تبلیغات
نابودگر - مطالب عمومی

هرگز تسلیم نشو!


Admin Logo

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: زیبا ساز وب






تاریخ:شنبه 29 تیر 1392-09:02 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

گذری بر جاذبه‌های توریسم دینی ایتالیا

تورهای مذهبی، یکی از مهم‌ترین عوامل رونق توریسم و همچنین معرفی و گسترش ادیان و مذاهب به حساب می‌آیند. زیارتگاه‌ها، نمادهای فرهنگی و مذهبی یک جامعه هستند که اطلاعات زیادی را در اختیار بازدیدکننده قرار می‌دهند. افراد زیادی در سراسر دنیا مایل به بازدید از مکان‌های زیارتی و مقدس هستند. طبق برآوردها بیش از ۴۰ میلیون توریست، علاقه به دیدن کلیسا‌ها، کنست‌ها، مساجد و معابد دارند و هزینه‌های زیادی نیز بابت بازدید از این مکان‌ها پرداخت می‌کنند. 

در اینجا قصد داریم جاذبه های توریسم دینی در کشورهای مختلف را معرفی کنیم. متدینین، موحدین و مؤمنین در سراسر جهان علاقمند به آشنایی با اماکنی هستند که در آن طعم معنویت را چشیده و به خدای خویش نزدیکتر شوند.

این توجه علاوه بر ایجاد زمینه‌های مناسب برای تبادل فکری و فرهنگی بین ملل و ادیان مختلف، می تواند زمینه گسترش تفکر خدامحور و جریان حق را در مقابل جریان باطل فراهم کند.

ایتالیا، یکی از کشورهایی است که مهد مسیحیت به حساب می‌آید و کلیساها و عبادتگاه‌های تاریخی زیادی را در خود دارد. این جذابیت‌ها باعث شده‌اند سالانه میلیون ها نفر برای بازدید از عبادتگاه‌های مسیحی به شهرهای مختلف این کشور سفر کنند.

در ادامه چند مکان زیارتی پر بازدید کشور ایتالیا را معرفی می‌کنیم:



ادامه مطلب

نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:جمعه 19 اسفند 1390-03:04 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

غذا یا کوفت؟!

اون روز برای کاری رفته بودم بیرون. کارم زیاد طول کشید و اونجوری هم که باید راه نیفتاده بود. شدیدا گرسنه ام شده بود. عصبی و گرسنه رفتم توی یه ساندویچ فروشی و چیزی سفارش دادم.
بعد از تحویل سفارش همین که پشت میز نشستم یه پسربچه 9 - 10 ساله با موهای مثلا سیخ سیخی جلو اومد. یه کمی سر و صورتش کثیف بود اما چشمای فوق العاده معصوم و صورت خیلی قشنگی داشت. بهم گفت خانم!
می شه از من یه چیزی بخرید؟ خیلی گرسنمه. هیچی نخوردم.
یه نگاه به دستش کردم و دیدم توی دستش فال حافظ و چند تا بسته دستمال کاغذیه. نمی دونم اون لحظه چه مرگم شده بود. شاید به خاطر اعصاب خوردم بود یا شایدم به خاطر چند باری که از این بچه های فال فروش رو دست خورده بودم. سرم رو تکون دادم و با دست کنارش زدم.
اونم اصرار نکرد و رفت سراغ دو تا خانم دیگه که چند تا میز اون طرف تر نشسته بودن.
از خودم خیلی بدم اومد. چند لحظه ای به فکر فرو رفتم. غذا کوفتم شد. خواستم صداش کنم که دیدم نیست. بلند شدم و دنبالش گشتم. یه گوشه مغازه پیداش کردم. بهش گفتم اگه گرسنه ای بیا برات یه ساندویچ بخرم.
سرش رو کج کرد و با لبخند گفت ممنون! خریدم. 
فهمدیم اون دو تا خانم پول ساندویچ رو بهش داده بودن و اونم واسه خودش ساندویچ با سس اضافه(!) خریده بود. یکی از کارکنای ساندویچ فروشی پسرک رو صدا کرد که سفارشش رو تحویل بگیره.
لعن و نفرین بود که نثار خودم می کردم. برای یه بار هم که خواستم مثلا زرنگ بازی در بیارم و گول بچه های فال فروش رو نخورم، در حقشون جفا کرده بودم.
یه دوهزار تومنی گذاشتم کف دستش و یه بسته دستمال کاغذی ازش خریدم.
باز با همون لبخند ازم تشکر کرد و رفت که غذاش رو بخوره.
آدم تکلیف خودش رو با این جماعت نمی دونه! دم خروس و از این حرفا...!
والا!



نوع مطلب : شخصی  عمومی  داستان 

تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-12:03 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

مهمان

دیشب مهمون داشتیم. دخترخاله مامانم که همبازی دوران بچگی من بود و بعد از سال ها می دیدمش. از راه دوری اومده بود.

امروز وقتی رفت، مامان ازم پرسید ابروهاش رو تاتو کرده بود یا مداد کشیده بود؟
با خنده گفتم نمی دونم! از این چیزا بلد نیستم ولی یه کاری کرده بود.
مامان زد زیر خنده. بعد سرش رو تکون داد و گفت بیچاره خاله! ماها رو اون بزرگ کرد. همه ما رو تونست نماز خون کنه اما دختر خودش رو نتونست.
داشتم فکر می کردم ایراد از نوع تربیت خاله است، یا از ذات خود آدما؟


نوع مطلب : عمومی  مذهبی  شخصی 

تاریخ:سه شنبه 9 اسفند 1390-01:11 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

طلوع آفتاب

تماشای لذت بخش طلوع آفتاب از خط افق بر فراز ابرها...







نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-08:39 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

یک خاطره، یک فنجان رفاقت

یکی از اتفاق های خوب آذر ماهی که گذشت، دیدار با یکی ار دوستان نازنین فضای مجازی بود. این دوست خوب کسی نبود جز رهرو شهدای دوست داشتنی. البته بنا ندارم اینجا ماجرای این دیدار شیرین رو کامل توضیح بدم. این نوشته کوتاه بر می گرده به تجربه جالب دو نفره ما. کـــــــــــــــــــافه کراسه
رفته بودیم به دانشگاه تهران برای شرکت در همایشی به میزبانی گروه امت واحده اسلامی. رسیدیم و از حراست درباره محل برگزاری همایش پرسیدیم. متاسفانه چنین همایشی وجود خارجی نداشت. به جاش راهنمایی شدیم به همایش دیگه ای که وقتی وارد شدیم بسیار کسل کننده بود. برای همین از در 16 آذر پردیس مرکزی دانشگاه تهران خارج شدیم و رهرو جان یادش افتاد به کافه کراسه. الان می دونیم که تقاطع 16 آذر و پورسیناست. ولی آن موقع آدرس دقیق رو نمی دونست و فقط می دونست که یه جایی توی خیابون 16 آذره. خلاصه یک بار رفتیم و برگشتیم تا پیداش کردیم. فضای آرامی داشت. رهرو یادش افتاد به کتابخانه ای که می رفت زمانی و شعارش این بود: یک کتاب یک فنجان چای. بعدا دیدیم که روی کارت معرفی کافه هم همچین چیزی نوشته شده است. رفتیم به سمت جایی که خیال می کردیم محل سفارش گرفتن کافه باشد. آقای میانسالی روی صندلی به خواب عمیقی فرو رفته بود. از یکی از فروشنده ها پرسیدیم و ایشان متصدی کافه را بیدار کرد. آمد برای سفارش گرفتن. کافه گلاسه انتخاب ما بود. نشستیم منتظر تا آماده شود. بعد مدتی آقا آمد که مواد لازم برای کافه گلاسه موجود نیست. سفارش به شیرنسکافه تغییر یافت:). بعد مدتی شیرنسکافه حاضر شد. که در واقع شــــــــــــــــــــــیر شـــــــــــــــــــــــــــکر و نسکافه بود. به همین غلظت که نوشتم. یا شاید درست ترش این باشد که بگویم به همین رقت.
من مشغول صحبت با تلفن بودم که رهرو عزیز برای نیت خالص دل سوزاندن شمایی که به ما سر میزنی چند تایی عکس گرفت. خلوص نیت رو میبینی؟
بعد هم کلی با هم راجع به عدم یافت شدن محسنات و انگشتر شوخی کردیم. برای آنهایی که در جریان ماجرای محسنات و انگشتر نیستند عرض کنم که در وبسایت آینده از آن حزب الله بنده خدایی هست که کامنت می گذاره و ترجیع بند کامنتاش در توصیف جوانان حزب الله همین دو کلمه است: محسنات و انگشتر. اغلب واجدان این دو خصوصیت همیشه در مترو پلاسند و مشغول رفت و آمد. آنقدر این حرف ها تکرار شده و آنقدر بی ربط تکرار شده که به نظر ما ( جدای غیرواقعی بودن) بیشتر به طنز شبیه است. از آن جایی که کافه کراسه پاتوق بچه های حزب اللهی است ما با هم می گفتیم که باید جمعیت کثیری از این افراد روبرو بشیم که کسی نبود متاسفانه. به گمانم همه باهم یه جا رفته بودن مترو
خلاصه بعد اینکه رهرو اون شیر نسکافه  مذکور رو خورد و من نخوردم ( اسنادش هم موجوده)، کمی چرخ زدیم و رفتیم خونه هامون. :)
قبل خروج من دفترچه ای برای خودم خرید با جلد آبی دوست داشتنی و طرح دار. که بعدا فهمیدم که رهرو قصد داشته با عنوان یادگاری برای من بخره اما تلفنش زنگ خورده و موفق نشده و من خجالت کشیدم از اینکه چرا من به ذهنم نرسید برای دوست عزیزم یک چیزی به عنوان یادگاری بخرم!
همین و تمام
پ.ن : اگه کسی فکر کرده که این پست به جز دل سوزوندن دلیل دیگه ای داشته متاسفانه اشتباه می کنه :)
پ.ن1: قصد داشتم کمی طنزآلود بنویسم اما نشد انگار. شما خودتون با حس طنز بخونین
پ.ن 3: جای اونایی که الان دارن به تاسف سر تکون میدن خالی بود خیلی
پ.ن 4: پ.ن 2 ندارد. صرفا همینجوری. والا
پ.ن 5: اول آیــــــــــــــــــــــا؟
پ.ن 6: جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
پ.ن 7: والا







نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-12:51 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

بدون شرح - بدون شهر؟!!!


به چه نگاه می کنی؟ چشمان نگرانت دنبال چه می گردند؟ چه از جان ما می خواهی؟ آن خرابه خانه تو بود؟ شهید دادی؟ خوب به ما چه؟ مگر جز این است که حالا صد برابر بهترش را به تو داده اند؟ مگر جز این است که همه چیز برای تو و به نام تو است؟ حالا حتما یک کوچه به نام شهیدت کرده اند. خانه آنچنانی زیر پایت است. حتما نوه هایت درس نخوانده با سهمیه به دانشگاه می روند. پست های بالای مدیریتی مال بچه های توست. همه پول ها را پارو می کنند. حتما پسرانت را با پول بیت المال فرستاده ای خارج دکترا بگیرند. دخترانت حتما آنقدر پول دارند که شبانه روز در خیابان های شهر ساندویچ می خورند.

هنوز که داری نگاه می کنی. تو را به شهیدی که دادی قسم اینطوری خیره نشو. بس است دیگر. بس است هر چه به پایت ریخته اند. حالا نوبت ماست که بخوریم و بریزیم و اختلاس کنیم و بالا بکشیم. جنگ تمام شد. مملکت مال ماست. راستی می دانی 3000 میلیارد تومان چند تا صفر دارد؟ ما هم نمی دانیم. توی حلقمان گیر کرده. انگشست برای شمردن صفرها کم آورده ایم. اصلا بگو ببینم عمرت به دیدن هزار تومانی قد داد؟ هنوز هستی یا رفته ای پی دردانه ات؟

اگر رفتی که بهتر. اینجا هوا کم است. برای خودمان هم جا نداریم. شما که جای خود دارد. ما می خواهیم همه چیز را هم برای خود هم به نام خود کنیم. نمی توانیم نگاه های شما را تحمل کنیم. نه که خجالت بکشیم ها. نه. حوصله سیر در گذشته را نداریم. نمی خواهیم خوشی مان خراب شود. مرده پرست نیستیم. می خواهیم توی پول خرغلت بزنیم. حالا تو هر کجا که می خواهی باش. ما را چه باک. هر کاری که می خواهی بکن. فقط به پول های ما کاری نداشته باش که هنوز تا خرخره کلی جا داریم.

برو مادر. برو به کارت برس که هزارتا گرفتاری داریم. وقت تنگ است. برو. راستی، تا حالا ویلا و بوگاتی دیده ای؟

نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:چهارشنبه 4 آبان 1390-10:28 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

گیرم گلوله تانک تنت را پاره پاره کرد...


عکس، اختصاصی نابودگر است. بنا به تاکید عکاس، کپی فقط با ذکر منبع مجاز است.


گیرم گلوله تانک تنت را پاره پاره کرد. با مشت گره کرده ات چه می کنند؟

تیرماه سال 1360، جبهه ولایت فقیه آبادان، روی خاکریز، درست جایی که چند لحظه قبل پدرم ایستاده بود.

گلوله تانک درست خورد وسط سینه این دلاورمرد و ...



نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:دوشنبه 18 مهر 1390-11:38 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

نظر شما چیست؟

با احترام کامل نسبت به استیو جابز و خدمات ارزنده اش.


ترجمه نوشته عکس:
یک نفر می میرد میلیون ها نفر می گریند، میلیون ها نفر می میرند، هیچ کس نمی گرید.



نوع مطلب : عمومی  سیاسی 

تاریخ:جمعه 17 تیر 1390-11:54 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

عاشقم من!!!

داشتم یه فیلم می دیدم که به یه نکته خیلی جذاب در فرهنگ اروپایی
 آمریکایی برخوردم. اسم فیلم رو نمی گم که نگن تبلیغ منکر کردی.

شرح فیلم رو از زبان من بشنوید. حرف هایی هم که از زبان دختر نقش 

اول داستان می نویسم استنباط خودم هست:

یه دختر و پسر همدیگه رو دوست دارن و می خوان با هم ازدواج کنن.

این وسط دختره یهو خیلی اتفاقی با دوستِ نامزدش خیانت می کنه به 

نامزدش. دختره با خودش فکر می کنه حالا با این که هستم. این نشد 

برمی گردم با نامزدم.

پسره غیرتش گل می کنه و می ره دوستش رو به باد کتک می گیره و از 

قضا اتفاقی اونو می کشه.

یهو وسط ماجرا سر و کله یه نفر دیگه که عشق دوران کودکی دختره بوده 

پیدا می شه. 

دختره هم با خودش می گه حالا اینو هم تو آب نمک می خوابونم. اگه 

نامزدم به جرم قتل دستگیر شد می رم با این یکی. حالا اگه نفر چهارمی 

از راه نرسه و من از کسی خوشم نیاد با همین سومی می مونم دیگه.

بله. خلاصه این است عشق پاک و روابط حسنه آمرکایی.

در اینکه غربی ها شدیدا سعی در تهاجم فرهنگی در ایران دارن شکی 

نیست. اما کلا مخالفم با اینکه هر فیلم یا سریال یا بازی رو از اهداف 

آمریکایی اسراییلی بدونیم که مختص ایران در نظر گرفته شده و تحلیلش 

کنیم به اینکه می خواد ایرانی جماعت رو از راه به در کنه.

مسئله ایران نیست. این فیلم و هزاران برنامه مشابه پرطرفدار دیگه رو 

میلیون ها جوان آمریکایی و اروپایی تماشا می کنن و الگو می گیرن. این 

الگوسازی جهانیه. برای عقب نگه داشتن کل دنیا. برای نابود کردن ذهن 

های خلاق و فکرهای به دنبال منطق و حقیقت. برای سرگرم کردن 

جوانانی که ممکنه روزی بساط ابرقدرت ها رو در هم بپیچن. چه ایرانی

چه آمریکایی. ابرقدرت های عشق حکومت به جوانان کشور خودشون هم 

رحم نمی کنن. 

ای کاش راه قدرتمندی برای مبارزه وجود داشت.



نوع مطلب : سیاسی  عمومی 

تاریخ:سه شنبه 23 فروردین 1390-02:00 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

مسابقه مچ اندازی دختران



ورزش، تفریح، بازی و سرگرمی در هر جامعه ای و برای هر قشری از هر سن 

و سالی لازم و ضروریه.

ورزش یکی از مواردیه که در اسلام هم توصیه زیادی به اون شده.

مسابقه مچ اندازی هم چه بین دختران چه پسران بازی جذاب، پرانرژی و 

مهیجی هست که طرفدارای خیلی زیادی هم داره. از جمله خود من.

اما آیا واقعا لازمه چنین مسابقه سالمی در چنین فضای عمومی که در معرض 

رفت و آمد و دید همگان هست بخصوص با این وضع رقابت کنندگان برگزار 

بشه؟ خصوصا با توجه به بنری که نصب شده احتمال می ره که از طرف ارگان 

یا فرهنگسرای خاصی این مسابقه برگزار شده باشه. 

آیا ما دختران و حتی پسران نباید اونقدر شایستگی های خودمون رو شناخته 

باشیم که حاضر نشیم به این شکل برای دیگران نمایش بدیم؟

چرا نباید سازمان های متولی ما تفریحات سالمی رو برای جوان ها ترتیب

بدن که حس شادی و سرزندگی همراه با اخلاقیات همیشه بین جوون ها 

باشه؟

امیدوارم به زودی به جایی برسیم که تمامی تفریحات رو به بهترین شکل 

بتونیم بر اساس اخلاقیات و اعتقادات خودمون برگزار کنیم.



نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:یکشنبه 14 فروردین 1390-01:05 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

آغاز سال جهاد اقتصادی

امروز اولین روز سال است. اولین روز کار. سال برای من از امروز آغاز می شود. امسال سال جهاد است. اقتصاد کشورم، جهادی است در راه خدا و امسال جهادمان باید اقتصادی باشد. کمر به همت مضاعف و کار مضاعف می بندیم تا جهاد اقتصادیمان در راه خدا باشد.

امروز، سال من آغاز می شود. امروز برای من بهار است. بهارِ تحولی تازه. و امروز چه زیباست تماشای شکوفه های کار و تلاش و همت و جهاد. چه زیباست استشمام بوی خوش عشق به رهبر و میهن.

و من امروز قدرتم را برای دفاع از مظلومین نیز بکار خواهم گرفت. 13 روزمان گذشت به سرعت برق و باد. 13 روز در غفلت و بی خبری. و خارومیانه در خون. 13 روز. بهار برایمان سرخوشی به ارمغان می آورد. اما امسال با عزای خواهران و برادرانمان شروع شد. به خون غلتیدن عزیزانمان را در لیبی و بحرین و دیگر کشورها به تماشا نشستیم. حال تنها به یک اشاره سیدمان نیازمندیم تا همچون سیلاب بر سر ظالمان خراب شویم و برادران و خواهرانمان را از این گرداب خون رها کنیم.

امسال سال کار است. و امروز اولین روز سال ما. 



نوع مطلب : عمومی  سیاسی 

تاریخ:پنجشنبه 11 فروردین 1390-12:45 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

هرگز تسلیم نشو

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم      ما را به سخت جانی خود این گمان نبود


 

سلام


فکر می کنم دیگه وقت برگشتن رسیده باشه. البته کلا قصد بازگشت نداشتم. اما بعد تصمیم گرفتم برگردم. می خواستم وقتی برگردم که روبراه شده باشم. و وقتی برگردم که چیزی در چنته داشته باشم.


برگشتم. نمی گم با دست پر برگشتم. اما به این وبلاگ و به آذرخش احساس نیاز می کنم. و احساس وظیفه. ترک سنگر یک افسر جنگ نرم شاید مثل فرار سرباز از میدان جنگ باشه و من به هر دلیل دلم نمی خواد یک سرباز فراری به حساب بیام.


پس برگشتم تا باشم کنار همرزمانم. برگشتم تا باز آذرخشی باشم بر سر وطن فروشان و خائنین به مذهب و ملت و ارزش هام.  برگشتم تا کنار دوستانم قدرتم دوچندان بشه. برگشتم تا ستاره ای باشم در کهکشان خامنه ای دات آی آر.


همچنان دنبال راه اندازی برنامه جدیدم هستم. به دعای خیر شما خوبان محتاجم.

یا علی



نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:دوشنبه 20 دی 1389-12:28 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

باز باران...

باران

باران
قطره قطره
دانه دانه
این صدای ذکر دانه های ریز و درشت باران است. این صدای نعمت است. 
باران
باران
نم نم
شر شر
آسمان سخی شده. آسمان آشتی کرده با مردمان. آسمان می بارد و می بارد و می بارد.
این ها فرزندان آسمانند. سربازان خدا که نعمت و طراوت و شادابی به ارمغان آورده اند.
باران
باران
تک تک
تق تق
در شهری که از ابتدای پاییز یک قطره نعمت هم ندیده بود باید سجده شکر گذاشت و نماز شکر خواند.
خدا اینجاست. دست قدرت خدا را در این ابرها ببینید.
باران
باران
ریز ریز
درشت درشت
شهر زنده شده. همه سرهاشان به آسمان است و لبخندها به لب. یکی شکر می کند و یکی می خندد. مردم مهربان شده اند. باران دوستی آورده. باران شادی آورده.
باران
باران
باران
باران..........



کشته شدن هموطنانمون در پرواز تهران-ارومیه رو تسلیت می گم. خدا به بازماندگانشون صبر بده.


نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:سه شنبه 30 آذر 1389-12:49 ق.ظ

نویسنده :آذرخش

قطعه مقدس 26

"قطعه مقدس 26" نام وبلاگ جدیدی است که به تازگی به جمع ما

 پیوسته.

اما نکته جالب در این وبلاگ، نویسنده و مدیر آن است که همه 

مدت هاست می شناسیمش. مدت هاست همراه اوییم و او همراه ماست.

 و حالا تصمیم گرفته کلبه ای داشته باشد در کنار دیگر ستارگان ماه.

این برادر عزیز کسی نیست جز سیداحمد بزرگوار.

وبلاگ ایشون رو حتما ببینید:



نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1389-02:29 ب.ظ

نویسنده :آذرخش

آینده از آن حزب الله فیلتر شد

سایت خوب و دوست داشتی آینده از آن حزب الله از ظهر امروز به دلایل نامعلوم فیلتر شده.

امیدوارم بزودی برطرف بشه.
اما اگه نشه لکه ننگیه برا دامن کمیته مزخرف فیلترینگ که آبروی خودش رو به شدت برده. در دنیای سایبر سایت های کثافت و مستهجن زیادی آزادانه دارن فعالیت می کنن و هر غلطی دلشون خواست می کنن. اما سایت های ارزشی یکی پس از دیگری دارن فیلتر می شن.
دستشون درد نکنه که جامعه سایبری عاری از فساد درست کردن. الان ما به راحتی داریم توی این فضا نفس می کشیم .
ممنون از این همه حمایت و دلسوزی.

به هر حال ضمن تشکر از مسئولین محترم کمیته فیلترینگ به خاطر فیلتر یکی از فعال ترین سایت های ارزشی اعلام می کنم فقط تا امشب وقت هست که این سایت رفع فیلتر بشه. در غیر اینصورت از طریق روزنامه به طور جدی پیگیری خواهم کرد. نه فقط در مورد آینده از آن حزب الله. بلکه در مورد تمامی سایت های ارزشی که فیلتر شده اند و خواهند شد و تمامی سایت های بی ارزش و مستهجن که به ریش ما می خندند. 
منتظر باشید آقایان.



نوع مطلب : عمومی 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2