تبلیغات
نابودگر - مطالب شهریور 1390

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:شنبه 12 شهریور 1390-12:54 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

هولوکاست!!!

یک پروفسور یهودی آمریکایی هست که شاید خیلی از شما بشناسیدش و

برای مبارزه با صهیونیسم و حمایت از مظلومین در دنیا معروفه.

این آقا به خاطر مبارزه با صهیونیسم دچار مشکلات زیادی شده و شغل خودش 

رو از دست داده. حالا بعد ها بیشتر در موردش می نویسم.

اما نکته جالب اینجاست که همین جناب مبارز، هولوکاست رو به شدت قبول

داره و خودش رو یکی از قربانیان هولوکاست می دونه و معتقده والدینش در 

اردوگاه های مرگ نازی ها کشته شدن. و به شدت شاکیه که چرا کشور 

پیشرفته ای مثل ایران منکر چنین واقعیتی!!! می شه.

اما نکته جالب تر اینجاست که هولوکاست بین سال های 1941 تا 1945 رخ 

داده و این آقا متولد سال 1953 هست. و من بعد از حدود دو هفته مکاتبه با این 

پروفسور و سرچ و مطالعه، هنوز نتونستم بفهمم چطور ممکنه یه نفر ده سال

بعد از مرگ پدر و مادرش بدنیا بیاد!!!


به نظرتون این وسط چی گم شده که من از درکش عاجزم و نمی بینمش؟

توی این مدت تمام مطالب مربوط به هولوکاست رو زیر و رو کردم و گفتم شاید یه

هولوکاست دیگه هم در دهه 50 وجود داشته. اما نداشته! اصلا همون دهه 

چهلش هنوز اثبات نشده اونوقت بیان یکی دیگه بسازن؟!!! نه. هیچی نیست. تو 

همون یه دونه اش هم موندن. ممکنه یه نکته خیلی خیلی ساده باشه که از 

چشم من پنهان مونده اما در هر حال نمی تونم پیداش کنم!

البته این آقا فرد محترمیه و به خاطر مبارزاتش و حمایتش از فلسطین خیلی ها

دوستش دارن اما اگه این مسئله تولد حل نشه یه مشکلی این 

وسط بدجوری تو ذوق می زنه. اونم...



پ.ن: دوست عزیزی پیغام گذاشته که اسم این بابا رو یادت رفته بنویسی. 

خوب عکسش رو که گذاشتم. خواستم یه ذره خودتون برید تحقیق کنید

معلوماتتون زیاد شه. 

شوخی کردم. خواستم زمانی که می خوام مفصل در موردش مطلب بنویسم 

اسمش رو هم بگم. اما خوب همین الان می گم.

پروفسور نورمن گری فینکلشتاین، نویسنده و کارشناس سیاسی آمریکایی، و 

استاد دانشگاه. علت شهرت بسیار زیادش در مبارزه با صهیونیسم، یهودی 

بودنشه. بقیه اش بماند برای بعد.


نوع مطلب : سیاسی 

تاریخ:جمعه 11 شهریور 1390-05:41 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

جمعه های بدونِ...

بازم یه جمعه دیگه بدون مختار. چقدر دلم تنگ شده.

راستی؛ چند تا جمعه بدون آقا اومدن و رفتن؟

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا کسی دلش تنگ نمی شه؟؟؟



تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:42 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت هفتم: شهرت!!!

از دفتر امین نژاد که بیرون زدم آقای صادقی جلوم سبز شد. پرسید چی شد؟

گفتم هیچی دیگه. شما که بهتر می دونید چی شد.

لبخندی زد و گفت خوب تعریف کن ببینم چی گفتید.

یک قسمت‌هایی از جلسه رو برای آقای صادقی تعریف کردم. بعد پرسیدم حالا 

چرا زوم کردن روی سپیده؟ این همه آدم؟

گفت روی خانم سالار زوم نکردن. توی دانشکده، شما و چند نفر دیگه روابط 

عمومی بالایی دارید و تقریبا با اکثر بچه های دانشکده نشست و برخاست دارید 

و خیلی ها رو می شناسید. برای همین شما رو احضار کردن تا از بقیه هم

بپرسن که ظاهرا شما اجازه این  کار رو بهشون ندادید.

گفتم چرا اجازه ندم. اگه می خواست می پرسید. راستی آقای امین نژاد یه جا 

گفت "شنیده بودم زبون تیزی دارید". می دونید منظورش چی بود؟

آقای صادقی گفت منظور خاصی نداشته. و بعد خودش را به کاغذهای توی 

دستش سرگرم کرد.

فهمیدم قضیه ای باید در میان باشه.

گفتم چرا منظور خاصی داشته. می شه بفرمایید منظورشون چی بوده؟

گفت خوب شما که می دونید حراست از جزئیات ارتباطات و رفت و آمدها توی 

دانشگاه خبر داره. آقای امین‌نژاد هم به شکل پراکنده شنیده بوده که شما و 

طرز برخوردتون سر زبون پسرهای دانشکده است و ازتون حساب می برن. و 

اینکه رو در رو نمی تونن با شما در بیفتن، بین خودشون صحبت می کنن و روی 

شما اسم گذاشتن.

گفتم یعنی چی؟ طرز برخورد من چطوریه مگه؟ چه اسمی روی من گذاشتن؟

گفت هیچی دیگه. من یه عالمه کار دارم. شما هم دارید از حرف زدن من 

سواستفاده می کنید ها.

گفتم آقای صادقی شما که تا اینجاش رو گفتید. لطف کنید بقیه اش رو هم

بگید. چه اسمی روی من گذاشتن؟ کیا این کارو می کنن؟ اصلا چرا من باید

نقل محافل پسرا باشم؟

گفت خوب شما که کار بدی نکردید که ناراحت باشید از این موضوع. این پسرها 

دختری به مغروری و حاضرجوابی و بداخلاقی شما ندیدن. حالا که دیدن شوکه 

شدن.

گفتم خوب و اسم؟

گفت نمی شه اسم رو بی خیال شید؟

گفتم نه. بگید لطفا.

با صدای خیلی آهسته و زمزمه مانند گفت لااله الاالله. یکی دو بار شنیدم که به 

شما می گفتن "رئیس انجمن بانوان وحشی".

اول فکر کردم دارم اشتباه می شنوم. طبیعتا در اون لحظه باید شدیدا عصبانی 

می شدم و دنبال کسی که همچین بی حرمتی کرده می گشتم. اما برعکس 

نتونستم خنده خودم رو کنترل کنم. اونقدر خندیدم که نفسم داشت بند میومد. 

باید اعتراف کنم خیلی هم از این اسم بدم نیومد. حداقل فهمیدم هدفی که 

داشتم رو درست طی کردم و در نظر دیگران آدمی که دنبال جلب توجه هست 

نبودم. خوشحال بودم از اینکه نزدیک شدن به من رو خطرناک می دونستن. با

این حال از اینکه ناخواسته جلب توجه کرده بودم ناراحت شدم و هرگز تصور نمی 

کردم رفتار یک دختر اینقدر برای همکلاسی ها و اطرافیانش مهم باشه. قصد

من یه زندگی آروم بدون جلب توجه و خیلی ساده و بدون حاشیه بود. اما ذاتم

در مقابل تمسخرها و توهین ها و کنایه ها و متلک ها به شدت تندخو بود و 

همین تندخویی باعث جلب توجه شده بود.

البته ابدا آدم بداخلاقی نبودم. برعکس بین دوستان و آشنایان به مهربانی و 

خوش مشربی معروف بودم و بجز یک عده خاص که همیشه مورد غضب من

بودن و هیچوقت از تیرو ترکش های من در امان نبودن بقیه در مواقع عادی از 

برخورد خوب من یا به قول آقای صادقی روابط عمومی بالای من راضی بودن. اما 

وقتی کسی پای خودش رو از گلیمش درازتر می کرد دیگه باید اون روی سکه

رو می دید و فاتحه خودش رو می خوند. دوست و رفیق هم فرقی برای من 

نداشت.

آقای صادقی گفت فکر می کردم با شنیدن این اسمی که روی شما گذاشتن 

دانشکده رو روی سرتون بذارید.

گفتم نه آقای صادقی. البته می تونم این کارو بکنم. ولی دیگه کمتر دعوا راه

می اندازم.

آقای صادقی هم به نشانه تایید سری تکون داد و گفت آفرین دخترم. تصمیم 

خوبی گرفتی.

از آقای صادقی خداحافظی کردم و به سمت سلف دانشکده رفتم تا سپیده رو 

پیدا کنم.

***

قسمت هشتم: نظر مهرداد درباره چادر

جلوی دانشکده با سپیده منتظر بیتا یکی از دوستان چادریمون بودیم که با 

ماشینش بیاد دنبالمون و ناهار رو بریم رستوران و بعد بریم خرید.

توی این فاصله مهرداد به ما ملحق شد. سپیده طبق معمول داشت منو سوال 

پیچ می کرد. پرسید تا حالا کسی روی چادرت پا گذاشته؟ گفتم اگه تو این کارو 

نکنی نه کسی پا نگذاشته. گفت نه منظورم اینه که کسی بخواد اذیت کنه یا 

شوخی کنه. گفتم نه همچین اتفاقی نیفتاده.

گرم صحبت کردن بودیم که مهرداد وارد بحث شد. گفت چادر خیلی خوبه ها. 

واقعا عالیه. از خیلی چیزا محافظت می کنه. جلوی خیلی اذیت ها و متلک ها 

رو می گیره. اینو از من که پسر هستم بشنوید. می دونم تو عالم پسرا چی

می گذره. هیچوقت یه پسر برای اذیت کردن سراغ چادری نمی ره. ولی باید 

مراقب باشی. خیلی مراقب باش. خود من هم که پسر هستم و فقط یه تی 

شرت و شلوار دارم گاهی آستینم گیر می کنه به دستگیره در یا شلوارم به 

جایی می گیره و زمین می خورم. از خیابون که رد می شی، از اتوبوس یا 

ماشین که سوار و پیاده می شی از پله ها که بالا و پایین می کنی سوار 

آسانسور که می شی، خیلی مراقب باش چادرت توی دست و پات گیر نکنه. 

خطرناکه.

گفتم ببخشید داری با چادری حرفه ای صحبت می کنی ها.

گفت می دونم. کلا دارم می گم. اتفاقه دیگه برای همه ممکنه پیش بیاد. حالا 

شما یه کم بی احتیاطی کنید بیشتر در معرضش هستید. ولی خیلی خوبه که 

چادر می پوشی.

چهره مهرداد کاملا جدی بود و لحن حرف زدنش هیچگونه تمسخر یا شوخی 

نداشت. اصلا فکرنمی کردم شخصی مثل مهرداد همچین طرز فکری در مورد 

چادر داشته باشه.

سپیده با تعجب رو به مهرداد کرد و گفت واقعا نظرت در مورد چادر اینه؟

مهرداد گفت آره خوب. البته مخالفم که همه چادر بپوشن ها. مثلا تو چادر 

بپوشی خیلی خنده دار می شی.

بعد زد زیر خنده و ادامه داد: ولی به عنوان یه پسر که پسرها رو خوب می 

شناسم می گم چادر واقعا یه چیز عالیه.

گفتم خیلی برام جالبه که نظرت اینه. فکر می کردم امثال شما که دنبال

"آزادی" هستید کلا اعتقادی به چادر نداشته باشید.

گفت خوب درسته. مثلا من خودم اصلا خوشم نمیاد خواهرم چادر بپوشه. همین 

تیپی که داره خیلی با حال تره. ولی اگه برفرض یه روزی خواست چادر بپوشه 

مخالفتی نمی کنم. کمکش می کنم بهتر بتونه با چادر زندگی کنه.

گفتم خوبه که حداقل یه پسر منطقی پیدا شد.

با صدای بوق ماشین بیتا به خودمون اومدیم. از مهرداد خداحافظی کردیم و

سوار ماشین شدیم.

اون روز ذهنم درگیر حرف های مهرداد بود. می دونستم در موردش اشتباه نکردم 

و مهرداد ذات خوبی داره. ای کاش یه نفر هم پیدا می شد به مهرداد کمک کنه

تا از این وضعیتی که دچارش هست در بیاد. اینجور جوونا لبه تیغ هستن. و اگه 

کسی دستشون رو نگیره بدجوری سقوط می کنن.

***

قسمت نهم: شب احیا

ماه رمضان بود و همه جا حال و هوای روزه و رمضان رو داشت. سپیده یه خط در 

میون روزه می گرفت اما فقط روزه‌ی نخوردن. هیچ چیزی توش تغییر نکرده بود و 

فقط یک سانتیمتر روسریش رو جلوتر کشیده بود.

بهش می گفتم اگه می خوای روزه بگیری باید همه چیزش رو با هم رعایت 

کنی. آخه روزه بدون حجاب به چه درد می خوره؟ روزه با نماز یه خط در میون

چه فایده ای داره؟

اون شب حدود ساعت 10 داشتم حاضر می شدم که برم بیرون. سپیده زنگ زد 

و کمی باهاش صحبت کردم. بعد گفتم اگه کاری نداری من دارم می رم بیرون. 

بعدا با هم صحبت می کنیم. پرسید کجا می ری این موقع شب؟

گفتم امشب شب احیاست. دارم می رم برای مراسم. مثل کسی که انگار چیز 

مهمی رو به یادش آورده باشی گفت ایول. شب احیا. آخ آخ اصلا یادم نبود. من 

چقدر شب های احیا رو دوست دارم.

گفتم جدی؟ اصلا مگه می دونی شب احیا چیه؟

گفت دستت درد نکنه. دیگه اونقدرا هم خنگ نیستم. بله که می دونم چیه.کجا 

می خوای بری؟

گفتم احتمالا می رم مهدیه.

گفت ایول. منم میام. پس با هم قرار بذاریم اونجا ببینیم همو.

گوشی رو که قطع کردم مونده بودم تو کفِش. این دختر چه اشتیاقی داشت

برای مراسم شب احیا.

توی شلوغی مهدیه به سختی تونستم سپیده رو پیدا کنم. یه گوشه یه جای 

خالی پیدا کردیم و نشستیم. بارون گرفته بود. خیس خیس شده بودیم اما از 

جامون تکون نمی خوردیم.

در طول مراسم و موقع دعاخوندن، هر از گاهی چشمم به سپیده میفتاد و می 

دیدم مثل ابر بهار داره گریه می کنه. قرآن رو که روی سرش می گرفت انگار

توی آسمونا سیر می کرد.

با خودم فکر می کردم بعضی از آدمایی که ما بی دین و لاقید می دونیم چقدر از 

بعضی از مدعیان مذهب پاک ترن و چقدر می تونن به خدا نزدیک تر باشن. اما ما 

فقط و فقط از روی ظاهر یه نفر رو کافر یا قدیس می کنیم.

اون شب تا حدود ساعت 3 موندیم و بعد با چند نفر دیگه که مسیرشون با ما 

یکی بود پیاده راه افتادیم سمت خونه. سپیده رو با خودم بردم خونه. نزدیک

سحر رسیدیم و من بساط سحری رو حاضر کردم. سر سفره قیافه سپیده واقعا 

دیدنی بود. توی معنویت سیر می کرد. با خودم گفتم آیا شب قدر روی من هم

که این همه ادعا دارم تا حالا اینجور تاثیر گذاشته؟

***

قسمت آخر در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:40 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت پنجم: حجاب

اون روز سپیده رو دعوت کرده بودم خونه دانشجویی خودم تا ضمن پذیرایی ازش 

راحت تر بتونیم گپ و گفتی با هم داشته باشیم.

عصر قرار گذاشتیم بریم بیرون و یه کم بگردیم. می خواستیم حاضر بشیم که 

سپیده کیف عریض و طویل لوازم آرایشش رو آورد و ریخت جلوی آینه.

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام. شال 

لیمویی رنگم رو به سبک مخصوص خودم بستم و نشستم روی تخت تا سپیده 

هم حاضر شه. شالش رو خیلی آزاد روی سرش انداخته بود و داشت خودش رو 

برانداز می کرد.

از توی آینه چشمش به من افتاد یه یکدفعه برگشت نگام کرد و گفت وااااای 

چقدر ناز شدی. چه خوشگل شالت رو می بندی. گفتم ممنون. گفت چطوری 

اینجوری می بندی؟ گفتم مخصوصه. دستور پختش رو که نمی تونم بهت بدم. 

گفت شدی عین مسلمونای خارجی. بیا برای منم اینجوری ببند.

گفتم عزیز من اینجوری برات ببندم دیگه نمی تونی موهای خوشگلت رو 

میزامپیلی! کنی بریزی بیرون ها. گفت باشه نمی ریزم. بیا ببند. گفتم خسته 

شدی نمی تونی درش بیاری ها. گفت ای بابا خسته نمی شم. اصلا امروز می 

خوام با حجاب باشم. گفتم من فقط واسه خودم می تونم خوب ببندم. خراب

شد هی نگی اینجاش کج شد اونجاش بد شدها. گفت نه مثل اینکه تو فقط 

خودت می خوای با حجاب باشی. پس این امر به معروف شما چیه؟

گفتم نه. من که از خدامه سپیده جان. فقط حرفم اینه که یهو منو دیدی جوگیر 

نشده باشی بخوای اینجوری حجاب کنی بعد وسط راه خسته شی بازش کنی 

دیگه حجابت بره تا قیام قیامت.

گفت نه بازش نمی کنم. بیا دیگه.

شالش رو از دور سرش باز کرد و روش دوشش انداخت. سنجاق های نگین

دارم رو از توی کشو برداشتم و رفتم سمتش. شروع کردم به بستن شالش. 

تموم که شد چند دقیقه ای با لبخند خودش رو توی آیه نگاه کرد. گفت ایول. حالا 

وایسا یه کم رژم رو پررنگ کنم.

گفتم بابا اینقدر آرایش کردی صورتت داره میفته زمین. چی رو می خوای پررنگ 

کنی؟ بیا بریم دیر شد. گفت راست می گی؟ خیلی بده آرایشم؟ گفتم نه بی 

خیال. خوبه. بیا بریم. گفت نه راست می گی خیلی زیاده. وایسا کمش کنم. 

شروع کرد به پاک کردن آرایشش و بعد از نو آرایش کرد. این بار خیلی خیلی 

سبک تر و بهتر. کارش که تموم شد گفتم ایول. چقدر خوب شد. 

توی راه بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی آرایشت رو پاک کردی. الان خیلی 

قشنگ تر شدی. گفت آره. به نظر خودمم بهتر شد. مخصوصا امروز که با حجاب 

شدم با اون آرایش خیلی ضایع بود.

خوشحال بودم که اون روز سپیده با حجابه. اما تو دلم امیدوارم بودم حجاب 

امروزش یه جوزدگی گذرا و برای تنوع نباشه و کم کم یه اثراتی توش دیده بشه.

***

بقیه قسمت ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:38 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

مجموعه داستان "ماجراهای من و سپیده و چادر" ماجراهاییه که برای من اتفاق افتاده یا 

شاهدشون بودم. این اتفاقات رو در قالب یک داستان چند قسمتی درآوردم که به مرور اون 

ها رو قرار می دم.

البته تاکید می کنم که تمام این ماجراها لزوما برای خودم اتفاق نیفتاده و صد در صد واقعی نیست.


قسمت اول: آشنایی

دانشکده ما دانشکده کوچکی با جمعیت کم بود که در اون همه همدیگه رو می شناختن و 

سلام علیک داشتن.

سپیده از اون‌هایی بود که هر وقت چادر و چادری می‌دید کهیر می‌زد. خوب اینم یه

جورش بود. سعی می کردم کاری به کارش نداشته باشم. یکی دو بار سر به سرش گذاشتم. 

با تردید جوابمو داد ولی برخورد بدی نشون نداد. تیپ و قیافه رو که نگو. مقنعه که نه، یه 

وجب پارچه رو سرش بود. مانتو هم که هیچی.

روی لباس پوشیدن اطرافیام حساسیت نشون نمی‌دادم. مطمئن بودم اگه کوچک‌ترین

اشتباهی بکنم کار خراب‌تر می‌شه و همون یه ذره امید هم از بین می‌ره. اما میون دوستای 

صمیمی گاهی با شوخی و گاهی با غرولند بهشون نشون می دادم که طرز پوششون جالب 

نیست. خوشبختانه بیشتر اوقات تاثیر هم داشت.

گذشت و گذشت تا یه روز که داشتم از راهروی دانشگاه رد می شدم سپیده جلو اومد و 

سلام کرد. حسابی تحویلش گرفتم. گفتم از این طرفا؟

گفت: راستش یه چیزی داری که من بهش جذب می‌شم. می دونی من هیچوقت تو عمرم با 

چادری ها صحبت نکردم.

با خنده گفتم عجب! پس زیارت قبول.

خندید.

گفت از بچگی همیشه از چادری‌ها می‌ترسیدم. گفتم لابد تو هم از اونایی بودی که تا اذیت 

می کردی مامانت می گفت الان می گم خانم چادریه بیاد ببردت. گفت نه! این حرفو

نمی‌زد. ولی همیشه یه چیزی منو از چادری‌ها می ترسوند. تا همین الانم ادامه داره.

گفتم پس الان خیلی دل و جرات به خرج دادی اومدی با من صحبت می‌کنی.

دو تایی خندیدیم.

گفت اگه اشکالی نداره دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم. بهش گفتم خواهش می‌کنم. 

خوشحال می شم. ولی همین الانم کم با هم آشنا نیستیم.

گفت درسته ولی می خوام از نزدیک بشناسمت.

همون موقع استاد اومد و هر دو فورا وارد کلاس شدیم.


***

قسمت های بعد در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-01:29 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

عید فطر مبارک

عید سعید فطر بر همه شما عزیزان مبارک



تاریخ:دوشنبه 7 شهریور 1390-12:00 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت آخر: ولیمه

 

دو سالی از فارغ التحصیلی می‌گذشت و دیگه از جو دانشگاه بیرون اومده

بودیم. مادر الهام، همکلاسی سابقمون از مکه برگشته بود و الهام برای ولیمه 

مادرش چند تا از دوستان قدیمی رو دعوت کرده بود. من و سپیده هم دعوت 

داشتیم. مهرداد هم که از دوستان صمیمی علی، برادر الهام بود به همراه 

همسرش زهرا به مهمونی دعوت شده بود.

خبر ازدواج مهرداد رو شنیده بودیم و خیلی مشتاق بودیم عروس خانم رو ببینیم. 

توی مهمونی چند تا از دوستانی که خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم دور 

هم جمع شده بودیم و بگو و بخند راه انداخته بودیم که مهرداد و زهرا از راه 

رسیدند. بعد از سلام و احوالپرسی حسابی به مهرداد و همسرش تبریک

گفتیم. مهرداد زیاد عوض نشده بود و هنوز موهای سیخ سیخی و شلوار جین 

سنگ‌شورش آدم رو به خنده وا می‌داشت. اما از لحاظ رفتاری به نظرم خیلی 

بزرگ‌تر شده بود.

زهرا دختر خوش قیافه ‌و خوش‌تیپی بود و از لحاظ حجاب هم ظاهر موجهی 

داشت و برخلاف خیلی‌ها توی مهمونی روسریش رو در نیاورد، گرچه زیاد هم 

سفت و سخت اون رو نپوشیده بود. خیلی مهربان و خوشرو بود و همون اول با 

بچه‌ها اخت شد. تقریبا همه دخترای جمع به خوش سلیقگی مهرداد احسنت 

گفتن.

با سپیده و چند نفر دیگه در حال تعریف خاطرات بودیم که صدای اذان بلند شد. 

سمت دستشویی رفتم تا وضو بگیرم که دیدم مهرداد جلوی روشویی ایستاده و 

داره دست‌هاش رو می‌شوره. خواستم برگردم و منتظر بمونم که دوباره نگاهم

به مهرداد افتاد. صحنه‌ای که می‌دیدم برام باورنکردنی بود. یعنی شاید از محالات 

بود. مهرداد دست‌هاش رو نمی‌شست، داشت وضو می‌گرفت!

از دستشویی که بیرون اومد، من به جای اینکه برم وضو بگیرم مثل مسخ 

شده‌ها دنبالش راه افتادم. به چشم‌های خودم هم اطمینان نداشتم. مهرداد از 

علی یک جانماز گرفت و با اجازه الهام وارد یکی از اتاق‌ها شد. جانمازش رو پهن 

کرد و دو سه قدم جلوتر از زهرا به نماز ایستاد. اونقدر از دیدن این تصویر 

شگفت‌زده شده بودم که همون‌جا روی مبلی که مشرف به اتاق بود نشستم و 

نماز خوندن مهرداد و زهرا رو تماشا کردم. این قشنگ‌ترین صحنه‌ای بود که 

می‌تونستم از مهرداد ببینم و حتی تصورش رو هم نمی‌کردم.

سپیده اومد بالای سرم و گفت از الهام یه جانماز گرفتم. اول تو می خونی یا من 

بخونم؟

خیلی وقت بود نمازهای اول وقت سپیده‌ی باحجاب برام عادت شده بود و حالا 

تنها چیزی که خوشحالم می‌کرد دیدن نماز مهرداد و همسرش بود. با اشاره سر 

سپیده رو متوجه اتاق کردم. عکس‌العمل اون هم درست مثل من بود و از شدت 

ذوق کنار من نشست.

-          جل الخالق!!! این واقعا مهرداده؟ باورم نمی‌شه. ای خدا بزرگیتو. کی

فکر می‌کرد کسایی مثل من یا مهرداد نمازخون بشن؟

با خنده گفتم بلند شو بریم که بخوایم اینجا بشینیم نمازمون قضا می‌شه.

سپیده شالش رو که حالا دیگه زیرش کلاه یا هِدبند می‌پوشید صاف کرد و 

چادرنماز رو روی سرش انداخت.

می‌تونستم بگم اون روز بهترین روز زندگی منه. خدا رو شکر می‌کردم و 

خوشحال بودم که سپیده و مهرداد به بیراهه نرفتن و بالاخره مسیر درست و رو 

پیدا کردن. ته دلم آرزو می‌کردم ای کاش خدا راه هدایت همه جوونا رو هموار 

کنه.



تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-12:00 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت نهم: شب احیا

 

ماه رمضان بود و همه جا حال و هوای روزه و رمضان رو داشت. سپیده یه خط در 

میون روزه می گرفت اما فقط روزه‌ی نخوردن. هیچ چیزی توش تغییر نکرده بود و 

فقط یک سانتیمتر روسریش رو جلوتر کشیده بود.

بهش می گفتم اگه می خوای روزه بگیری باید همه چیزش رو با هم رعایت 

کنی. آخه روزه بدون حجاب به چه درد می خوره؟ روزه با نماز یه خط در میون

چه فایده ای داره؟

اون شب حدود ساعت 10 داشتم حاضر می شدم که برم بیرون. سپیده زنگ زد 

و کمی باهاش صحبت کردم. بعد گفتم اگه کاری نداری من دارم می رم بیرون. 

بعدا با هم صحبت می کنیم. پرسید کجا می ری این موقع شب؟

گفتم امشب شب احیاست. دارم می رم برای مراسم. مثل کسی که انگار چیز 

مهمی رو به یادش آورده باشی گفت ایول. شب احیا. آخ آخ اصلا یادم نبود. من 

چقدر شب های احیا رو دوست دارم.

گفتم جدی؟ اصلا مگه می دونی شب احیا چیه؟

گفت دستت درد نکنه. دیگه اونقدرا هم خنگ نیستم. بله که می دونم چیه.کجا 

می خوای بری؟

گفتم احتمالا می رم مهدیه.

گفت ایول. منم میام. پس با هم قرار بذاریم اونجا ببینیم همو.

گوشی رو که قطع کردم مونده بودم تو کفِش. این دختر چه اشتیاقی داشت

برای مراسم شب احیا.

توی شلوغی مهدیه به سختی تونستم سپیده رو پیدا کنم. یه گوشه یه جای 

خالی پیدا کردیم و نشستیم. بارون گرفته بود. خیس خیس شده بودیم اما از 

جامون تکون نمی خوردیم.

در طول مراسم و موقع دعاخوندن، هر از گاهی چشمم به سپیده میفتاد و می 

دیدم مثل ابر بهار داره گریه می کنه. قرآن رو که روی سرش می گرفت انگار

توی آسمونا سیر می کرد.

با خودم فکر می کردم بعضی از آدمایی که ما بی دین و لاقید می دونیم چقدر از 

بعضی از مدعیان مذهب پاک ترن و چقدر می تونن به خدا نزدیک تر باشن. اما ما 

فقط و فقط از روی ظاهر یه نفر رو کافر یا قدیس می کنیم.

اون شب تا حدود ساعت 3 موندیم و بعد با چند نفر دیگه که مسیرشون با ما 

یکی بود پیاده راه افتادیم سمت خونه. سپیده رو با خودم بردم خونه. نزدیک

سحر رسیدیم و من بساط سحری رو حاضر کردم. سر سفره قیافه سپیده واقعا 

دیدنی بود. توی معنویت سیر می کرد. با خودم گفتم آیا شب قدر روی من هم

که این همه ادعا دارم تا حالا اینجور تاثیر گذاشته؟