تبلیغات
نابودگر - مطالب داستان

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:جمعه 19 اسفند 1390-03:04 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

غذا یا کوفت؟!

اون روز برای کاری رفته بودم بیرون. کارم زیاد طول کشید و اونجوری هم که باید راه نیفتاده بود. شدیدا گرسنه ام شده بود. عصبی و گرسنه رفتم توی یه ساندویچ فروشی و چیزی سفارش دادم.
بعد از تحویل سفارش همین که پشت میز نشستم یه پسربچه 9 - 10 ساله با موهای مثلا سیخ سیخی جلو اومد. یه کمی سر و صورتش کثیف بود اما چشمای فوق العاده معصوم و صورت خیلی قشنگی داشت. بهم گفت خانم!
می شه از من یه چیزی بخرید؟ خیلی گرسنمه. هیچی نخوردم.
یه نگاه به دستش کردم و دیدم توی دستش فال حافظ و چند تا بسته دستمال کاغذیه. نمی دونم اون لحظه چه مرگم شده بود. شاید به خاطر اعصاب خوردم بود یا شایدم به خاطر چند باری که از این بچه های فال فروش رو دست خورده بودم. سرم رو تکون دادم و با دست کنارش زدم.
اونم اصرار نکرد و رفت سراغ دو تا خانم دیگه که چند تا میز اون طرف تر نشسته بودن.
از خودم خیلی بدم اومد. چند لحظه ای به فکر فرو رفتم. غذا کوفتم شد. خواستم صداش کنم که دیدم نیست. بلند شدم و دنبالش گشتم. یه گوشه مغازه پیداش کردم. بهش گفتم اگه گرسنه ای بیا برات یه ساندویچ بخرم.
سرش رو کج کرد و با لبخند گفت ممنون! خریدم. 
فهمدیم اون دو تا خانم پول ساندویچ رو بهش داده بودن و اونم واسه خودش ساندویچ با سس اضافه(!) خریده بود. یکی از کارکنای ساندویچ فروشی پسرک رو صدا کرد که سفارشش رو تحویل بگیره.
لعن و نفرین بود که نثار خودم می کردم. برای یه بار هم که خواستم مثلا زرنگ بازی در بیارم و گول بچه های فال فروش رو نخورم، در حقشون جفا کرده بودم.
یه دوهزار تومنی گذاشتم کف دستش و یه بسته دستمال کاغذی ازش خریدم.
باز با همون لبخند ازم تشکر کرد و رفت که غذاش رو بخوره.
آدم تکلیف خودش رو با این جماعت نمی دونه! دم خروس و از این حرفا...!
والا!



نوع مطلب : شخصی  عمومی  داستان 

تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-02:21 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

پرستوی انقلاب!

پرستو جان سلام!

حالت که خوب است انشاالله؟ داریم به وعده دیدار نزدیک می‌شویم. امسال می‌آیی؟

پرستو خیلی دلم هوایت را کرده. بیا برایت از گذشته‌ها بگویم. از آن روزهایی که کوچک بودیم و کودک و همبازی. یادت می‌آید بازی‌هایمان را؟ تو کلکسیون عروسک داشتی و من عاشق پلیس بازی بودم. یادت هست توی کوچه جلوی مغازه شیشه‌بری بازی می‌کردیم؟

آقای مغازه دار که قیافه و صدایش شبیه "آقای دیدنیها"، همان مجری برنامه دیدنیها بود را یادت می‌آید؟ همیشه بازی که می‌کردیم با لبخند جلوی مغازه می‌ایستاد و آرام می گفت دخترم، مراقب شیشه‌ها باشید!

مبادا سنگی چیزی بزنید و آن‌ها را بشکنید. و ما در عالم کودکانه خود صحبتش را نشنیده می‌گرفتیم و به سر تکان دادنی بسنده می‌کردیم. آخ که چقدر دلمان می‌خواست یکی از آن شیشه‌ها را بشکنیم. اما آقای دیدنیها خیلی مهربان بود و ما شرمنده مهربانی‌اش.

جنگ بود! باباهایمان نبودند. بابای من هر شش ماه یک بار چند روزی می‌آمد و زود 

می‌رفت. بابای تو را که اصلا نمی‌دیدیم. هر وقت می‌آمد از سر و کولش بالا می‌رفتیم.

پرستو، یادت هست صدای آژیر که می‌آمد چه حالی می‌شدیم؟ تو می‌زدی زیر گریه و من از گریه تو بغض می‌کردم. هر جا که بودیم خشکمان می‌زد تا بالاخره مامان‌هایمان

هراسان پیدایمان می‌کردند و به پناهگاه می‌بردندمان. کنج پناهگاه توی بغل مامان‌هایمان 

می‌لرزیدیم تا وضعیت سفید اعلام شود.

بالاخره یک روز بابا محمدت آمد ولی این بار برای من و تو خیلی خوش خبر نبود. 

می‌خواست تو و مادرت را هم با خودش ببرد. من می‌ترسیدم. آنجا که می‌خواستید بروید 

توی توی خود جنگ بود و چقدر خطرناک. اما شرایط بابا محمد اینطوری شده بود و باید شما را هم می‌برد. روزی که می‌خواستی بروی انگار آخر دنیا بود برایمان. تا یک هفتهبعد از رفتنت غذا نمی‌خوردم. وحشی شده بودم.

تا اینکه بابا آمد. برای سرگرم کردنم بدون تو، آتاری خریده بود. آن موقع آتاری خیلی جدید بود. اما یاد ندارم هیچوقت دستم به آتاری رسیده باشد. عباس را یادت هست؟ پسر همسایه روبرویی. هر روز خانه ما بود و یک دسته آتاری دست عباس و یک دسته دست بابا بود. 

هواپیما بازی و ماشین‌سواری. عباس بابا نداشت. همیشه می‌گفت وقتی بزرگ شد

می‌خواهد به جبهه برود تا پدر صدام را در بیاورد. به اینجای حرفش که می‌رسید دستش

را مشت می‌کرد و من یک آن نگران دسته آتاری‌ام می‌شدم که مبادا عباس مشتش را روی آن بکوبد.

بابا که دوباره می‌رفت جبهه عباس هم دیگر پیدایش نمی‌شد و من هم حوصله آتاری بازی

ام نمی‌آمد. دلم هوای تو را می‌کرد و با خودم می‌نشستم به فکر کردن که اگر الان بودی 

چکار می‌کردیم.

پرستو! چند ماهی گذشت. خبردار شدم که داری برمی گردی. توی پوست خودم 

نمی‌گنجیدم. برگشتید. اما فقط تو و مادرت. پس بابا محمد کجا بود؟ تو همش توی هپروت 

بودی و مامانت انگار خیلی گریه کرده بود. باورم نمی شد بابات دیگر نیست. یک روز 

آمدی خانه ما و آهنگ "گنجشک ناز و زیبا" را برایم گذاشتی. چقدر هر دو آرام می‌شدیم. 

اما به اینجایش که می‌رسید که می گفت "گریه نمی‌کنم من، تا شاد نباشه دشمن" دوتایی 

می‌زدیم زیر گریه. های های گریه می‌کردیم.

بعد می‌رفتیم توی کوچه و جلوی مغازه آقای دیدنیها بازی می‌کردیم. مثل قدیم‌ها! اما آقای 

دیدنیها دیگر نمی‌گفت شیشه‌هایش را نشکنیم که مبادا غم بی پدری بر دل تو سنگینی کند و شیشه دلت بشکند. در عوض توی مغازه می‌نشست و ما را نگاه می‌کرد. من می‌دیدم که از گوشه چشمش اشک می‌آید. وقتی متوجه من می‌شد که مات و مبهوت نگاهش می‌کنم لبخند می‌زد و می‌آمد بیرون. دستی به سرمان می‌کشید و می‌گفت ماشاالله قد کشیده‌اید! و من و تو چقدر دلخوش می‌شدیم.

22 بهمن آن سال، بابا هم آمده بود. با هم رفتیم راهپیمایی. بابا یک دقیقه من را روی 

دوشش می‌گذاشت و ده دقیقه تو را، که نکند غم بی پدری بر دل تو سنگینی کند و دلت 

بشکند! با هم از ته دل شعار می‌دادیم "مرگ بر آمریکا" "مرگ بر اسرائیل"...

همان موقع بود که قرار گذاشتیم هر سال 22 بهمن اینقدر بیاییم تا بالاخره اسرائیل را 

بکُشیم. عباس توی اینجور چیزها همیشه یک پای ماجرا بود.

سال‌ها گذشت و من و تو سر قولمان بودیم. آقای دیدنیها دیگر نبود اما هنوز من و تو قد 

می‌کشیدیم تا با سنگ وحدت شیشه عمر استکبار را بشکنیم. اما آن سال شوم هم آمد! همان سالی که مادرت ناباورانه تنهایت گذاشت و رفت پیش بابا محمد! هنوز وسط‌های سال بود.

تا 22 بهمن خیلی مانده بود. اما تو که طاقت دوری مادر را نداشتی چند ماه بعد پرستووار پرکشیدی و من ماندم و چقدر 22 بهمن نپیموده و یک مشت گره کرده تنها!

عباس را خبر ندارم، اما حالا حتما مردی شده برای خودش. سنش که به جبهه رفتن قد نداد اما حالا امیدوارم در جبهه حق باشد. عباس نیست، آقای دیدنیها نیست، تو نیستی، بابا محمدنیست، اما 22 بهمن هر سال، چشم که باز می‌کنم هزاران هزار پرستوی عاشق می‌بینم با مشت های گره کرده و فریادهایی که بر سر نامردان فرود می‌آورند. جای تو یکی خیلی خالی است.

راستی پرستو! دیروز بعد از سال‌ها داشتم "گنجشک ناز و زیبا" را گوش می‌کردم. به 

اینجایش که رسیدم که می‌گفت "گریه نمی‌کنم من، که شاد نباشه دشمن" نمی دانم چرا زدم زیر گریه. بدجوری هم زدم زیر گریه. دشمن که شاد نشد، شد؟



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 3 آذر 1390-01:47 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

اسیر

بیست تایی اسیر عراقی گرفته بودند. قرار بود یک عده بمانند و یک عده اسرا را عقب ببرند.

نوجوان بود. 13 - 14 سال بیشتر نداشت. پدر و برادرش اولین لحظه اسارت در دست عراقی ها شهید شده بودند.
اصرار داشت اسیر ببرد عقب. بچه بود و فرمانده مخالف بود اسیر دستش بدهند. اینقدر اصرار کرد که فرمانده راضی شد. قرار شد یکی یکی اسیرها را ببرد و برگردد.
اولین اسیر را برد. راه طولانی بود. چند دقیقه ای که گذشت برگشت. گفت اسیر بعدی. فرمانده تعجب کرد. پرسید چطور به این زودی رساندی؟ سربالا جواب داد. اسیر بعدی را به او دادند. دوباره زودتر از حد انتظار برگشت. 
اسیر سوم را که برد فرمانده به یکی دیگر از همرزمان گفت دنبالش برود. 
رفت. دید چند ده متر آنطرف تر پشت تپه اسرا را می برد، با یک تیر خلاص می کند و برمی گردد.
فرمانده نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. این نوع اسیر داری در قاموسش نبود اما...


نوع مطلب : مذهبی  سیاسی  داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:42 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت هفتم: شهرت!!!

از دفتر امین نژاد که بیرون زدم آقای صادقی جلوم سبز شد. پرسید چی شد؟

گفتم هیچی دیگه. شما که بهتر می دونید چی شد.

لبخندی زد و گفت خوب تعریف کن ببینم چی گفتید.

یک قسمت‌هایی از جلسه رو برای آقای صادقی تعریف کردم. بعد پرسیدم حالا 

چرا زوم کردن روی سپیده؟ این همه آدم؟

گفت روی خانم سالار زوم نکردن. توی دانشکده، شما و چند نفر دیگه روابط 

عمومی بالایی دارید و تقریبا با اکثر بچه های دانشکده نشست و برخاست دارید 

و خیلی ها رو می شناسید. برای همین شما رو احضار کردن تا از بقیه هم

بپرسن که ظاهرا شما اجازه این  کار رو بهشون ندادید.

گفتم چرا اجازه ندم. اگه می خواست می پرسید. راستی آقای امین نژاد یه جا 

گفت "شنیده بودم زبون تیزی دارید". می دونید منظورش چی بود؟

آقای صادقی گفت منظور خاصی نداشته. و بعد خودش را به کاغذهای توی 

دستش سرگرم کرد.

فهمیدم قضیه ای باید در میان باشه.

گفتم چرا منظور خاصی داشته. می شه بفرمایید منظورشون چی بوده؟

گفت خوب شما که می دونید حراست از جزئیات ارتباطات و رفت و آمدها توی 

دانشگاه خبر داره. آقای امین‌نژاد هم به شکل پراکنده شنیده بوده که شما و 

طرز برخوردتون سر زبون پسرهای دانشکده است و ازتون حساب می برن. و 

اینکه رو در رو نمی تونن با شما در بیفتن، بین خودشون صحبت می کنن و روی 

شما اسم گذاشتن.

گفتم یعنی چی؟ طرز برخورد من چطوریه مگه؟ چه اسمی روی من گذاشتن؟

گفت هیچی دیگه. من یه عالمه کار دارم. شما هم دارید از حرف زدن من 

سواستفاده می کنید ها.

گفتم آقای صادقی شما که تا اینجاش رو گفتید. لطف کنید بقیه اش رو هم

بگید. چه اسمی روی من گذاشتن؟ کیا این کارو می کنن؟ اصلا چرا من باید

نقل محافل پسرا باشم؟

گفت خوب شما که کار بدی نکردید که ناراحت باشید از این موضوع. این پسرها 

دختری به مغروری و حاضرجوابی و بداخلاقی شما ندیدن. حالا که دیدن شوکه 

شدن.

گفتم خوب و اسم؟

گفت نمی شه اسم رو بی خیال شید؟

گفتم نه. بگید لطفا.

با صدای خیلی آهسته و زمزمه مانند گفت لااله الاالله. یکی دو بار شنیدم که به 

شما می گفتن "رئیس انجمن بانوان وحشی".

اول فکر کردم دارم اشتباه می شنوم. طبیعتا در اون لحظه باید شدیدا عصبانی 

می شدم و دنبال کسی که همچین بی حرمتی کرده می گشتم. اما برعکس 

نتونستم خنده خودم رو کنترل کنم. اونقدر خندیدم که نفسم داشت بند میومد. 

باید اعتراف کنم خیلی هم از این اسم بدم نیومد. حداقل فهمیدم هدفی که 

داشتم رو درست طی کردم و در نظر دیگران آدمی که دنبال جلب توجه هست 

نبودم. خوشحال بودم از اینکه نزدیک شدن به من رو خطرناک می دونستن. با

این حال از اینکه ناخواسته جلب توجه کرده بودم ناراحت شدم و هرگز تصور نمی 

کردم رفتار یک دختر اینقدر برای همکلاسی ها و اطرافیانش مهم باشه. قصد

من یه زندگی آروم بدون جلب توجه و خیلی ساده و بدون حاشیه بود. اما ذاتم

در مقابل تمسخرها و توهین ها و کنایه ها و متلک ها به شدت تندخو بود و 

همین تندخویی باعث جلب توجه شده بود.

البته ابدا آدم بداخلاقی نبودم. برعکس بین دوستان و آشنایان به مهربانی و 

خوش مشربی معروف بودم و بجز یک عده خاص که همیشه مورد غضب من

بودن و هیچوقت از تیرو ترکش های من در امان نبودن بقیه در مواقع عادی از 

برخورد خوب من یا به قول آقای صادقی روابط عمومی بالای من راضی بودن. اما 

وقتی کسی پای خودش رو از گلیمش درازتر می کرد دیگه باید اون روی سکه

رو می دید و فاتحه خودش رو می خوند. دوست و رفیق هم فرقی برای من 

نداشت.

آقای صادقی گفت فکر می کردم با شنیدن این اسمی که روی شما گذاشتن 

دانشکده رو روی سرتون بذارید.

گفتم نه آقای صادقی. البته می تونم این کارو بکنم. ولی دیگه کمتر دعوا راه

می اندازم.

آقای صادقی هم به نشانه تایید سری تکون داد و گفت آفرین دخترم. تصمیم 

خوبی گرفتی.

از آقای صادقی خداحافظی کردم و به سمت سلف دانشکده رفتم تا سپیده رو 

پیدا کنم.

***

قسمت هشتم: نظر مهرداد درباره چادر

جلوی دانشکده با سپیده منتظر بیتا یکی از دوستان چادریمون بودیم که با 

ماشینش بیاد دنبالمون و ناهار رو بریم رستوران و بعد بریم خرید.

توی این فاصله مهرداد به ما ملحق شد. سپیده طبق معمول داشت منو سوال 

پیچ می کرد. پرسید تا حالا کسی روی چادرت پا گذاشته؟ گفتم اگه تو این کارو 

نکنی نه کسی پا نگذاشته. گفت نه منظورم اینه که کسی بخواد اذیت کنه یا 

شوخی کنه. گفتم نه همچین اتفاقی نیفتاده.

گرم صحبت کردن بودیم که مهرداد وارد بحث شد. گفت چادر خیلی خوبه ها. 

واقعا عالیه. از خیلی چیزا محافظت می کنه. جلوی خیلی اذیت ها و متلک ها 

رو می گیره. اینو از من که پسر هستم بشنوید. می دونم تو عالم پسرا چی

می گذره. هیچوقت یه پسر برای اذیت کردن سراغ چادری نمی ره. ولی باید 

مراقب باشی. خیلی مراقب باش. خود من هم که پسر هستم و فقط یه تی 

شرت و شلوار دارم گاهی آستینم گیر می کنه به دستگیره در یا شلوارم به 

جایی می گیره و زمین می خورم. از خیابون که رد می شی، از اتوبوس یا 

ماشین که سوار و پیاده می شی از پله ها که بالا و پایین می کنی سوار 

آسانسور که می شی، خیلی مراقب باش چادرت توی دست و پات گیر نکنه. 

خطرناکه.

گفتم ببخشید داری با چادری حرفه ای صحبت می کنی ها.

گفت می دونم. کلا دارم می گم. اتفاقه دیگه برای همه ممکنه پیش بیاد. حالا 

شما یه کم بی احتیاطی کنید بیشتر در معرضش هستید. ولی خیلی خوبه که 

چادر می پوشی.

چهره مهرداد کاملا جدی بود و لحن حرف زدنش هیچگونه تمسخر یا شوخی 

نداشت. اصلا فکرنمی کردم شخصی مثل مهرداد همچین طرز فکری در مورد 

چادر داشته باشه.

سپیده با تعجب رو به مهرداد کرد و گفت واقعا نظرت در مورد چادر اینه؟

مهرداد گفت آره خوب. البته مخالفم که همه چادر بپوشن ها. مثلا تو چادر 

بپوشی خیلی خنده دار می شی.

بعد زد زیر خنده و ادامه داد: ولی به عنوان یه پسر که پسرها رو خوب می 

شناسم می گم چادر واقعا یه چیز عالیه.

گفتم خیلی برام جالبه که نظرت اینه. فکر می کردم امثال شما که دنبال

"آزادی" هستید کلا اعتقادی به چادر نداشته باشید.

گفت خوب درسته. مثلا من خودم اصلا خوشم نمیاد خواهرم چادر بپوشه. همین 

تیپی که داره خیلی با حال تره. ولی اگه برفرض یه روزی خواست چادر بپوشه 

مخالفتی نمی کنم. کمکش می کنم بهتر بتونه با چادر زندگی کنه.

گفتم خوبه که حداقل یه پسر منطقی پیدا شد.

با صدای بوق ماشین بیتا به خودمون اومدیم. از مهرداد خداحافظی کردیم و

سوار ماشین شدیم.

اون روز ذهنم درگیر حرف های مهرداد بود. می دونستم در موردش اشتباه نکردم 

و مهرداد ذات خوبی داره. ای کاش یه نفر هم پیدا می شد به مهرداد کمک کنه

تا از این وضعیتی که دچارش هست در بیاد. اینجور جوونا لبه تیغ هستن. و اگه 

کسی دستشون رو نگیره بدجوری سقوط می کنن.

***

قسمت نهم: شب احیا

ماه رمضان بود و همه جا حال و هوای روزه و رمضان رو داشت. سپیده یه خط در 

میون روزه می گرفت اما فقط روزه‌ی نخوردن. هیچ چیزی توش تغییر نکرده بود و 

فقط یک سانتیمتر روسریش رو جلوتر کشیده بود.

بهش می گفتم اگه می خوای روزه بگیری باید همه چیزش رو با هم رعایت 

کنی. آخه روزه بدون حجاب به چه درد می خوره؟ روزه با نماز یه خط در میون

چه فایده ای داره؟

اون شب حدود ساعت 10 داشتم حاضر می شدم که برم بیرون. سپیده زنگ زد 

و کمی باهاش صحبت کردم. بعد گفتم اگه کاری نداری من دارم می رم بیرون. 

بعدا با هم صحبت می کنیم. پرسید کجا می ری این موقع شب؟

گفتم امشب شب احیاست. دارم می رم برای مراسم. مثل کسی که انگار چیز 

مهمی رو به یادش آورده باشی گفت ایول. شب احیا. آخ آخ اصلا یادم نبود. من 

چقدر شب های احیا رو دوست دارم.

گفتم جدی؟ اصلا مگه می دونی شب احیا چیه؟

گفت دستت درد نکنه. دیگه اونقدرا هم خنگ نیستم. بله که می دونم چیه.کجا 

می خوای بری؟

گفتم احتمالا می رم مهدیه.

گفت ایول. منم میام. پس با هم قرار بذاریم اونجا ببینیم همو.

گوشی رو که قطع کردم مونده بودم تو کفِش. این دختر چه اشتیاقی داشت

برای مراسم شب احیا.

توی شلوغی مهدیه به سختی تونستم سپیده رو پیدا کنم. یه گوشه یه جای 

خالی پیدا کردیم و نشستیم. بارون گرفته بود. خیس خیس شده بودیم اما از 

جامون تکون نمی خوردیم.

در طول مراسم و موقع دعاخوندن، هر از گاهی چشمم به سپیده میفتاد و می 

دیدم مثل ابر بهار داره گریه می کنه. قرآن رو که روی سرش می گرفت انگار

توی آسمونا سیر می کرد.

با خودم فکر می کردم بعضی از آدمایی که ما بی دین و لاقید می دونیم چقدر از 

بعضی از مدعیان مذهب پاک ترن و چقدر می تونن به خدا نزدیک تر باشن. اما ما 

فقط و فقط از روی ظاهر یه نفر رو کافر یا قدیس می کنیم.

اون شب تا حدود ساعت 3 موندیم و بعد با چند نفر دیگه که مسیرشون با ما 

یکی بود پیاده راه افتادیم سمت خونه. سپیده رو با خودم بردم خونه. نزدیک

سحر رسیدیم و من بساط سحری رو حاضر کردم. سر سفره قیافه سپیده واقعا 

دیدنی بود. توی معنویت سیر می کرد. با خودم گفتم آیا شب قدر روی من هم

که این همه ادعا دارم تا حالا اینجور تاثیر گذاشته؟

***

قسمت آخر در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:40 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت پنجم: حجاب

اون روز سپیده رو دعوت کرده بودم خونه دانشجویی خودم تا ضمن پذیرایی ازش 

راحت تر بتونیم گپ و گفتی با هم داشته باشیم.

عصر قرار گذاشتیم بریم بیرون و یه کم بگردیم. می خواستیم حاضر بشیم که 

سپیده کیف عریض و طویل لوازم آرایشش رو آورد و ریخت جلوی آینه.

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام. شال 

لیمویی رنگم رو به سبک مخصوص خودم بستم و نشستم روی تخت تا سپیده 

هم حاضر شه. شالش رو خیلی آزاد روی سرش انداخته بود و داشت خودش رو 

برانداز می کرد.

از توی آینه چشمش به من افتاد یه یکدفعه برگشت نگام کرد و گفت وااااای 

چقدر ناز شدی. چه خوشگل شالت رو می بندی. گفتم ممنون. گفت چطوری 

اینجوری می بندی؟ گفتم مخصوصه. دستور پختش رو که نمی تونم بهت بدم. 

گفت شدی عین مسلمونای خارجی. بیا برای منم اینجوری ببند.

گفتم عزیز من اینجوری برات ببندم دیگه نمی تونی موهای خوشگلت رو 

میزامپیلی! کنی بریزی بیرون ها. گفت باشه نمی ریزم. بیا ببند. گفتم خسته 

شدی نمی تونی درش بیاری ها. گفت ای بابا خسته نمی شم. اصلا امروز می 

خوام با حجاب باشم. گفتم من فقط واسه خودم می تونم خوب ببندم. خراب

شد هی نگی اینجاش کج شد اونجاش بد شدها. گفت نه مثل اینکه تو فقط 

خودت می خوای با حجاب باشی. پس این امر به معروف شما چیه؟

گفتم نه. من که از خدامه سپیده جان. فقط حرفم اینه که یهو منو دیدی جوگیر 

نشده باشی بخوای اینجوری حجاب کنی بعد وسط راه خسته شی بازش کنی 

دیگه حجابت بره تا قیام قیامت.

گفت نه بازش نمی کنم. بیا دیگه.

شالش رو از دور سرش باز کرد و روش دوشش انداخت. سنجاق های نگین

دارم رو از توی کشو برداشتم و رفتم سمتش. شروع کردم به بستن شالش. 

تموم که شد چند دقیقه ای با لبخند خودش رو توی آیه نگاه کرد. گفت ایول. حالا 

وایسا یه کم رژم رو پررنگ کنم.

گفتم بابا اینقدر آرایش کردی صورتت داره میفته زمین. چی رو می خوای پررنگ 

کنی؟ بیا بریم دیر شد. گفت راست می گی؟ خیلی بده آرایشم؟ گفتم نه بی 

خیال. خوبه. بیا بریم. گفت نه راست می گی خیلی زیاده. وایسا کمش کنم. 

شروع کرد به پاک کردن آرایشش و بعد از نو آرایش کرد. این بار خیلی خیلی 

سبک تر و بهتر. کارش که تموم شد گفتم ایول. چقدر خوب شد. 

توی راه بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی آرایشت رو پاک کردی. الان خیلی 

قشنگ تر شدی. گفت آره. به نظر خودمم بهتر شد. مخصوصا امروز که با حجاب 

شدم با اون آرایش خیلی ضایع بود.

خوشحال بودم که اون روز سپیده با حجابه. اما تو دلم امیدوارم بودم حجاب 

امروزش یه جوزدگی گذرا و برای تنوع نباشه و کم کم یه اثراتی توش دیده بشه.

***

بقیه قسمت ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:38 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

مجموعه داستان "ماجراهای من و سپیده و چادر" ماجراهاییه که برای من اتفاق افتاده یا 

شاهدشون بودم. این اتفاقات رو در قالب یک داستان چند قسمتی درآوردم که به مرور اون 

ها رو قرار می دم.

البته تاکید می کنم که تمام این ماجراها لزوما برای خودم اتفاق نیفتاده و صد در صد واقعی نیست.


قسمت اول: آشنایی

دانشکده ما دانشکده کوچکی با جمعیت کم بود که در اون همه همدیگه رو می شناختن و 

سلام علیک داشتن.

سپیده از اون‌هایی بود که هر وقت چادر و چادری می‌دید کهیر می‌زد. خوب اینم یه

جورش بود. سعی می کردم کاری به کارش نداشته باشم. یکی دو بار سر به سرش گذاشتم. 

با تردید جوابمو داد ولی برخورد بدی نشون نداد. تیپ و قیافه رو که نگو. مقنعه که نه، یه 

وجب پارچه رو سرش بود. مانتو هم که هیچی.

روی لباس پوشیدن اطرافیام حساسیت نشون نمی‌دادم. مطمئن بودم اگه کوچک‌ترین

اشتباهی بکنم کار خراب‌تر می‌شه و همون یه ذره امید هم از بین می‌ره. اما میون دوستای 

صمیمی گاهی با شوخی و گاهی با غرولند بهشون نشون می دادم که طرز پوششون جالب 

نیست. خوشبختانه بیشتر اوقات تاثیر هم داشت.

گذشت و گذشت تا یه روز که داشتم از راهروی دانشگاه رد می شدم سپیده جلو اومد و 

سلام کرد. حسابی تحویلش گرفتم. گفتم از این طرفا؟

گفت: راستش یه چیزی داری که من بهش جذب می‌شم. می دونی من هیچوقت تو عمرم با 

چادری ها صحبت نکردم.

با خنده گفتم عجب! پس زیارت قبول.

خندید.

گفت از بچگی همیشه از چادری‌ها می‌ترسیدم. گفتم لابد تو هم از اونایی بودی که تا اذیت 

می کردی مامانت می گفت الان می گم خانم چادریه بیاد ببردت. گفت نه! این حرفو

نمی‌زد. ولی همیشه یه چیزی منو از چادری‌ها می ترسوند. تا همین الانم ادامه داره.

گفتم پس الان خیلی دل و جرات به خرج دادی اومدی با من صحبت می‌کنی.

دو تایی خندیدیم.

گفت اگه اشکالی نداره دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم. بهش گفتم خواهش می‌کنم. 

خوشحال می شم. ولی همین الانم کم با هم آشنا نیستیم.

گفت درسته ولی می خوام از نزدیک بشناسمت.

همون موقع استاد اومد و هر دو فورا وارد کلاس شدیم.


***

قسمت های بعد در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:یکشنبه 23 مرداد 1390-12:23 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت ششم: جلسه حراست

 

تازه وارد دانشگاه شده بودم و داشتم می رفتم سمت حیاط که حراست 

دانشکده منو صدا زد. برگشتم سمتش. بعد از سلام و احوالپرسی گفت خانم 

احدی حراست کل دانشگاه با شما کار داره.

یه کم جاخوردم. گفتم با من؟ چی کار داره؟ گفت نمی دونم تشریف ببرید 

خودشون بهتون می گن.


با خنده گفتم آقای صادقی مگه می شه شما ندونید جریان چیه. اونم خندید و 

گفت گفتن خودشون توضیح می دن براتون. من شرمنده‌ام.

آقای صادقی مرد خوش برخوردی بود. با هیچ کس دشمنی نمی کرد. حتی با 

کسایی که موارد اخلاقی داشتن هم برخوردش خوب بود. همین رفتارش باعث 

شده بود خیلی ها توی دانشکده باهاش رفیق باشن و در عین حال حرفش 

خیلی بیشتر تاثیر داشت.

از آقای صادقی تشکر کردم و رفتم به اتاق حراست. وارد اتاق که شدم قیافه 

آقای حراست به نظرم آشنا اومد. حسابی تحویل گرفت و تعارف کرد بشینم. 

حدس زدم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه. خودش رو معرفی کرد و گفت بنده 

امین‌نژاد هستم. گفتم خوشبختم آقای امین‌نژاد. در خدمتتون هستم.



پ.ن: یک مسئله رو باید خدمت دوستان عزیز عرض کنم. این نکته رو در نظر داشته باشید که من دارم داستان تعریف می کنم نه خاطره. درسته که اکثر این اتفاقات رو از نزدیک شاهد بودم. اما لزوما این شخصیت ها و دیالوگ ها صد در صد واقعی نیستند. فقط سعی داشتم یک سری نکات رو در قالب داستان بیان کنم. به ادامه داستان توجه کنید.

التماس دعا


ادامه داستان

نوع مطلب : داستان 

تاریخ:چهارشنبه 19 مرداد 1390-09:55 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت پنجم: حجاب

 

اون روز سپیده رو دعوت کرده بودم خونه دانشجویی خودم تا ضمن پذیرایی ازش 

راحت تر بتونیم گپ و گفتی با هم داشته باشیم.

عصر قرار گذاشتیم بریم بیرون و یه کم بگردیم. می خواستیم حاضر بشیم که 

سپیده کیف عریض و طویل لوازم آرایشش رو آورد و ریخت جلوی آینه.

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام. شال 

لیمویی رنگم رو به سبک مخصوص خودم بستم و نشستم روی تخت تا سپیده 

هم حاضر شه. شالش رو خیلی آزاد روی سرش انداخته بود و داشت خودش رو 

برانداز می کرد.

از توی آینه چشمش به من افتاد یه یکدفعه برگشت نگام کرد و گفت وااااای 

چقدر ناز شدی. چه خوشگل شالت رو می بندی. گفتم ممنون. گفت چطوری 

اینجوری می بندی؟ گفتم مخصوصه. دستور پختش رو که نمی تونم بهت بدم. 

گفت شدی عین مسلمونای خارجی. بیا برای منم اینجوری ببند.

گفتم عزیز من اینجوری برات ببندم دیگه نمی تونی موهای خوشگلت رو 

میزامپیلی! کنی بریزی بیرون ها. گفت باشه نمی ریزم. بیا ببند. گفتم خسته 

شدی نمی تونی درش بیاری ها. گفت ای بابا خسته نمی شم. اصلا امروز می 

خوام با حجاب باشم. گفتم من فقط واسه خودم می تونم خوب ببندم. خراب

شد هی نگی اینجاش کج شد اونجاش بد شدها. گفت نه مثل اینکه تو فقط 

خودت می خوای با حجاب باشی. پس این امر به معروف شما چیه؟

گفتم نه. من که از خدامه سپیده جان. فقط حرفم اینه که یهو منو دیدی جوگیر 

نشده باشی بخوای اینجوری حجاب کنی بعد وسط راه خسته شی بازش کنی 

دیگه حجابت بره تا قیام قیامت.

گفت نه بازش نمی کنم. بیا دیگه.

شالش رو از دور سرش باز کرد و روش دوشش انداخت. سنجاق های نگین

دارم رو از توی کشو برداشتم و رفتم سمتش. شروع کردم به بستن شالش. 

تموم که شد چند دقیقه ای با لبخند خودش رو توی آیه نگاه کرد. گفت ایول. حالا 

وایسا یه کم رژم رو پررنگ کنم.

گفتم بابا اینقدر آرایش کردی صورتت داره میفته زمین. چی رو می خوای پررنگ 

کنی؟ بیا بریم دیر شد. گفت راست می گی؟ خیلی بده آرایشم؟ گفتم نه بی 

خیال. خوبه. بیا بریم. گفت نه راست می گی خیلی زیاده. وایسا کمش کنم. 

شروع کرد به پاک کردن آرایشش و بعد از نو آرایش کرد. این بار خیلی خیلی 

سبک تر و بهتر. کارش که تموم شد گفتم ایول. چقدر خوب شد. گفت کرم پودر 

چسبید به شالم. گفتم اشکال نداره. پاک می شه. بیا بریم.

توی راه بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی آرایشت رو پاک کردی. الان خیلی 

قشنگ تر شدی. گفت آره. به نظر خودمم بهتر شد. مخصوصا امروز که با حجاب 

شدم با اون آرایش خیلی ضایع بود.

خوشحال بودم که اون روز سپیده با حجابه. اما تو دلم امیدوارم بودم حجاب 

امروزش یه جوزدگی گذرا و برای تنوع نباشه و کم کم یه اثراتی توش دیده بشه.



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:شنبه 15 مرداد 1390-11:47 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت سوم: سوال عجیب

 

توی سایت دانشکده سپیده کنارم نشسته بود و طبق معمول داشت سوال 

پیچم می کرد. یه دفعه دستش رو آورد سمت چادرم و با تعجب گفت چادرت رو 

دوختی؟


گفتم چی؟


 گفت چادرت رو دوختی؟


گفتم یعنی چی؟ چادر رو می دوزن دیگه!


گفت نه منظورم اینه که دوختیش به مقنعه ات؟ می‌ترسی از سرت بیفته؟


یه دفعه سرم رو بلند کردم و با چشمای گرد شده تو چشماش نگاه کردم. گفتم 

اینو جدی می پرسی؟


گفت خوب آره. چیه مگه؟


این مدل سوال رو به عمرم نشنیده بودم. خشکم زده بود. نمی دونستم بخندم یا 

گریه کنم.


سپیده گفت چرا این شکلی شدی؟ گفتم جون من اینو جدی پرسیدی یا باز 

خواستی نمک بریزی؟ گفت نه به خدا جدی دارم می پرسم. خوب بگو بدونم.


چادرم رو از روی سرم درآوردم و کش دوخته شده بهش رو نشونش دادم. گفتم 

این جای دوختی که می بینی مال این کشه. کش میفته پشت گردن من و 

اینجوری راحت تر می تونم چادرم رو نگه دارم. دیگه نیازی نیست مدام دستم 

بهش باشه.


گفت آها. چه جالب.


هنوز باورم نشده بود سوالش جدی بوده.


بلند شدیم و سمت کلاس راه افتادیم. توی راهرو یکی از همکلاسی های کم 

حجاب رو دیدیم. سپیده جلو دوید و مثل اینکه یه کشف بزرگ کرده باشه به

الهام گفت می دونستی به چادر کش می دوزن؟ الهام گفت خوب آره. یعنی 

چی؟ گفت جدی می دونستی؟ کش می دوزن می اندازن پشت سرشون که

از سرشون نیفته. الهام هم تعجب کرده بود از این حرف. یه نگاه به من کرد. 

شونه هام رو بالا انداختم. برگشت به سپیده گفت مگه تو چه فکری می کردی 

که حالا اینقدر خوشحالی از دونستنش؟ سپیده گفت من فکر می کردم چادر رو 

دوخته به مقنعه اش. صدای خنده الهام توی راهرو پیچید. گفت آخه خنگ خدا 

اگه به روسریش بدوزه که مجبوره هر بار می خواد عوضش کنه هی بشکافته 

دوباره بدوزه. تو اینقدر خودت رو تو پیله قایم کردی که حتی نمی دونی چادر چیه 

و چطوری پوشیده می شه. یه کم چشماتو وا کن بچه. بیا بین مردم.


پیش خودم امیدوارم شدم که حداقل هستن کسایی که با چادر آشنایی دارن. 

هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر سپیده با چادر غریب باشه.



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:چهارشنبه 12 مرداد 1390-09:16 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

قسمت دوم: چرا چادر؟

 

بعد از کلاس رفتیم سلف برای ناهار. سر میز که نشسته بودیم سپیده شروع 

کرد به سوال پرسیدن.


-          چرا چادر می پوشی؟ تو که هیکلت خوبه.

-          مگه فقط اونایی که هیکلشون بده چادر می پوشن؟

-          آره خوب. هر کی چاقه چادر می پوشه هیکلش پیدا نباشه.

-          عجب فلسفه ای داری تو. خودت تنها به این نتیجه رسیدی؟ اصلا

ببینم تو عمرت چند تا چادری دیدی؟

-          خوب حالا هر چی. به نظر من اینجوریه دیگه. خوب بگو چرا چادر می 

پوشی؟

-          خوب از بعد مذهبی اگه بخوام برات توضیح بدم می شه مثنوی هفتاد

من کاغذ و آخرشم می دونم هیچی حالیت نمی شه. ولی علاوه بر اون 

اعتقاد شخصی خودمه. علاقه دارم به چادر و توش احساس امنیت می کنم

و احساس یه جور خاص بودن. اینکه مثل همه نیستم و دیگران هم مثل

همه دخترا به من نگاه نمی کنن. به من ارزش می ده.

-          همیشه چادر می پوشی؟

-          آره. ولی قبلا چادری نبودم.

-          جدی؟ نبودی؟ پس چرا الان می پوشی؟

-          تازه حس می کنم آدم حسابی شدم.

سپیده چند ثانیه ای خیره شد و بعد گفت جدی می گی اینو؟


-          آره خوب. الان حس باارزش بودن دارم. نیازی ندارم از دید دیگران اینطور 

باشه. همین که خودم این حس رو دارم منو خیلی جلو می اندازه. قبلا منم 

یکی بودم مثل همه. هر کاری می کردم بازم مثل بقیه بودم. هر چی تیپ 

عوض می کردم بازم هزار نفر مثل من بودن. هر چی رفتارم رو عوض می 

کردم بازم فرقی نمی کرد.

-          خوب الانم یه عالمه چادری داریم.

-          هر چادری برای خودش عالمی داره. چادری نیستی که بفهمی من چی 

می گم.


شونه هاش رو بالا انداخت و غذاش رو خورد.


بعد دوباره رو کرد به من و گفت الان که پدر و مادرت اینجا نیستن. مجبور نیستی 


چادر بپوشی.

-          یعنی من یک ساعت برای این بشقاب روضه خونده بودم الان این سوال

رو نمی پرسید. آخه دختر خوب مگه من گفتم بخاطر خانواده ام چادر می 

پوشم؟

-          خوب خیلی ها اینجوری هستن. اینجا که میان همه چیز رو می ذارن 

کنار.

-          خوب من خیلی ها نیستم. یکی از دلایلی هم که می خوام فرق داشته 

باشم همینه. می خوام حجابم اعتقادم باشه نه اجبار خانواده.

-          می دونی ما خانوادگی به هیچ دین و مذهبی اعتقاد نداریم. برام جالبه

تو اینجوری هستی.

-          به هیچی؟ پس چطوری زندگی می کنید؟

-          خوب ما دوست داریم آزادی داشته باشیم. نمی خوایم چیزی محدودمون 

کنه.

-          خوب این آزادی شما چی هست؟ چی بهتون می ده؟

-          خوشمون نمیاد خودمون رو در حصار این قوانین قرار بدیم. دوست داریم 

دختر و پسرای فامیل با هم راحت باشن. تو مهمونی ها هر چی می خوایم 

بخوریم. هر جوری می خوایم لباس بپوشیم.

-          آها گرفتم. پس آزادی شما هم از نوع آزادی بی حد و حصره.

-          حالا بی حد و حصرم که نه. ولی خوب دیگه. راستی تو از چادری هایی 

که تا حالا دیدم خیلی باکلاس تری.

-          اولا که تو توی عمرت دو سه تا چادری بیشتر ندیدی اونم از کنارشون رد 

شدی بعد غش کردی. ثانیا مگه چادری بی کلاس هم داریم؟

-          آره دیگه همینا که فقط چشم و دماغشون پیداست و فکر می کنن اگه 

شلخته باشن مذهبی ترن.

-          خوب اینی که گفتی دو تا مقوله جداست. من معتقدم حجاب آدم 

مخصوصا چادری باید تر و تمیز باشه و چادری باید خوب به خودش برسه چون 

باید الگو باشه برای بقیه و دیگران رو هم جذب کنه به سمت حجاب و چادر

نه فراریشون بده. شلخته بودن و کثیف بودن نشانه مذهب نیست اما اینکه 

کسایی هستن که جوری چادر می پوشن که فقط چشم و دماغشون 

پیداست برمی گرده به نوع اعتقادشون و اعتقاد هر کس کاملا قابل احترامه.

-          خوب آره ولی بعضی هاشون...

-          ببین الان که تو نباید نتیجه گیری کنی. تو خواستی بیشتر با من آشنا 

بشی. منم می خوام به مرور تو رو با چند تا چادری دیگه آشنا کنم تا متوجه 

بشی جریان از چه قراره. بعد از یه مدت که حسابی با چادر آشنا شدی می 

تونی بگی چادری ها خوبن یا چادری ها بدن. اوکی؟

-          ..... باشه.



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:دوشنبه 10 مرداد 1390-01:17 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماجراهای من و سپیده و چادر

مجموعه داستان "ماجراهای من و سپیده و چادر" ماجراهاییه که برای من اتفاق افتاده یا 

شاهدشون بودم. این اتفاقات رو در قالب یک داستان چند قسمتی درآوردم که به مرور اون 

ها رو قرار می دم. انشاالله تا آخر ماه رمضان تمام می شه.



قسمت اول: آشنایی

دانشکده ما دانشکده کوچکی با جمعیت کم بود که در اون همه همدیگه رو می شناختن و 

سلام علیک داشتن.

سپیده از اون‌هایی بود که هر وقت چادر و چادری می‌دید کهیر می‌زد. خوب اینم یه

جورش بود. سعی می کردم کاری به کارش نداشته باشم. یکی دو بار سر به سرش گذاشتم. 

با تردید جوابمو داد ولی برخورد بدی نشون نداد. تیپ و قیافه رو که نگو. مقنعه که نه، یه 

وجب پارچه رو سرش بود. مانتو هم که هیچی.

روی لباس پوشیدن اطرافیام حساسیت نشون نمی‌دادم. مطمئن بودم اگه کوچک‌ترین

اشتباهی بکنم کار خراب‌تر می‌شه و همون یه ذره امید هم از بین می‌ره. اما میون دوستای 

صمیمی گاهی با شوخی و گاهی با غرولند بهشون نشون می دادم که طرز پوششون جالب 

نیست. خوشبختانه بیشتر اوقات تاثیر هم داشت.

گذشت و گذشت تا یه روز که داشتم از راهروی دانشگاه رد می شدم سپیده جلو اومد و 

سلام کرد. حسابی تحویلش گرفتم. گفتم از این طرفا؟

گفت: راستش یه چیزی داری که من بهش جذب می‌شم. می دونی من هیچوقت تو عمرم با 

چادری ها صحبت نکردم.

با خنده گفتم عجب! پس زیارت قبول.

خندید.

گفت از بچگی همیشه از چادری‌ها می‌ترسیدم. گفتم لابد تو هم از اونایی بودی که تا اذیت 

می کردی مامانت می گفت الان می گم خانم چادریه بیاد ببردت. گفت نه! این حرفو

نمی‌زد. ولی همیشه یه چیزی منو از چادری‌ها می ترسوند. تا همین الانم ادامه داره.

گفتم پس الان خیلی دل و جرات به خرج دادی اومدی با من صحبت می‌کنی.

دو تایی خندیدیم.

گفت اگه اشکالی نداره دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم. بهش گفتم خواهش می‌کنم. 

خوشحال می شم. ولی همین الانم کم با هم آشنا نیستیم.

گفت درسته ولی می خوام از نزدیک بشناسمت.

همون موقع استاد اومد و هر دو فورا وارد کلاس شدیم.



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1389-07:52 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

بوی ظهور

مسلمان که نبود. اما پنجشنبه ها غروب که می شد وضو می گرفت و می نشست یک ساعت گریه می کرد.
بچه ها که ازش می پرسیدند می گفت یعنی شما حس نمی کنید؟ بوی ظهور می آید. بوی عطر منجی عالم. گریه می کنم که چرا اینقدر از خودم غافل شدم. چرا از قافله ظهور دارم عقب می مونم. اگه آقا بیاد و من جا بمونم چی؟
بچه ها یک ساعت هاج و واج نگاهش می کردند.


 بیایید به خودمون بیاییم. دیره. نسیم ظهور وزیده. بلند شیم و از این رخوت خودمون رو خلاص کنیم.

السلام علیک یا صاحب الزمان


نوع مطلب : مذهبی  داستان 

تاریخ:شنبه 25 دی 1389-11:42 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

سیب سرخ

سیب سرخ را که بو کرد یادش آمد دیشب خواب دیده بود مرحوم پدرش خیار سبز به او تعارف کرده. لبخند زد.

ظهر که می‌خواست برود دانشگاه، بچه ها را یکی یکی بغل کرد و بوسید. یک پاکت گذاشت کف دست خانم و گفت الان بازش نکن. بزودی وقتش می‌رسد.

ماشین را که روشن کرد همسایه‌ها سراسیمه از صدای انفجار بیرون دویدند.....



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:یکشنبه 7 آذر 1389-02:00 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

ماشین شخصی

چند دقیقه‌ای می‌شد که منتظر بود. هیچ خبری نبود. چادرش را محکم دور خودش پیچیده بود تا از سوز سرما در امان باشد. باز هم دقایقی سپری شد بدون اینکه  حتی یک تاکسی هم از آن مسیر عبور کند. دیگر داشت ناامید می شد که یک ماشین شخصی جلوی پایش نگه داشت. اول خود را به بی خیالی زد. اما بعد نگاهی به داخل ماشین انداخت. راننده پیرمردی بود حدودا 70 ساله و موقر. قفل ماشین را باز کرد و شیشه را پایین کشید.

"کجا می ری دخترم؟"

کمی این پا و آن پا کرد. می دانست اگر تا یک ساعت دیگر هم بماند تاکسی پیدا نمی شود. بالاخره دلش را به دریا زد و مسیرش را گفت.

"میدان ولی عصر؟"

"بیا بالا"

آرام در صندلی عقب جای گرفت. توی آن سرمای هوا، ماشین گرمای مطبوعی داشت. هنوز عذاب وجدان رهایش نکرده بود. دقایقی در سکوت سپری شد. کم کم داشتند به مقصد می‌رسیدند. راننده گفت:" دخترم این طرف میدون پیاده می‌‌شی یا اون سمت؟"

"اگه مستقیم می‌رین من اون سمت پیاده می‌شم."

پیرمرد سری تکان داد و به راهش ادامه داد. دختر پرسید:" کرایه من چقدر می‌شه آقا؟"

"هیچی نمی‌شه دخترم. این عیدی شماست. من فقط به خاطر حجابت سوارت کردم. وگرنه مسافرکش نیستم. شب عید غدیره. عیدت مبارک."

"خیلی ممنونم پدر جان. عید شما هم مبارک. خیلی به من لطف کردید."

"خواهش می‌کنم بابا. ایشالا همیشه همینطور با حجاب و با صلابت باشی."

دختر پیاده شد و در دلش خوشحال بود که هنوز هم هستند کسانی که برای حجاب ارزش قائلند.

 



نوع مطلب : داستان 

تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1389-10:07 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

لذت جوانی

-          - دود از کنده بلند می‌شه پسرم...

این را گفت و زد زیر خنده. برای بار پنجم جامش را پر کرد و سر کشید. حال خودش را نمی فهمید. مهرداد با انزجار و تاسف به او نگاه می‌کرد. از جایش بلند شد و به سمت حیاط راه افتاد. از کنار دو پسر موسیخ سیخی رد شد. یکیشان با اشاره به پیرمرد به آن یکی گفت:" اگه امشب زنده بمونه معجزه شده." بعد هر دو خندیدند.

 توی راه خیلی سریع از بین جمعی از دخترها و پسرهایی که به طرز چندش آوری با هم می رقصیدند رد شد. سرش پایین بود. یکدفعه یکی از دخترها دستش را گرفت. "کجا می ری. یه کم بیا پیش ما."

مهرداد محکم دستش را کشید و بیرون رفت. صدای فریاد دخترخاله اش را می شنید: " خیلی بیشعوری مهرداد. امل. بدبخت."

-          - مهرداد! مهرداد صبر کن.

مهرداد برگشت.

-          - کجا داری می ری؟

-          - می رم توی حیاط یه کم قدم بزنم. شما که می دونید من خیلی میونه‌ای با این مهمونی ها ندارم.

-          - این مسخره بازی ها چیه در میاری پسر؟ چرا مثل پیرمردهای 80 ساله رفتار می کنی؟ باید از جوونیت استفاده کنی. خوش بگذرون. چرا اینقدر خودت رو محدود می کنی؟ این قیافه چیه برای خودت درست کردی؟ یه کم اون ریش هات رو کوتاه کن. یه دستی به موهات بکش.

-          - دایی جان همین که پیرمرد 80 ساله شما مثل جوونی به سن من رفتار می کنه کافیه. من اینجوری خوشحال ترم.

-          - حرف دهنت رو بفهم پسر. اون پیرمرد پدربزرگته. حق نداری اینجوری در موردش صحبت کنی.

-         - من معذرت می خوام. ببخشید. حالا لطفا رفتید توی خونه به مامانم بگید من دارم می رم خونه. اگه می خواد با من بیاد. اگه هم نه آخر شب میام دنبالش.

دایی همانطور که با عصبانیت دور می شد گفت:" پسره وقیح. آدم نمی شی."

مهرداد داشت توی حیاط قدم می زد که یکدفعه صدای شیون از خانه بلند شد. با عجله خودش را رساند داخل. همه یک جا جمع شده بودند. از بین جمعیت سرک کشید. با اندوه زیاد سرش را تکان داد. بالاخره لذت جوانی کار خودش را با پدربزرگ کرده بود. 


1. ببخشید اگه این داستان سر و ته نداره. 

2. این روزها خیلی زیاد به دعای همه تون محتاجم.

3. خسته ام. به یه مسافرت احتیاج دارم.

4. اگه زنبور زبون یه نفر رو نیش بزنه چی می شه؟ 

5. آخه پولم کجا بود که بخوام ماشین بخرم؟

6. والا.

7. دیگه حرفی ندارم جز التماس دعای مجدد.


آنتی مضحک برگشت



نوع مطلب : داستان 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2