تبلیغات
نابودگر - غذا یا کوفت؟!

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:جمعه 19 اسفند 1390-03:04 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

غذا یا کوفت؟!

اون روز برای کاری رفته بودم بیرون. کارم زیاد طول کشید و اونجوری هم که باید راه نیفتاده بود. شدیدا گرسنه ام شده بود. عصبی و گرسنه رفتم توی یه ساندویچ فروشی و چیزی سفارش دادم.
بعد از تحویل سفارش همین که پشت میز نشستم یه پسربچه 9 - 10 ساله با موهای مثلا سیخ سیخی جلو اومد. یه کمی سر و صورتش کثیف بود اما چشمای فوق العاده معصوم و صورت خیلی قشنگی داشت. بهم گفت خانم!
می شه از من یه چیزی بخرید؟ خیلی گرسنمه. هیچی نخوردم.
یه نگاه به دستش کردم و دیدم توی دستش فال حافظ و چند تا بسته دستمال کاغذیه. نمی دونم اون لحظه چه مرگم شده بود. شاید به خاطر اعصاب خوردم بود یا شایدم به خاطر چند باری که از این بچه های فال فروش رو دست خورده بودم. سرم رو تکون دادم و با دست کنارش زدم.
اونم اصرار نکرد و رفت سراغ دو تا خانم دیگه که چند تا میز اون طرف تر نشسته بودن.
از خودم خیلی بدم اومد. چند لحظه ای به فکر فرو رفتم. غذا کوفتم شد. خواستم صداش کنم که دیدم نیست. بلند شدم و دنبالش گشتم. یه گوشه مغازه پیداش کردم. بهش گفتم اگه گرسنه ای بیا برات یه ساندویچ بخرم.
سرش رو کج کرد و با لبخند گفت ممنون! خریدم. 
فهمدیم اون دو تا خانم پول ساندویچ رو بهش داده بودن و اونم واسه خودش ساندویچ با سس اضافه(!) خریده بود. یکی از کارکنای ساندویچ فروشی پسرک رو صدا کرد که سفارشش رو تحویل بگیره.
لعن و نفرین بود که نثار خودم می کردم. برای یه بار هم که خواستم مثلا زرنگ بازی در بیارم و گول بچه های فال فروش رو نخورم، در حقشون جفا کرده بودم.
یه دوهزار تومنی گذاشتم کف دستش و یه بسته دستمال کاغذی ازش خریدم.
باز با همون لبخند ازم تشکر کرد و رفت که غذاش رو بخوره.
آدم تکلیف خودش رو با این جماعت نمی دونه! دم خروس و از این حرفا...!
والا!



نوع مطلب : شخصی  عمومی  داستان 
یکشنبه 21 اسفند 1390 01:38 ب.ظ
شهید آینده : الان وقتی به توفیق خدا میخوام به یکی پول بدم خیلی راحت تر این کارو میکنم نسبت به وقتی که میخوام پولی به عنوان صدقه بندازم تو صندوق صدقات!
خیلی بی توقعی ام شد از این حرف
شاید چون از نزدیک .....
بگذریم قضاوت قشنگی نیست
فکر کنم خودمم باید برم کلاس تفکر انتقادی
چون حوصله یه نقد حسینی رو ندارم
عشقستان اسماعیل
یکشنبه 21 اسفند 1390 01:36 ب.ظ
سلام
شما وقت کردی یه سر برو به کار گاه تفکر انتقادی
پاسخ آذرخش : سلام.
وات؟
:دی
شهید آینده
شنبه 20 اسفند 1390 08:59 ب.ظ
سلام
راستش من یکم مخالفم!
الان وقتی به توفیق خدا میخوام به یکی پول بدم خیلی راحت تر این کارو میکنم نسبت به وقتی که میخوام پولی به عنوان صدقه بندازم تو صندوق صدقات!
اینقدر از اینور و اونور شنیدم که این پولایی که میندازیم تو صندوق صدقات همه جا ممکنه خرج شه جز جایی که باید...
ایشالا اون روزی بیاد که به گفته اهل بیت عصمت و طهارت(ع) همه دنبال یه فقیر میگردن که صدقه ای بدن ولی به هر کی میرسن میگه:" محتاج نیستم..."
اللهم عجل لولیک الفرج

قالب نو هم مبارک
زیباست
پاسخ آذرخش : سلام
از این چیزا زیاد می شنویم. ممکن هم هست درست باشه. اما من اینجور مسائل رو بیشتر از کسایی شنیدم که داستانها و شایعات تخریب کننده شون در مورد تک تک ارکان جمهوری اسلامی زبانزده.
برای همین زیاد اهمیتی به این مسائل نمی دم.
ممنون که سر زدید.
افق
شنبه 20 اسفند 1390 11:37 ق.ظ
سلام
واقعا چطوری اون ساندویچ از گلوت پائین رفت؟!! هر گازی که به اون ساندویچه میزدی چشمای معصوم اون پسربچه جلوی چشمت میومد، بعد میتونستی قورطش بدی لقمتو؟!! نه واقعا میتونستی؟!!
پاسخ آذرخش : سلام.
واسه همین می گم عذا یا کوفت دیگه. دقیقا به همین حالت ساندویچ رو کوفت کردم.
البته تا حدی که برای پولی که داده بودم زورم نیاد. بقیه اش رو همینجوری گذاشتم و رفتم.
:دی
محمد نصرتی
شنبه 20 اسفند 1390 02:11 ق.ظ
در این مواقع باید خودت را به نشنیدن زد
خب چه کنیم که نمیشه نشنید...
من که سعی می کنم از مواجهه ها فرار کنم
خب چه کنیم که نمیشه همیشه فرار کرد...
پاسخ آذرخش : بین این موارد ضد و نقیض یه وقتایی آدم له می شه!
رهرو
جمعه 19 اسفند 1390 09:20 ب.ظ
سلامممم
قالب نو مبارک

در مورد متن هم باهات موافقم
: )
پاسخ آذرخش : سلام عزیزم.
سلامت باشی.
:-)
برف و آفتاب
جمعه 19 اسفند 1390 04:13 ب.ظ
آره واقعا! یا وقتی پولمونو میندازیم تو صندوق صدقات خیلی احساس خوبی پیدا می کنیم. اما وقتی می خوایم به کسی که اومده دم خونه مون، کمک کنیم، هزار جور فکر می کنیم: نکنه دروغ می گه، نکنه بدعادت بشه، نکنه... . خوب کمیته هم پول ما رو به همین جور آدما می ده دیگه!!
پاسخ آذرخش : دقیقا!
منم همینجورم.
بدون لحظه ای تردید پول توی صندوق صدقات می اندازم.
اما وقتی پدر و مادرم می خوان به فقیری که اومده در خونه کمک کنن هزار جور شک و تردید و سوال جلو پاشون می ذارم که از کجا معلوم واقعا محتاج باشه.
اما خوب توی این چیزا شیاد هم زیاد شده.
خیلی ها هستند که از حس نوع دوستی مردم سواستفاده می کنن.
برای همین نمی شه تشخیص داد کی درست می گه کی غلط.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.