگار خیلی گریه کرده بود. باورم نمی شد بابات دیگر نیست. یک روز 

آمدی خانه ما و آهنگ "گنجشک ناز و زیبا" را برایم گذاشتی. چقدر هر دو آرام می‌شدیم. 

اما به اینجایش که می‌رسید که می گفت "گریه نمی‌کنم من، تا شاد نباشه دشمن" دوتایی 

می‌زدیم زیر گریه. های های گریه می‌کردیم.

بعد می‌رفتیم توی کوچه و جلوی مغازه آقای دیدنیها بازی می‌کردیم. مثل قدیم‌ها! اما آقای 

دیدنیها دیگر نمی‌گفت شیشه‌هایش را نشکنیم که مبادا غم بی پدری بر دل تو سنگینی کند و شیشه دلت بشکند. در عوض توی مغازه می‌نشست و ما را نگاه می‌کرد. من می‌دیدم که از گوشه چشمش اشک می‌آید. وقتی متوجه من می‌شد که مات و مبهوت نگاهش می‌کنم لبخند می‌زد و می‌آمد بیرون. دستی به سرمان می‌کشید و می‌گفت ماشاالله قد کشیده‌اید! و من و تو چقدر دلخوش می‌شدیم.

22 بهمن آن سال، بابا هم آمده بود. با هم رفتیم راهپیمایی. بابا یک دقیقه من را روی 

دوشش می‌گذاشت و ده دقیقه تو را، که نکند غم بی پدری بر دل تو سنگینی کند و دلت 

بشکند! با هم از ته دل شعار می‌دادیم "مرگ بر آمریکا" "مرگ بر اسرائیل"...

همان موقع بود که قرار گذاشتیم هر سال 22 بهمن اینقدر بیاییم تا بالاخره اسرائیل را 

بکُشیم. عباس توی اینجور چیزها همیشه یک پای ماجرا بود.

سال‌ها گذشت و من و تو سر قولمان بودیم. آقای دیدنیها دیگر نبود اما هنوز من و تو قد 

می‌کشیدیم تا با سنگ وحدت شیشه عمر استکبار را بشکنیم. اما آن سال شوم هم آمد! همان سالی که مادرت ناباورانه تنهایت گذاشت و رفت پیش بابا محمد! هنوز وسط‌های سال بود.

تا 22 بهمن خیلی مانده بود. اما تو که طاقت دوری مادر را نداشتی چند ماه بعد پرستووار پرکشیدی و من ماندم و چقدر 22 بهمن نپیموده و یک مشت گره کرده تنها!

عباس را خبر ندارم، اما حالا حتما مردی شده برای خودش. سنش که به جبهه رفتن قد نداد اما حالا امیدوارم در جبهه حق باشد. عباس نیست، آقای دیدنیها نیست، تو نیستی، بابا محمدنیست، اما 22 بهمن هر سال، چشم که باز می‌کنم هزاران هزار پرستوی عاشق می‌بینم با مشت های گره کرده و فریادهایی که بر سر نامردان فرود می‌آورند. جای تو یکی خیلی خالی است.

راستی پرستو! دیروز بعد از سال‌ها داشتم "گنجشک ناز و زیبا" را گوش می‌کردم. به 

اینجایش که رسیدم که می‌گفت "گریه نمی‌کنم من، که شاد نباشه دشمن" نمی دانم چرا زدم زیر گریه. بدجوری هم زدم زیر گریه. دشمن که شاد نشد، شد؟



نوع مطلب : داستان 
محمد حسن
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:21 ب.ظ
متن بسیار زیبایی بود.
نسل ما که متولدین اوایل دهه شصت باشیم چنین خاطراتی از آن روزها داریم.
کاش این مطلب را زودتر دیده بودم و به دوستان معرفی اش می کردم.
خدا را شکر می کنم که هر چه از آن روزها گذشته به قوت و عزم و ایمانمان خللی وارد نشده. به حول و قوه الهی تا روز موعود محکم و استوار ایستاده ایم.
با افتخار لینک شدید.
یاحق
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدید. ممنون از لطفتون.
سربازةٌ
سه شنبه 25 بهمن 1390 08:59 ب.ظ
سلام بر شهدا

و پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود ...
فجر و بهار انقلاب و پرستوهای عاشق.. ومشتهایی که یک به یک بر سر دشمن گره شد/.
سلام. خیلی قشنگ بود. فقط اینکه اگر واقعی بود، روح پاک رفیق دیرینه ت شاد.
پاسخ آذرخش : سلام
خوش آمدید و ممنون بابت کامنت قشنگتون.
التماس دعا
خواهر شهید کاظم
سه شنبه 25 بهمن 1390 06:59 ق.ظ
سلامی عرض کنم برم
امیدوارم حالت خوب باشه
قلمت برقرار
اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما
اینم به یاد داداشم که ته تمام نامه هاش مینوشت
" یا رب قو علی خدمتک جوارحی"
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم.
خوش اومدی. ما نیز ملالی نداریم جز دوری شما.
حضور دوستای خوبی مثل شما باعث قوت قلب منه. پایدار باشی.
ایشالا برادرت با سیدالشهدا محشور بشن.
افق
دوشنبه 24 بهمن 1390 10:25 ب.ظ
سلام
آره خوندم. دستت درد نکنه. اگر بهم نخندی، آدرس ایمیلشون رو فقط توی یه ایمیل دارم. اونم که باز نمی شه.
پاسخ آذرخش : ای داد بیداد!
خیلی بد شد که!
:-(
خوب امیدوارم ایمیلت تا فردا باز بشه.
افق
دوشنبه 24 بهمن 1390 01:17 ب.ظ
سلام
خوبی؟
خیلی نوشته ات قشنگ بود! به خصوص قسمت گنجیشک ناز و زیباش.

میگم الان شما ما رو میشناسی؟ اینهمه تحویل که گرفته شدی! دیگه ما رو یادت میاد؟!
پاسخ آذرخش : سلام عزیز دل
شما خوبی؟ ممنون از لطفت.
شما رو سر ما جا داری. یه امضا بده بریم تو هوا. :دی

توی آینده از آن حزب الله یه جواب برای کامنتت گذاشتم نمی دونم هنوز تایید شده یا نه. اینجا هم می ذارم. در مورد ارسال مدارکت:
من مشکلی با جیمیل ندارم. اگه می تونی مدارکت رو یه جا آپ کن لینکش رو برای من کامنت کن بعلاوه آدرس ایمیلشون تا برات بفرستم.
یلدا
یکشنبه 23 بهمن 1390 12:21 ق.ظ
سلام. چقدر طولانی نوشتی... خوندمش .
حرفی ندارم.
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدی!
خواهر شهید کاظم
جمعه 21 بهمن 1390 08:30 ب.ظ
سلامی با طعم عید اونم دو تا دو تا
عید شما مبارک عزیز دل
خواهر خوبم فردا تو راه پیمایی جای ما رو هم خالی کنید. نمی تونم بیام
عوض من هم چند تا شعار اساسی بده.
مخصوصا: خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست
پاسخ آذرخش : سلام بر شما
عید شما هم مبارک عزیزم. ایشالا همیشه خوش باشید.
امسال کوبنده تر از هر سال در راهپیمایی شرکت می کنیم و به روی چشم. جای شما هم چند تا شعار آبدار می دیم. ایشالا که سال های آینده بتونی شرکت کنی. :-)
خیلی دعام کن عزیز.
فریاد فداییان رهبر
جمعه 21 بهمن 1390 04:23 ب.ظ
سلام.عالی بود.خیلی عالی
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون!
یقین صادق
جمعه 21 بهمن 1390 07:46 ق.ظ
بسم الله

موفق باشید...
جشنواره فجر امسال رو دریابید با همزمانی هفته وحدت!
گوییا ضد انقلابترین جشنواره از اول انقلاب تا کنون است...

خدایا عاقبتمان را بخیر نما...
lمسافر مهتاب
جمعه 21 بهمن 1390 12:51 ق.ظ
سلام....
چقدر نوستالژی های کودکیت شبیه من و حبیبه ام بود.....
و اما ما، هنوز هم وقتی به آخرش میرسیم..... میزنیم زیر گریه.... شاید هم از اول تا آخرش.....
به یاد باباهایی که عند ربهم یرزقونند....
خدایی که حی است، شهید است....
و هر که شهید، حی....
پاسخ آذرخش : سلام بر شما
شهدا همیشه زنده اند. ماییم که در روز مرگی خود مرده ایم.
ممنون از حضورتون.
مرتضی اهوازی
پنجشنبه 20 بهمن 1390 03:41 ب.ظ
سلام
ممنون به خاطر این داستان زیبا و صد البته واقعی.
متنش رو شما نوشتید، تصویرش با ذهن خودم بود و صداش هم تو کامنت‌ها... خلاصه فیلم قشنگی رو دیدم؛ خیلی بهتر از بیش‌تر فیلم‌های جشنواره!
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از شما. خوشحالم که تونستم این داستان حقیق رو خوب تصویرسازی کنم.
التماس دعا
شهید آینده
پنجشنبه 20 بهمن 1390 03:32 ب.ظ
سلام!
روز میلاد حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص)و امام جعفر صادق(ع)و سالروز پیروزی بزرگترین انقلاب قرن رو به شما و همه ستاره های حضرت ماه تبریک میگم
خیلی زیبا و تاثیرگذار بودواقعا دل نوشت بودممنونم
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از حضورتون.
منم عید رو به شما تبریک می گم.
التماس دعا
کمپ مجازی
پنجشنبه 20 بهمن 1390 03:30 ب.ظ
سلام و درود؛
این مطلب شما در کمپ مجازی بسیجیان امام خامنه ای منتشرگردید.
http://camp707.ir
ممنون که ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری می نمایید.
منتظر ارسال لینک های بعدی شما هستیم، موفق و پیروز باشید.
یا علی
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از شما!
حی علی الجهاد
پنجشنبه 20 بهمن 1390 12:29 ب.ظ
خیلی دلی بود و خیلی روان و خیلی قشنگ ... یاد روزهای جنگ افتادم و آن هراس‌هایی كه به دل كودكانه‌مان می‌افتاد با شكستن دیوار صوتی كه همیشه خیال می‌كردم دیواری است كه می‌شكند!

پاسخ آذرخش : سلام
ممنون از شما.
من هم دقیقا همین تصور رو از شکسته شدن دیوار صوتی داشتم. :-)
احسان
پنجشنبه 20 بهمن 1390 11:31 ق.ظ
خدا نگهت داره
پاسخ آذرخش : خوش اومدید اخوی.
ممنون. التماس دعا.
خواهر شهید کاظم
پنجشنبه 20 بهمن 1390 06:18 ق.ظ
سلام
دستت درد نکنه. گوش کردم.
این یادآوری خاطرات بعضی وقتها خنده داره ، بعضی وقتها اشک!
اما گمانم مال ما سهم اشکش بیشتره.
دوست دارم این هدیه پاک خدایی رو.
وقتی چشم ها می باره دل جلا میگیره به قول حافظ که میگه:
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
پاسخ آذرخش : سلام.
خواهش می کنم عزیزم.
خانواده شهدا هر کجا که باشن تنها نیستن. خدا حفظتون کنه.
خواهر شهید کاظم
چهارشنبه 19 بهمن 1390 11:37 ب.ظ
سلام عزیزم
داستانت خیلی زیبا و تأثیر گذار بود.
داستان نبود. واقعیتی بوده که ما سالهای سال با آن زندگی کرده ایم. داغهایی که دیده ایم تا انقلابمان ، اسلاممان بماند. و به حول و قوه ی الهی نمیگذاریم که دشمن هیچ زمانی از اشکهای ما شاد شود.
ما فقط اشکهایمان را نثار جراحتهای سید الشهدا میکنیم تا روح حماسه در دلهایمان تقویت شود.
روز نبرد نهایی نزدیک است.
مهدی یاوران آماده باشید.
راستی لینک این گنجشک ناز زیبا رو داری
بذاری ؟ماهم کلی بغض نشکسته داریم.
یا علی
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم
ممنونم از لطفت. بله واقعیتیه که سال ها داریم لمسش می کنیم.

لینک گنجشک ناز و زیبا رو هم به لطف آقای صفا دوباره باهاش مانوس شدم. یک بار لینکش رو توی سایتشون گذاشتن و من مثل گذشته ها مدام دارم اون رو گوش می کنم. ممنون از ایشون.
http://www.barackobama.ir/files/en/news/2012/2/6/2095_912.mp3
فرص الخیر
چهارشنبه 19 بهمن 1390 06:39 ب.ظ
سلام عزیزدل
من به شعارهای بهشتی پرستو بیش از شعارهای خودم ایمان دارم
همین....
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم
خوش اومدی.
ایشالا که همه ما لایق شعار دادن برای جمهوری اسلامی باشیم.
چشم انتظار
چهارشنبه 19 بهمن 1390 06:08 ب.ظ
از نظر محتوا و ایجاد حس مشترک با خواننده، خیلی زیبا و به قول امروزی ها نوستالوژیک بود. استفاده کردم.
فقط نمی دونم چرا خطوط نوشته هاتون، جاهایی به هم نزدیک و جاهایی از هم دوره. یه کم تو هم تو هم نمایش می ده. که البته شاید اشکال از سرویس خدمات دهنده باشه.
پاسخ آذرخش : سلام
ممنون که تشریف آوردید.
یک مشکل می تونه از مرورگر شما باشه. چون برای من به این بدی که شما دارید می گید نیست.
یک مشکل دیگه هم اینه که قالب وبلاگ من با قسمت ویرایش متن هماهنگ نیست. و وقتی مطلب رو تنظیم می کنم توی قالب جور دیگه نمایش داده می شه. برای همین مشکل پیش میاد.
باز هم ممنون از نظرتون.
فدایی امام خامنه ای
چهارشنبه 19 بهمن 1390 04:39 ب.ظ
آخی ... لطیف تعریف کردید، یاد خودم و دوستم افتادم.
22 بهمن میاییم "که شاد نباشه دشمن"..
پاسخ آذرخش : سلام.
ممنون!
وعده ما 22 بهمن.
محمد نصرتی
چهارشنبه 19 بهمن 1390 02:00 ب.ظ
سلام
بسیار دلنشین و روان و زیبا و احساسی و عمیق بود.
پرستو باید پرواز کند که اگر بماند سرمای زمستان او را خواهد کشت.
پاسخ آذرخش : سلام
خوش اومدید. ممنون.
افق
چهارشنبه 19 بهمن 1390 01:46 ب.ظ
سلام
بذار گریه هام تموم بشه بعد دوباره میام. بدجنس!
پاسخ آذرخش : سلام عزیز.
فدای اشک هات.
غریبِ آشنا
چهارشنبه 19 بهمن 1390 10:01 ق.ظ

دشمن خیال کرده ما نوگل بهاریم اما امام ما گفت ما مرد کارزاریم فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد

قشنگ بود.موفق باشید
پاسخ آذرخش : ممنون از حضورتون و شعر امید بخشتون.
خواهر شهید کاظم
چهارشنبه 19 بهمن 1390 06:44 ق.ظ
سلام آبجی
بدجوری دل مارو لرزوندی.
نمی دونم چی باید بگم.
منم به یاد پرستویت با تو اشک ریختم .
ای کاش......................
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم.
ممنون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.